قسم است!

مرا به جان غنى گك موردنى قسم است
بوعده هاى بسى چرب و روغنى قسم است
مرا به كفش و به نكتايى “عبدالله” سوگند
به آن دريشى زيبا و فيشنى قسم است
به ريش تا بسر ناف “حضرت”و “سياف”
به فال و استخارهء باور نكردنى قسم است
به راکت های سکر 60 گلبدين دنی
به ديده هاى سفيد و خميدنى قسم است
به آن مدارى گرى هاى “حامد كرزى”
به جنگ زرگرى و لاف دشمنى! قسم است
به کينه ورزی آن ائتلاف و ناتويش
که سنگ آن بنهادند ز جرمنى! قسم است
به بى كفايتى “دوستم” و سرور “دانش”
به تسليمی “عطا” يا كه “قانونى” قسم است
مرا به دمبه ى “ايشچى” و آن بروت “تنى”
به بی حيايی “بى بى گل ” برهمنى قسم است
به چور و غارت و آن رشوه و تقلب هم
زعيم و عامل آن بوده ” لندنی” ” قسم است
به صلح طالب وحشى و دون و آدمكش
که بدتر اند ز سگ های كمپنى؛ قسم است
خلص به هر آنچه كه تو عقيده يى دارى
مرا حتى به همين طنز خواندنى قسم است
كه تا همين ملا و مكتب است ، خواهد بود
دوام فاجعه بوده است، ماندنی، قسم است

زبير واعظى


خطاب به ياروى عفت دريده ى راكتيار

لعنت بچشم و ديده ى لشم و سپيد تو
لعنت به فكر و ايده ى زشت و پليد تو

لعنت به رسم و شيوه ى تو مردك خبيث
لعنت به مكر تازه و طرحى جديد تو

لعنت به ريش و شمله و آن خشتك كشال!
بر چهره ى كثيف و هم اين طرزى ديد تو

تا اين حدى تعصب و تبعييض، بهر چي؟
اخطار و خشم و نحوه ى لحن شديد تو؟

هرگز نديده ام چو تو من چشم پاره يى
لوليدنت چو توپ و به هر سو پريد تو

بر گو، تو اى مجاهد! و سر در كفى وطن!؟
سوگند كعبه ى تو چى؟شد و آن وعيد تو؟

هر دم دمى زدى، تو ز اشغال كنون ببين
ز اشغالگران گرفتى به ” دالر ” رسيد تو

دانند خلق، پير شدى، ليك مير نه!!!
از شيوه ى سياست و بيع و خريد! تو

از ذهن كس نرفته هر آن موشك و “سكر”!
كشتار و انتحارى و قتل و دريد تو

ملت بسا چى خسته و درمانده كرده يى
از صلح و جنگ و سوژه ى داد و بريد تو

جز آل و يا عيال و دو سه دهشت افگنت
هرگز نگشته گاهى كسى مستفيد تو

هزاره يا كه تاجيك و پشتون همه يكيست
حاجت نگشت به نسخه ى پوچ و پليد تو

با هر ” فلوت ” شعبده بازى كنى، دگر
رفته است دور و ارزش و بيع و چليد تو

پيوند خلق و ميهن مان، نا گسستنيست
زان رو به گور مى برى اين گونه ديد تو

زبير واعظى
اشرف غنى يك بار ديگر در انتخابات رياست جمهورى آينده، شركت ميكند
 تا ” كار هاى نا تمام ” اش را تمام كند.باز گاو پير مان كنجاره مى بيند به خوابباز گاو پير مان كنجاره مى بيند به خواب
باز ظالم مى كند ما را به تشويش و عذاب
باز بسته آن ميان اش را به تصميمى پليد
تا كزين هم بيشتر ميهن بًرد در منجلاب
هاى، وطنداران! بپا خيزيد و مردودش كنيد
با قيام و خيزشى بر پا نماييد انقلاب
اين غلام و بردهء اهريمن و دژخيمياننه حيا و شرم دارد، نه به يزدانش جواب
با خبر سازيد جوانان مهن را، اينکه من
ميفرستم بهرنفرينش حکايت های ناب

زبير واعظى

نه کېږي
له داسی خلکو کوم شی جوړ نه کيږی
بغير رنگ و جنگ او چور نه کېږي
د داسى رنج و درد او غصه درمان
به چند تا خایین او مـزدور نه کېږي
به جـز لاف و پتاق و وعده ى پوچ
به فحش و طعنه و پيغور نه کېږي
د دوى تر منځ هميشه جنگ و دعوا
به چند تا مردك منفــور نه کېږي
نــه اميــدى له دا او يا له بل دى
شوى ده زخم ما ناسور نه کېږي
نــه د داعش په جور او يا جفا شو
نــه با اين طـالب زنبـــور نه کېږي
نيــاز اين وطــن گونده سړی دى
به تزوير او په مكر او زور نه کېږي
( زبير واعظى )
**********************

