نویسنده: شِیوَن شَرق

رییس جمهور وپِیل سواری

«داستان سیاسی »

چار شنبه، پگاه ی جمعه به باغ وحش رفتم تا باسوفیه، خاهر انیسه، دیدار نمایم،روی این بهانه تابه قول دو شب پیشم وفاکنم وهم پرس وجو از انیسه، نمایم. انیسه دختری شوخ طبع، پشتو زبان ودانشجوی زبان پارسی، بود- که درین روزها بیماری دماغی دچارش شده بود. من وانیسه یک سال پیش، چند قرار باهم داشتیم،درین قرارها یکدیگر راشناختیم، پسندیدیم ووعده عروسی، دادیم. باری هم جلوتر رفتیم وروی زنده گی باهم،مشکلاتش وکیفش گفتیم. درین نشست وبرخاست ها، مجلس خود را بابوسه های سرد پایان می دادیم. آغازش هم بابوسه کوته وترسیده انیسه،می شد. او درملائ عام از بوسیدن می شرمید،هاتا دست را در دست دلبر به سختی می گذاشت، شدیدن باحیابود.
دوروز پیش باسوفیه گفته بودم به باغ وحش بیاید وچند دقیقه قصه کنیم، از زنده گی بگوییم وازآینده تصویر کلی بکشیم. او نماینده خاص انیسه بود، دختر اجتماعی بود وهمیش «کلاه تاجیکی» بسر می کرد. جمعه که تازه ازخواب بلند شدم، رفتم وضو گرفتم وتصمیم زیارت مسجد داشتم، تلفونم زنگ خورد. نگاهی به تلفون انداختم وشماره سوفیه بود. بادیدن رقم های تلفن وعده ای ایام قبل، بیادم آمد. نخست نماز کردم و پس از ادای نماز، کلاه «قندهاری» ودست مال «پنج شیری» ام را گرفتم، قصد رفتن به باغ وحش را کردم. یک ساعت بعد ازخانه بیرون شدم در« منی بس سیاه چهره» نشستم وبسوی باغ حرکت کردم. سیرهای رفت وآمد وسرک های عمومی، شلوغ بود وازین رو چند کوچه یی را پیاده باپاهای ترکیده ی خویش قدم زدم. نیم ساعت بعد،مانده وخسته به «دروازه عمومی باغ» رسیدم، وبرای چند لحظه یی کنار دروازه ایستادم وچشم به صورت های پوشیده ی سربازانِ مجهز بازره وکلاه آهنی بستم. تازه پس از سال ومه ها می دیدم که «درب عمومی باغ» امنیت گرفته شده، وگله ای ازمردم پیش «پِیل فُربه» که در گوشه چپ باغ قرار دارد، جمع شده اند. چشم تیز ساختم که دست هابالا وازچارسو «پیل »را محاصره کرده اند. ودرمیان شان یک مرد کَل ونیک تایی دار دیده می شد که در پشت پیل سوار شده وشبیه اسپ، پیل را قمچین دارد، تا پابردارد. پیل انگار از قبضه های تفنگ ها ترسیده، چشمانش برامده، ضجه می کشد وهیچ حرکت نمی کند. دیدم دوتفنگ بدست ازپُشت به «دُبر پیل» می کوبند، تا راه برود، اما پیل قهرکرده، ایستاده است. یکی لجامش را گرفته به پیش کش می کند. یکی هم عمامه مرد سوار به پیل را در دست گرفته، گهی می بوسد وگهی به پیشانه اش می مالد. گویا عمامه ملایکه است ومال مبارک است. آدمی لنگین بسر وریش بُرنجی، کمره ذره بین دارد، ونُور آن را به« دُبر پیل» دور داده ونگاره های ناب ناب، باذوق وبرق وشِیک می گیرد. یک نفرِ تنبان سپید درشکم پیل خود را بسته، یک چاقو در دست دارد، مصروف تماشا وکنشی در« آله تناسلی پیل» است. بچه ای نیمه خیز کتابچه ای در دست دارد، اطراف پیل وپیل سوار، دور می زند وباسیمای سرشار ازادب واحترام کتابچه را خامه می زند. گمانم چیزی می نویسد: درازی نرینه پیل، طول دُبرش ورنگ های موی اش. یااز کیفیت سواری پیل هاوذوق پیل سواری می نویسد. شاید هم بیماری نرینه پیل را نگاره برداری می نماید. درست نمی فهمم! واما دیده می شود که خود را به زِیر پیل، پُشت پیل، شَانه پیل ودُبر پیل نزدیک می کند وبعد از تکاپو وکنکاش ومالیدن نَرینه پِیل، در کتابچه اش می نویسد.
