اشرف غنی تصور می کرد که با استفاده از میز کاری امان الله خان می تواند رهبری یک جریان اصلاحی تاریخ ساز را بر عهده بگیرد و کشور آرمانی خودش را بسازد؛ اما برای تحقق این خیال پردازی خوش بینانه اش که ریشه در درک نادرست تاریخ و بی ثباتی های ذهنی اش داشت، حتی قادر به تفکیک تفاوت های افغانستان امروز با افغانستان دوره امانی نبود.

از پولیس و معلم خیالی تا رییس جمهور خیالی
بازرس ویژه امریکا برای افغانستان(سیگار) در گزارش خود از مایکل مک کینلی؛ سفیر پیشین امریکا در کابل نقل قول کرده که گفته است اشرف غنی؛ رئیس جمهوری پیشین از واقعیت‌ های افغانستان فاصله «آشکار» داشت و او «در سرزمین خیالی به ‌سر می ‌برد».

«سیگار» که در روزهای گذشته بخش‌ هایی از آخرین گزارش خود در مورد دلایل سقوط دولت پیشین افغانستان را در توییتر بازنشر می ‌کند در تازه ترین توییت اش گفته است که یکی از دلایل سقوط دولت پیشین، «غفلت» آقای غنی از واقعیت ‌های نگران کننده‌ ای بود که کشورش با آن رو به رو بود و این «حتی از روزهای آغازین حکومت اش» مشهود بود.

سفیر پیشین امریکا به نکته بسیار مهمی اشاره کرده است. اشرف غنی یک دیکتاتور مریض و متوهم بود که در دنیای تیره و تاریک خودش سیر می کرد. او هرگز برای مدیریت افغانستان به عنوان کشوری که از استبداد، فاشیزم، جنگ های بنیان برانداز داخلی، اقتصاد سیاه، نبردهای نیابتی، رقابت های فشرده قدرت های بزرگ، سرزمین مورد علاقه ابرقدرت های استعماری، تضادهای قومی، فقر و فقدان آزادی رنج می برد، برنامه ای نداشت.

اشرف غنی تصور می کرد که با استفاده از میز کاری امان الله خان می تواند رهبری یک جریان اصلاحی تاریخ ساز را بر عهده بگیرد و کشور آرمانی خودش را بسازد؛ اما برای تحقق این خیال پردازی خوش بینانه اش که ریشه در درک نادرست تاریخ و بی ثباتی های ذهنی اش داشت، حتی قادر به تفکیک تفاوت های افغانستان امروز با افغانستان دوره امانی نبود.

در این میان، شاید جالب باشد؛ اما واقعیت دارد و مهم است که به آن توجه شود و آن اینکه بزرگترین مانع در مسیر تحقق ایده های رویاپردازانه غنی، خود او و تفکرات فاشیستی و قوم گرایانه اش بود.

او نمی دانست که برای ساختن افغانستانی نوین، مدرن، مترقی، توسعه یافته، دموکراتیک و باثبات، نخستین نیاز این است که یک رهبر برخاسته از متن مردم و معتقد به مشارکت ملی همه طیف های سیاسی و اجتماعی و قومی و مذهبی در روندهای سیاسی وجود داشته باشد؛ شاخصه هایی که غنی به وضوح، فاقد آن بود.

اشرف غنی تصور می کرد که تنها او می تواند افغانستان را به سرزمین سبز صلح و ثبات و رفاه و اقتدار برساند؛ اما از این واقعیت تلخ، غافل بود که اگر در این مسیر، تنها یک مانع وجود داشته باشد، آن مانع فقط خود اوست؛ زیرا او هنوز نتوانسته بود به عنوان یک انسان آزاد، از کوچی‌گری قومی اش فاصله بگیرد، بر تعصب و تنگ اندیشی بیمارگونه اش غلبه کند، حقوق انسانی و شهروندان تمام اقوام و اقشار و اقلیت ها را به رسمیت بشناسد، نیاز مبرم یک جامعه ضابطه مند به اجرای یک قانون اساسی مدرن و مترقی را درک کند و برای گذار افغانستان از استبداد و دیکتاتوری قومی به دموکراسی و مردم سالاری مشارکتی و مبتنی بر اراده و انتخاب آزاد توده، بسترسازی کند.

او فراموش کرده بود یا به طرزی شگفت انگیز این واقعیت های تکان دهنده را نادیده می گرفت که کشور را مجموعه ای از عناصر خیالی مانند مکتب و معلم و پولیس و مامور خیالی در بر گرفته و فساد و اختلاس و دستبرد به دارایی های عمومی به یک فرهنگ شایع در نظام اداری کشور تبدیل شده است.

او شاید از زاویه ای که به کشور نگاه می کرد، به درستی قادر به دیدن این واقعیت ها نبود؛ اما بی تردید، یک دلیل مهم تر هم در این زمینه وجود داشت و مانع دیدن دقیق واقعیت ها توسط رییس جمهوری پیشین می شد و آن این بود که خود او هم یک رییس جمهور خیالی بود.

غنی فراموش کرده بود یا عمدا نادیده می گرفت که خود او توسط چه نیرویی به قدرت رسیده و هدف از دستیابی اش به قدرت چه بوده است. او نمی خواست این واقعیت را بپذیرد که یک مهره مزدور و دست نشانده است که برای هدفی خاص وارد بازی قدرت شده و با تحقق آن هدف، دیگر به مهره ای سوخته بدل می شود و به طرز تحقیرآمیز و نفرت انگیزی از تاریخ و مردم و حافظه تاریخی آنها حذف و طرد خواهد شد.

نکته جالب این است که بربنیاد مصاحبه ها و موضع گیری های غنی پس از سقوط نظام جمهوری و فرار خفت بارش از کشور، او هنوزهم در دنیای خیالی خودش سیر می کند و از برنامه ها و آرزوها و نگاه هایش نسبت به امروز و آینده کشور می گوید…

نرگس اعتماد – جمهور