قنــــــــــد پارســــــی
——–

شیرین بیان و نغز و گواراست پارسی
رنگین چکامه ، بکر و دلاراست پارسی

فصیح و دل پذير ، هم ساده و سلیس
زیبا و دلربا و چه شیواست پارسی

در لفظ و در معانی ، نابست و دلنشین
در نظم و نثر شهره ى دنیاست پارسی

زربفت و پرنیان، حریر و بریشم است
زر پاره و ملایم و دیباست پارسی

چون قند و انگبین ، دهانت شیرین کند
بنگر چى دلپسند و چى زیباست پارسی

پیشینه ى کهن به جهان ویژه اش بود
دنباله ى زبان اوستاست پارسی

درب کتببه های هخامنشیان و اشک (1)
اثبات مدعا ز قدیم هاست پارسی

از غرب تا به خاور و پامیر و هندوکش
در سینه ها نشسته و دیر پاست پارسی

گر بلخ و سیستان است، شیراز یا هرات
غزنین و بدخشان و بخاراست پارسی

در دامغان و شهر دوشنبه و اصفهان
زیب زبان مرد و زن هر جاست پارسی

عرفان و عشق و شعر و ادب را نگینه وار
پرتو فشان ، طارم بالاست پارسی

هر چند ز تاخت و تاز حسودان بدور نماند
قامت کشید و رست و بپا خاست پارسی

دادند باو سه نام و بگفتند ز هم سواست
خوابست هر کی گویدش جداست پارسی

گه گفته اند دری و گهی فارسی-تاجیکی
دیریست در کشاکش و غوغاست پارسی

این لهجه هاست فرقی اندر میان ما
مفهوم و محتواش ، هماناست پارسی

از تار چنگ مطرب مست بدخش ببین
در نغمه و ترانه خوش آواست پارسی

چون بلبلی که نغمه سراید به شاخ سار
خوش لحن و خوشصدا و خوشنواست پارسی

بیمار صعب که سر بدر آرد ز بسترش
گویی شفای درد و مداواست پارسی

یکسان بریم لذت از فردوسی و خلیل (2)
بیدل رسان و حافظ و سیناست پارسی

جامی و رودکی و سنایی و یا خیام
سعدی و مولوی و بهار(3)راست پارسی

لب تشنگان وادی شعر و ترانه را
لبریزه جام و ساغر و صهباست پارسی

این در که می چکد از خامه ات “زبیر”
نام و نشان عظمت والاست پارسی

هر حرف و واژه را زسخاوت برای تو
بنهاد و بیاورد و بیاراست پارسی

با رفعت و سکوی و چنین طالع فراز
دور از گزند دد و بلا هاست پارسی

پا ورقی :

1-اشک: مخفف نام اشکانیان میباشد
2-خلیل: منظور از استاد خلیل الله خلیلی است
3-بهار: مراد از محمد تقی بهار ملک الشعراء معاصر ایران میباشد

**********************
بد شگون كيست؟
شاه و يا درويش؟
صبحگاهان يك شهى با چند يار
عزم آن كرد تا رود سوى شكار
چون برون آمد ز قصر خويشتن
ديد مردى پينه پوش و ژنده تن
مردكى درويش و زار و بى نوا
چرك و ژوليده، بسى چركين قبا
شاه اندر خشم و نفرت شد فرو
فال بد پنداشت اين ديدار او
گفت: كاين برگشته بخت و بد نگون
در نظر نحس است و خيلى بد شگون
ديدن هم چون قيافه صبح گاه
بد شگونى در قبال اش دارد (آه)
چهره ى منحوسى را ديدن دهار
پس بدين معنا كه كمتر شد شكار
چون از اين ديدار كنونم نا اميد
پس بگيريد و به زندان اش كنيد
اينكه بر گردم من از سير و شكار
مى رسم پس در حق اين بد بيار

حبس نمودند مردك بي چاره را
جمله گى رفتند و افتادند به (راه)
از قضا زان تير شاه و همرهان
بس شكارى وافر آمد دست شان
خوش تر و بهتر ز هر بارى دگر
شاد و خندان باز گشتند از سفر
شاه دستور داد چو آرند آن حقير
مردك ژوليده و چرك و فقير
در حضور شاه چو كردند حاضرش
شاه چنين گفتا دليل و خاطرش:
من كه تا ديدم تو را در صبح گاه
بر چنين وضع ات نمودم يك نگاه
با لباس و روى چرك و حال زار
بد شگونى را به من آورد به بار
ليك بر عكس هر آن روز پسين
بخت يارم بود، شكار ام را ببين!
ار چه بد بين ام نمود اين چهره ات
حدس من بود اشتباه در باره ات

“””””””””””””””””””””””””

