زبير واعظى

سفره غربت و ماه رمضان

ما كه از فقر بميريم به شب تار به تو چى
يا كزين درد بريم شكوه به دادار به تو چى
باز همان ماه صيام آمده در كلبه ى فقر
ميزند نعره كه اى مردك نادار!! به تو چى
سفره خالى و شب و آه جگر گوشه و من
سوز جانكاه و غم و ديده ى بيدار به تو چى
ماه رحمت شده گويند كه چنين ماه بزدود
رنج و اندوه و سيه بختى و ادبار به تو چى
“واعظى” بيش مگو عدل و رضا بوده چنين
كه خدا داند و داد و دهش دار به تو چى

++++++++++++++++++++++++

سحرگاهى به عزمروزه بيباك

سحرگاهى به عزم روزه بيباك

شدم بالا به امرى ايزدى پاك

بديدم سفره ى رنگين به خانه

که از هر نوع غذا می زد چغانه

كباب و قابلى و آش و قورمه

دوپيازه و خيار و مرچ دولمه

به يكسو گوشت لاند و كبك بريان

دگر سو شير مرغ(!) و جان انسان(!)

خلاصه هر چه می خواستم ز مولا

مهيا گشت بهر من ز بالا(!)

تناول كردم و با صد شطارت

به نام روزه و زهد و عبادت

چشيدم شور و شيرين از طعامش

گرفتم لقمه يى از هر كدامش

كباب و قيمه بود و مرغ بريان

برنج و قورمه بود خيلى فراوان

دوازده سيخ كباب و نان خاصه

دو سه بشقابى زان آشك خلاصه

نمودم نوش جان خود ز اخلاص

چنين آغاز كردم روزه را خاص

“براى اينكه يابم صبر و طاقت

نمودم تا [به صبح، شب] استراحت”

بكردم خواب تا فردا به پيشين

بسى سرشار بردم سر ببالين

بدين منوال تمام شهر صيام شد

تناول كرده سال و ماه تمام شد

به سر چون گشت اين ماه مبارك

فزون بر وزن من شد سير و چارك

خدايا! مالک اين مُلک توهستی!

يقيناً تو خداى عادل(!) هستى؟

زبير واعظى

Advertisements