: فیاض بهرمان نجیمی

– بخش دوم
هم در درون جغرافیای به نام افغانستان و هم در برون از آن یک اجماع پذیرفته شده وجود دارد، که پشتون/افغان ها نه یک قوم مسلط بلکه یک ملیت واحد اند؛ پس باید با چنین نام داخل تعامل شد.
در نهاد های سیاسی و اقتصادی کشور های خارجی همه کارشناسان نه نشسته اند تا ژرفای تفاوت فرهنگی و زبانی میان افغان ها و غیر افغانها را بدانند.
برای آنها واژه افغان شبیه آبیست که در هر ظرف رنگ آن را می گیرد! ـ ودیگر اقوام برای آنها به حیث یک آبژه مستقل وجود ندارند.
.
ادبیات تاریخی دو سده اخیر ـ هم شرقی و به هم ویژه غربی ـ برخاسته از پیامد های استعماری بوده که در برخورد با نام افغان به حیث یک قوم واحد پرخاشگر و ویرانگر آشنایی دارند.
پارس قاجاری و ایران کنونی به اشرف افغان [هوتکی] و نیم قاره هند به احمدشاه درانی به حیث سردمداران افغانِ مهاجم می نگرند.
اروپاییان و آمریکاییان با نام افغان پس از ۱۸۴۰ آشنا شدند. آثار فراوان برای شناسایی افغان ها نوشته شد، که اساس آن را الفنستن گذاشت و بعد از ۱۸۸۰ نام قوم افغان بالای اقوام غیر افغان در یک جغرافیا به نام افغانستان تحمیل گردید.
جابجایی قدرت واستبداد متمرکز افغانسازی امیر عبدالرحمانی به کمک هندبریتانوی با زور سرنیزه و خشونت بالای تمام اقوام بیسواد و مطیع غیر افغان تحمیل گردید.
از آن زمان تا به حال به گونه نظام مند هویت زدایی غیر افغانها ادامه دارد.
اکثریت مطلق پارسی زبانان بی هویت شده اند و نمی توانند طور دیگر به جز از افغان بودن و افغانیت فکر کنند.
اینها مردمان افسونزده ای هستند که هیچگاه از هیچ فرصتی برای رهایی شان تلاش نکرده بلکه با خواست های کوچک گلایه گونه به تسلیم طلبی شان ادامه داده اند. به همین خاطر داشتن جایگاه اول در ذهن عامی تا خواص پارسی زبان به تابو مبدل شده است.
سستی و ناتوانی هویت بزرگ و بالنده زبان و فرهنگ پارسی که می تواند غروربلند قومی و ملی بیآفریند باعث گردیده است، تا سران سیاستگران پارسی گویان بدون داشتن ادعای بزرگ در تصاحب ستیغ قدرت و حاکمیت فقط به داشتن نقش و موقعیت درجه دوم بسنده استند. درین مورد در آینده به طور گسترده خواهم نوشت.
مادامیکه مدعیان برنامه محور برای تصاحب قدرت در میان پارسی زبانان وجود نداشته باشند، هیچکس و هیچ مرجع و نهادی خارجی چنین یک قوم یا گروه های قومی ـ با پندار گله مانند ـ را جدی به حساب نمی آورند و همچو طرف معامله نمی شناسند.
پارسی گویان در کُل و تاجیکان و هزارگان به گونه اخص به علت نداشتن نماد های هویتی ـ قومی مستقل و پُرادعای درون قومی، در برون از بازی قدرت قرار داشته و خواهند داشت!
افغان ها روانشناسی گروهی کانفرمیستی و تسلیم طلبانه اینها را میدانند و آگاه اند که هیچ سیاستگر تاجیک و یا هزاره حتا برای لحظه یی هم نمی تواند رویای حاکم اول بودن را در سر داشته باشد.
و خیلی خوب آگاه اند که در بین اینها مزدوران زیادی وجود دارند که به حیث مواد سوخت تداوم سیطره، از آنها می شود استفاده بایسته نمود.
به این بحث هم بار بار برخواهم گشت
اما چون این نبشه رابطه به وضعیت کنونی مردمان ما در درون جغرافیای به نام افغانستان دارد، ازینرو با یک اشاره در رابطه به تلاش های انقره برای ایجاد «جبهه مقاومت ملی» علیه طالبان بسنده می کنم تا حداقل روشن شود، که اینهمه سیاستگران غیر افغان/پشتون تا کدام حد بی هدف و ساده لوح اند.
