غنی یک مهره بی اراده و دست نشانده بود و همان گونه که خود در بخش های بعدی مصاحبه اش اعتراف می کند، بازیچه دست خلیلزاد امریکایی قرار گرفت که افغانیت و اسلامیت خود را برای تحقق منافع استراتژيک امریکای جهانخوار ترک کرده بود.

اشرف غنی؛ رییس جمهور فراری و خاین ملی در اولین مصاحبه رو در رو یکسال پس از فرار بزدلانه اش از کابل در گفتگو با «ای‌بی‌ان» گفته است: «براساس قانون اساسی، رئیس جمهور بودم، تا زمانی که مردم افغانستان به صورت قانونی قدرت را به کس دیگری واگذار کنند، رئیس جمهورم. خادم مردم بودم و هیچ وقت متکی به القاب نبوده‌ام.»

او درباره روند صلحی را که زلمی خلیلزاد مدیریت کرد بنا به معیارهای بین المللی «فاجعه» خواند و گفت: «به این شکل که مذاکرات مدیریت شد، از نگاه تجربه بین‌ المللی پیمان‌های صلح، فاجعه است.»

او خلیلزاد را متهم کرد که «با طرح‌ها و کارهای خود همه قشر سیاسی افغانستان را تقسیم کرده بود.»

«مشکل خلیلزاد همراه من این بود که افغان و مسلمان بودم و او از افغانیت خود هم انکار کرده و از هویت خود هم.»

اشرف غنی همچنین عبدالله عبدالله را نیز «مسئول عدم تحکیم جمهوریت» نامید.

او در مورد روند سقوط کابل نیز گفت که «نکته کلیدی این بود که آیا جمهوریت را به جبر تسلیم می‌ دهیم؟»

این اظهارات تازه نشان می دهد که این مرد متوهم هنوز هم تصور می کند که بر کشوری بی صاحب حکم می راند و امیدوار است که بتواند فجایع بزرگتری را بر این ملت زخمی تحمیل کند تا آخرین میخ را بر تابوت نابودی آن بکوبد.

جالب است که او هنوز به کاغذپاره ای به نام قانون اساسی استناد می کند؛ همان قانون اساسی که کودتا علیه آن از زمان سلف اش کرزی شروع شد و او با نقض صریح و علنی و بی هراس آشکارترین بندها و فصل های آن، عملا آن را به کاغذ باطله تبدیل کرد.

قانون اساسی دوران اشرف غنی اگر تنها یک کاربرد داشته باشد، همان توجیه و تشریع قدرت قلابی خود اوست که در هر دو دوره از مسیری نامشروع و در نتیجه فساد و تقلب و خیانت و دخالت خارجی شکل گرفت و هرگز از مجرای مردم و دموکراسی به میان نیامد.

در این باره لازم است تصریح شود که غنی را هرگز مردم افغانستان انتخاب نکردند تا انتقال قانونی قدرت از طریق مردم از او به رییس جمهور بعدی، تنها مبنای سلب مشروعیت از ریاست جمهوری خیالی این عنصر مزدور باشد.

غنی یک مهره بی اراده و دست نشانده بود و همان گونه که خود در بخش های بعدی مصاحبه اش اعتراف می کند، بازیچه دست خلیلزاد امریکایی قرار گرفت که افغانیت و اسلامیت خود را برای تحقق منافع استراتژيک امریکای جهانخوار ترک کرده بود.

البته غنی هم یک امریکایی بی هویت و بی ریشه و فاقد عرق ملی و ایمان اسلامی بود؛ اما درجه مزدوری و اهمیت کاربردی او برای امریکا در مقایسه با خلیلزاد، پایین تر بود و شاید همین امر او را نسبت به خلیلزاد، حسود و کینه توز و عصبی و خشمگین می کند.

نکته قابل تامل این است که اگر او بر قدرت و اراده مردم، متکی بود، قانون اساسی را مبنای مشروعیت بخش ریاست جمهوری خویش می دانست و از خلیلزاد ناافغان و نامسلمان، فرمان نمی برد، پس چرا در برابر طرح صلح فاجعه بار و دیگر پلان های تفرقه انگیزانه این عنصر فرومایه و پیشاهنگ استعمار نو نایستاد و از مردم افغانستان برای متوقف کردن پروژه فاجعه بار آن خاین بی هویت امریکایی نه تنها استمداد نجست؛ بلکه به طرزی تحقیرآمیز تمکین کرد و تسلیم شد؟

این پادشاه متوهم بی تاج و تخت همچنین در بخش دیگر مصاحبه خود، عبدالله عبدالله را نیز مانع تحکیم پایه های جمهوریت – و بالطبع، عامل قدرت گیری و غلبه «امارت» – عنوان کرده است.

این درست است؛ اما نه به معنایی که غنی اراده می کند. عبدالله از این حیث، مانع بزرگی در مسیر تحقق و استحکام و استمرار و استقرار جمهوریت بود که دستیار غنی فاشیست قرار گرفت و در پروژه قبیله ای و استعماری او برای سقوط و فروپاشی سهیم شد. عبدالله همچنین اراده و غیرت و همت و حمیت کافی برای ستاندن حق خود را نداشت، نتوانست از آرای میلیونی مردم دفاع کند و آن را از کام متقلبان و دزدان دموکراسی بیرون آورد. او هم مانند غنی تسلیم اراده امریکا شد، تطمیع و تهدید شد و حق مردم را واگذار کرد تا جمهوریت مستحکم نشود، دموکراسی تعلیق شود، قدرت به یک عنصر فاشیست و فرومایه و مزدور و دست نشانده به نام غنی واگذار گردد و او هم آن را با تبانی پنهانی و خیانت آشکار به مردان قبیله خود اهدا کرد.

اظهارات او درباره سقوط کابل نیز مضحک است و پرده از ماهیت و هویت این فاشیست فاسد برمی دارد. او که پیش از این ادعا می کرد که هرگز خبرهای مربوط به فرارش از کشور را باور نکنید و تا آخرین قطره خون از نظام و افغانستان دفاع خواهد کرد، اکنون که همه چیز را واگذار کرده و زمینه ساز سیطره «امارت» گشته، با بی شرمی تمام می پرسد: آیا جمهوریت را به جبر تسلیم می‌کردم؟!

در حالی که پرسش اصلی این است که او چرا باید جمهوریت را «تسلیم» می کرد؟

محمدرضا امینی – جمهور