دوباره عقب می بینم. کنار درب عمومی، درب های میانه وراهای باغ تفنگ داران ایستاده اند وعلنن تلاشی سفت وسختِ را براه انداخته اند. اصلن بهیچ جایی، هیچ مردم وتماشاچی ای نمی بیند وهمه را«غوغای پیل سواری» پریشان ساخته است. بعد از پَس دیدن وبعد از سکوت،طاقتم طاق می شود، پیش می روم بسوی گله وسوفیه را می بینم از بازوی مردِ غ غریبه ای گرفته ودوچشمش به سوی پیل وپیل سوار، مایل است. مرد ناآشنا ومجهول. نمی شناسم کی است، چی نسبتی با سوفیه دارد!.
بعد از نظر کوته ی مرد غریبه وسوفیه را تنها می گزارم وپامیزنم تا به تجمع برسم. پاورچین پاورچین پیش می روم وجمع را سوراخ می کنم. پس از شانه جنگی ها درپشت پیل قرار می گیرم-مرد به پیل نشسته پشتش به من مایل می شود. می بینم مستی پیل را وسستی راکبش را. برای چند لحظه ی ذوق پیل سواری در کله ام پیچ پیچ می کند، ذوق بناگه وشتاب. از جمع صف بسته «یک متر »پیش می روم تا نوبت گیرم، نوبت پیل سواری. اصلن علاقه ی به دیدن نرینه پیل ندارم، مالیدن هم بلد نیستم وتنها ذوق پیل سواری سرم زده. پیش می روم. هنوز «سه قدم» از صف پیش نبرداشته ام که صدای قبضه تفنگ ازپشتم بلند می شود، دور می خورم چند سرباز ازسرتا پامسلح مرا به جمع می کشانند. سربازان پوشیده صورت وخاص ترین لبان به تن دارند وشیک ترین کلاه.
به صف می برند وایستاد می شوم. نمی فهمم این پیل پرست وپیل سوار نابلد، کی است؟ عجب پیل سواری!من دیده بودم که آدم ها درپشت پیل سوار می شدند، این مرد در گردن پیل سوار شده بود ودرپشتش شلاق می زد. شلاق های پی در پی نثار پیل می کرد و حس کردم دلم به پیل می سوزد، حیفش که این ناآشنا سرش سیرین پهن کرده است. گوشه ایستادم وداشتم پیل بیچاره را تماشا می کردم. گهگاه ازپایین چشم وزیر پلک پیل سوار را می دیدم، تا بشناسم، پشتش به من بود ونمی شناختم. بعد از نگاهای پَی در پَی،چشم چرانی ها وباریک بینی ها سرش بسویم می چرخد وخود را به میانه مردم عقب می کشم. ترسیده بودم،شرمم زده بود وخجلت گشته بودم. این آقا، این پیل سوار نالایق، رییس جمهور بود. رییس جمهور، رئیس جمهور وطن ما که نه عدالت داشت، نه انصاف ونه خادم خوب بود. فقط سیاست بلد بود، رهبرهارا فریب می داد، بزرگان را می کشت،ازعدالت عمر فاروق واجرای آن چنانی عدالت لاف می زد ولی خود «بی عدالت ترین» حاکم جهان بود. این نالایق مست وسرمست به پیل سواری اش ادامه می داد، پیل های دوپای وطن هم خوب مرکب «حمال» بودند، نمی گذاشتند تا خسته شود، سُست شود وبمیرد.
من دیدم، اوندید وخدا دید. دقیقه بعد یک صدایی شبیه صدای گلوله های کلانشکوف از دُبر پیل بلند شد، پیل خیز زد، رییس جمهور افتید ومردم خندید. بناگه سربازان مسلح شتافتند مردم را به تانگ ها بستند وبردند. وقتی اوضاع گنده شد من پشت درخت چنار پنهان شدم، همه رفتند. ساعت بعد باغ خالی از تفنگ داران شد ودیدم هفت هشت نفر دیگر هم پشت درخت هابودند. سوفیه پشت تشناب باغ رفته بود، تانجات یابد، نجات یافت وآمد نزد من. شام رسیده بود، هوا ابری وتاریک بود وماهم جداشدیم، هرکس به کلبه ای خود رفت. قصه ها ناتمام ماند، اصلن مجال ِبرای قصه نبود وقصه« قصه ی»همان پیل ورییس جمهور بود.
#داستان سیاسی
نویسنده: شِیوَن شَرق