تهديدطالب
++++++

به تهدید گفت طالبی به من روزی
که بهر کشتن تو دشنۀ بران دارم
تو بیش ازین به قهرم میاور ای ملحد وگرنه پنجه ودندان خون فشان دارم
بیا سجاده و تسبیح گیرو لحیه گذار کزین زیاده نه تابی و نی توان دارم
بگفتمش به صراحت کای ستم گر دهر اَجل رسیده ترا من چنین گمان دارم
تراچه کار به ریش و عمامه و نماز کسی به من مگوی که من تیر یا کمان دارم
اگر به دل زاندوه و رنج وماغمی داری چرازظلم تو من قلب خونچکان دارم
به روزحشر ترا راه ات ومرا راه ام تراچه کار که من چون یا چنان دارم
گیرم آينكه هزار بار سر به سجده زنم کشیده ریش وقبا، پارچۀ کلان دارم
زشرم مردم و از ترس حضرت وجدان بگو ؟ چگونه چنین کذب را نهان دارم
ندارم هیچ هراسی زخشم و تهدیدت هراس مادر و همشیرۀ جوان دارم
تو خصم و دشمن بدخواه علم ودانش و زن ثبوت هرخط و هر صفحۀ زمان دارم
هنوز چند نشانه زچوب و داغ دُرۀ تو به دست و گردن و پهلو و پشت ران دارم
ترورو دهشت و جنگ و جدال و بدبختی شعار توست و بگوئی که ارمغان دارم
تويى نمونه ای از ترس و وحشت ورعب منم که عشق وطن گفته و فغان دارم
توئی ستمگر دیوانه خو و رهزن علم من آن که مسلک و راۀ دلاوران دارم
تودست پرورده اهریمن وفرنگ هستی من آن که فخر به اجداد قهرمان دارم
عنان خویش ندادم چو جاهلان از دست کنون به عزم توانا چه همرهان دارم متاع خویش برو جای دیگری بفروش
خرید نیست در آنجا که من دکان دارم

(زبیر واعظی)

( بيا ديگه بادار گل تا يك دمى يارى كنيم )
بيا ديگه بادار گل تا يك دمى يارى كنيم!
حرف هاى كاكه گفته يك مدد گارى كنيم!

قصهء سياست مفتست بيا ديگه لالاى قند
خاك عالم بر سر اين شغل غدارى كنيم

فتنه و بربادى و جنگست كارش روز و شب
از همى خاطر از او يكباره خود دارى كنيم

دور باشيم از فريب و كينه يك لحظه گك
زين همه كار هاى بد بابيم بيزارى كنيم

تاب ديدار گدا و فاقه و درماند نيست
بيا از اين بيچاره مردم هم پرستارى كنيم

پس بگير و كار و بار خود بمانيم يكطرف
چند دقيقه كيف يارى ره ز نا چارى كنيم

از قديم و دوره هاى كاكه گى يك چند حرف
از جوانمردى و عصر و عهد سرشارى كنيم

كافى شاقل چى حالى بود پشتش دق شديم
نوش جان تندورى و انگور قندارى كنيم

چاى سبز و دشلمه نوشيم با هم دم به دم
روى تختى لم بتيم و اكت سردارى كنيم

شمه يى با هم بخنديم و غلط سازيم غم
از رفاقت گفته تجديد از وطن دارى كنيم

سوى شور بازار و بالاحصار بانيم چند قدم
ياد عيارى ، وفا دارى و بى خارى كنيم

ياد نوروز و برات و جشن ملك خود كنيم
ياد ازو جوش و خروش و مردم شارى كنيم

چرخه تارى را ز شور بازار و شهرآرا خريم
يك تخم جنگى و ديس و بتر نو كارى كنيم

يادت است يكروز رفتيم باغ بابر دو بدو
قصه ى آن روز كرده شورنخود كارى كنيم

پارك شهر نو نبوديم ناغه در ساعات شام
پس بيا يك گردشى بر ياد آن جارى كنيم

زنده سازيم نام آن روز ها بگير بادار من
در گرفتيم سوختيم تا كى برت زارى كنيم

با همى روياى لذت بخش خود بانيم كه ما
لا اقل دلهاى خود از رنج و غم عارى كنيم

زبير واعظى

دانى كه چى در فصل زمستان مزه ميته؟؟
“””””””””””””””””””””””””””

دانى كه چى در فصل زمستان مزه ميته؟؟
در سردى و يا برفك و باران مزه ميته؟؟

صبحانه دو سه تخمك خوب تند و بسى تيز!
يك كاسه حليم، شيرك و فنجان مزه ميته!!

لاندى پلوى با كچرى چاشت و يا شب!
با ترشى بس تندك و بران مزه ميته!!!

شلغم بته را هيچ ز ياد ات نبرى كه!!!
با چند پله نارنجك خندان مزه ميته!!!

آن قابلى و قورمه چلو هم بدكش نيست!
هم كبك و يگان مرغك بريان مزه ميته!!!!

يك كيف دگر ميدهدت جلبى ، ماهى!
چارمغز و همان توتك و تلخان مزه ميته!!!

كشمش نخود و پسته و جلغوزه و بادام!!
با چاى لذيذ، دلبر و جانان مزه ميته!!!