سوا از این که نشست های انقره چگونه سازماندهی می شود، آنچه پُر اهمیت می نماید این است که تمام به اصطلاح رهبر نما های بزرگ قوم های تاجیک، هزاره و ازبک با سرافگنده پذیرفتند که راهبر آنها یک افغان/پشتون باید باشد.
این ها که با رهبری احمد مسعود مشکل دارند، در عوض به جای بلند ساختن یکی از نام ها از میان چهره غیر افغان به استاد سیاف اقتدا نموده اند و او را رهبر «مقاومت» شان پذیرفته اند ـ البته درین راستا مداخله خارجی ها به ویژه سفر های رفت و برگشت «تام وست» نماینده وزارت خارجه آمریکا برای افغانستان و نیز مقام های بریتانوی بی اثر نبوده است.
پس می بینیم که سیاستگران پارسی گویان هنوز به آن مرز از خودشناسی، خودآگاهی و خرد سیاسی نرسیده اند، که در باره بدیل از درون خویش فکر کنند.
کشور های خارجی نیز خیلی خوب میدانند که در بین پارسی گویان یک اجماع برای بلند ساختن یک شخصیت از میان خود شان به حیث رهبر وجود ندارد.
ـــــــــــــــــــــ
با شعر و ادبیات نمی توان سیاست کرد!
سیاست حوزه عاطفه نیست، بلکه به شدت عقلانی و بر پایه منافع عمومی است. پارسی گویان چون سیاست را بَد می فهمند نگاه آنها به آن نیز فراتر از سود شخصی نمی رود.
اکنون طالبان به حیث نماینده قوم افغان/پشتون حاکمیت دولتی را در جغرافیای به نام افغانستان در دست دارد. در مورد این که امارت طالبان یک دولت است یا خیر – من هیچ شک ندارم یک دولت است اما با تمام ویژگی های قبیله ای که از سال ۱۷۴۷ به همینگونه وجود داشته است.
دیدیم که حتا در دوران چپی ها و یا لیبرال ها دولت ها از پوسته قومی و قبیله ای اش بیرون شده نتوانست!
هم جهان به اصطلاح لیبرال دموکرات در رأس ایالات متحده آمریکا و هم کشور های به اصطلاح اقتدار گرا در رأس چین و روسیه به سوی «کرشمه» های روسپی منشانه طالبانی با شوق و میل می نگرند.
اقوام دگر برای آنها طرف معامله سرنوشت ساز نیستند!
برای قدرت های خارجی ـ مهم نیست شرقی یا غربی ـ مشروعیت بخشییدن به رژیم طالبانی پشتونی و یا شبیه آن مهم است، که یکسو آن را عامل «ثبات» راهبردی می بیند و سوی دیگر آن را عامل «بی ثبانی» راهبردی.
این را بلاگر های احساساتی و ناآگاه سیاسی پارسی گویان نمیدانند. هر روز در هر نسیم به یک سو خم می شوند. به عوض تشخیص منافع بزرگ قومی و تعریف دوست دشمن در درون، انتظار دارند که کدام خارجی به داد شان خواهد رسید و کی با کدام مقدار پول دوست خوب می شودو کی دوست بد می ماند.
.
در سیاست دوست خوب وجود ندارد، بلکه سیاست یعنی منافع!
کسی که سیاسی می اندیشد و مدرن، باید داعیه قومی خویش را برنامه محور بسازد.
سیاستگرانی که به عوض اتکا به نیروی مردمی، چشم به پول و حمایت خارجی دارند، در اصل همان دشنه های اند در دست پشتون ها، که دهه ها آن را بر پشت مردم خویش زیر نام افغانستانشمولی، وحدت ملی و سرزمینی، ضدیت با حق تعیین سرنوشت حتا فدرالیسم فرو برده و می برند.
برای این که اقوام پارسی زبان در جغرافیای باختریان به یک قدرت مبدل شوند، باید نخست به خانه خود متوجه شد، زیرا چالش ها خیلی زیاد اند.
هرگاه ما جایگاه خویش را دریابیم آنگاه هم در بازی های ژیوپولتیکی منطقه ای و هم بازی های بزرگ فرامنطقه ای سوا از افغانها خواهیم رفت!