کابل خورشيد خاور کزچند خدايى باز بسوخت .. ز تاب دوزخ کعبة ، شهر ما ، ناز بسوخت

گبريان ، اکبر و اللة همة تاختند بما .. کابل قدس ، د گنةى مُلک حجاز بسوخت

چة اذيت ها ، کة نشد زلفک لرزان صنم .. نا فرزانة فرزند ، بَربَط و هم اواز بسوخت

تند بروت ! خيز بپاة شو کة نجيب امدة است .. او کة در حرص اتازونى ، ديگيش رياظ بسوخت

نالة ها و هة هة هايما رخنة در گوشى نکرد .. ديوها بودند کانجمن همدم و همراز بسوخت

کودکان مصروف بازى کة بُمبى بهوا شد .. فريادى کة ميگفت ، اخ پسرم باز بسوخت

  ايکاش اگرکدام هنرمند شوريدة سر ه م زمينم ، ميتوانست اين چند حديث بالا، سوز دل ما را با تار ميسرايد تا با شنيدن ان من و گور کاوها در گور يکجا با هم ميرقصيديم

شکور نوابی .

Advertisements