هر چند كه خلص كردم و كمتر بتو گفتم!!
هر پخت و هر آن نانك افغان مزه ميته!

از “واعظى” هم ياد كن و نوشك جانت!!
چون هضم چنين شعرك آسان مزه ميته!!

زبير واعظى

( براى حال خرابم كمى غزل لطفا )
براى حال خرابم كمى غزل لطفا
ز جام پارسى شيرين ما عسل لطفا
ز كيف واژهء نابش دمى انرژى ده
كه اين مراست فقط راه حل لطفا
سرود نابى ز ديوان “مولوى” بر خوان
ز گلستان “سعدى” شيخ اجل لطفا
دلم گواهى بد مى دهد ، خدا شاهد
ز فال “حافظ شيرازى” لا اقل لطفا
ز شهنامه ى “فردوسى” گير و قصه بيار
ببار تو در سخن را بغل بغل لطفا
خمار بيت “خيام” هستم و تشنهء آن
ز “رودكى” كه كند مست و منفعل لطفا
يگان مصرع و بيت “كليم” و “صايب” را
ز “بيدل” تند فهم و كوه كتل لطفا
ز هر آن شاعر و سخنور و سخندانش
ز هر كرانه و هر كشور و محل لطفا
دلم گرفته ، دگر نيست طاقت و تاب
شتاب كن و زود باش كن عمل لطفا
براى حال خرابم كمى غزل لطفا
ز جام پارسى شيرين ما عسل لطفا
زبير واعظى

اشك و اميد
“”””””””””
دگر مگو ز غم و سوگ و نا بسامانى
ز اشك مادر و تشويش يا پريشانى
مگو كه باز فلان ساحه انتحارى شد
مگو ز مرگ جوان و قصاوت جانى
مگو كه ريخته اند خون بيگناهان آخ
مگو ز وحشت و اعمال غير انسانى
مگو که پارچه گوشت! هر طرف اويزانست
بس است براى خدا گريه و سرشكرانى
مگو دگر كه به “درد شما شريكم من”
ز مرگ و فاتحه و “مجلس دعا خوانى”
نمانده حوصله را شمه يى شنيدن آن
ز خود بگو، ز نفاق و ز جهل و نادانى
مگو ز همت و يا جرأت و وفاى خود
مكن “قدامت تاريخى” را رجز خوانى
مگر چى شد، كجا رفت، همان غرور و وقار؟
دگر مگير تو نامى ز “غيرت افغانى!”
تو برف بام خودت را ببامكت بگذار
مكن نكوهش و متهم ، بكن نگه بانى
كه هر يكى پى سود خودش دلنگان است
من و تو تشنه ى جنجال و خانه ويرانى
من و تو خسته و آواره و فسانه به دهر
من و تو طعمه ى هر وحشى بيابانى
من و تو كان نفاق و فريب خورده ی غير
من و تو كان فساد و مريد هر جانى
من و تو بند و اسير تعصب و تبعييض
من و تو غرق سخن چينى و سخندانى
دگر نمانده در اين غايله ها چاره و راه
نياز عاجل مان گشته بس قدر دانى
سخن زنيم ز همآهنگى و ز وحدت مان
همه ز حرمت و ارج از مقام انسانى
دگر مگو كه منم تاجيك و تويى پشتون
تويى هزاره و ازبيك ، منم ارزگانى
تو از شمال، منت از جنوب اين خاكم
و يا ز كابل و از زابل و سمنگانى
من و تو جان و تنيم و جدا نخواهيم بود
من و تو ايم ز يك ريشه ای خراسانی
بيا بيا كه هنوز هم ميسر است فرصت
به سوى فاجعه بينيم چو ژرف و عقلانى
بگو سلام به پشتون و تاجيك و ازبيك
درود بر هزاره و يك يك گلى ز گلدانى
نواى وحدت و همزيستى را بيا بر خوان
بگو كه زنده باد! اين ميهن نياكانى

زبير واعظى

1.1.2019

نفرين بر شما و چنو صلح و جنگ تان
“”””””””””””””””””””””””””

نفرين بر شما و چنو صلح و جنگ تان
نفرين باين ريا و به تزوير و رنگ تان

تا كى بچشم و ديده ى ما خاك ميزنيد؟
خود را به جلد مصلح دل چاك ميزنيد؟

اى حاميان بى حس صلحى نمايشى
سازنده گان طالب و اشرار و داعشى

اى والدان لشكر إدبار و شيطنت
آدم كشان جاهل منفور به مملكت

با عذر قمع طالب دون و قبيح و شوم
گاهى كه برده ايد به اين سرزمين هجوم:

“آزادى” و “دموكراسى” فرياد مى زديد
حرف از رفاه و كشورى آباد مى زديد

داد از شلاق طالب و آن وحشتش زديد
حرف زن اسير و غم و محنتش زديد

لاكن چى شد كه با همه نيروى غول تان
عوض نموده ايد به يك باره رول تان

با نصب مهره هاى دد و طالبى به ارگ
تضمين كرده ايد به محن انتحار و مرگ

آن زر خريده طالب مزدور دشمنست
خصم زنان و دشمن هر سنگ ميهنست

نفرين بر شما و چنو صلح و جنگ تان
نفرين باين ريا و به تزوير و رنگ تان

زبير واعظى

Advertisements