گفت درويش كاى شه روى زمين
بخت تو رنگين و تاج ات پر نگين
پس بيا بشنو تو عرض بنده را
بنده ى مسكين و دل آزرده را
صبح روز با هم ملاقى چون شديم
تو شكار مى خواستى، من مثل قديم
آمدم بيرون به صد رنج و فغان
بهر اطفالم پى يك لقمه نان
تو شكار ات كرده يى آنهم فزون
من درين زندان تو اما كنون،
ميروم با دست خالى خانه ام
واى بحال بچه هاى گشنه ام
تو مرا ديدى شد آن قصدت به جا
من تو را ديدم شد اين روزم سياه
درد سر گشتى سراسر تو به من
پر ثمر گشتم تو را اى شاه من
پس بگو اكنون كى باشد بد شگون؟
ذات عالى يا كه درويشى زبون؟

زبير واعظى

با چنين وضع محالست كه بمنزل برسيم
ملت و توده شويم و به تكامل برسيم
———————————-

از شما نه زر و مالى ، نه قبا ميخواهيم
نه بلند منزل و قصرى ز طلا ميخواهيم
ما چو آسايش و يك صلح و صفا ميخواهيم
محو ظلم و ستم و رنج و بلا ميخواهيم

ما نه خواهيم نه كاخى نه زرى را ز شما
بس نماييد خدع و خيره سرى را و جفا

تا به كى دود تفنگ گشته به هر گوشه عيان
تا به كى سانحه و فاجعه و گير و نمان
تا به كى جور و جفا و تعب و تير و كمان
تا به كى حرف دروغست و همى نيش زبان

بس كنيد حوصله ى ما بكلى رفته ز كف
نه زنيد بر سر نعش وطن اين طبله و دف

از هر آن كنج وطن خشم و جنون مى بارد
ناله و شيون و غم، موجه ى خون مى بارد
هر چه از خاين و جانى و زبون مى بارد
هر گهى هر چه فزون هر چه فزون مى بارد

مرگ و نفرين به چنين ايده ى گنديده ى تان
چاره يى نه به سر مو، نه غم و قصه ى مان

از چه ناليم؟ ز تبعييض و زد و بند و فساد؟
يا كه از خاين بى غيرت و چوتار و نراد؟
از خود و طالع و بختى كه نكرده دلى شاد؟
يا ازان ذات خدايى كه بما هيچ نداد

ز چه رو هموطنم در بدر و خوار شديم
چاكر اجنبى و دشمن و اغيار شديم
اين چه نيرنگ و شر و مكر و فريب است مدام
اين ستم از چه باين خلق غريب است مدام؟
به هر آن لحظه غم و مرگ قريب است مدام
اين چه افكار عجيب كار عجيب است مدام
با چنين وضع محال است كه بمنزل برسيم
ملت و توده شويم و به تكامل برسيم!!!!!!

زبير واعظى

ما مردم افغانيم، پسمانده ی دورانيم
ما جمله مريضانيم، ما سوته مسلمانيم
در كشتن و بربادى، در غارت و ويرانى
هم پيرو”بابا”ييم (!)، هم فاتح ميدانيم
تا ما ز خوديم راضى، گور پدر قاضى
هم محتسب و مفتى، هم اولچك و زندانيم
برباد و ذليليم ما، خورديم و خميريم ما
پيوسته در اين دنيا، افسانه ى دورانيم
رسواى دو گيتى گشت، اين نام و نشان ما
نه فهمى و نه دركى ، هيچ چيزى نميدانيم
از دانش و علم و فن دوريم به فرسخ ها
از سويه مپرس ما را، ما جاهل و نادانيم
بيچاره و بى باليم، بدبخت و بد اقباليم
بازهم ز پى تبعييض، همواره دلنگانيم
زبير واعظى

ملت بى اتفاق
—————-
ماييم و جدال و بى وفاقى
مرد و زن ما لجوجى ناقى
تا پير و جوان و كودك مان
بالنده به جنگ و اختناقى
ار چى ز ازل به امر يزدان
جنگجو شده ايم و طمطراقى
در ريشه ى خود زنيم تيشه
از خود نه گذاريم هيچ باقى
بازار رياء ميان مان چاق
هر يك به دگر كنيم چتاقى
از تاجيك و پشتون و هزاره
تا اوزبيك و پشه يى دماقى
هر يك به دگر كنيم نصيحت
يعنى كه شديم همه خلاقى
جنگ و جدل و غريو و غوغا
بدماشى كنيم هميشه ناقى
دشنام بدهيم، فحش و توهين
مشت و لگدست و چارپلاقى
عربده كشيم همه به محضر
قال است و مقال و چپه لاقى
جنگيست ميان ما شب و روز
شمشير بكشيم، زنيم شلاقى
كشتار بكنيم و هم جنايت
با بمب و به ماينى انفلاقى
وحشت بكنيم بهر سو ايجاد
با طالب و داعشى مزاقى
فحشا و فساد و هم مخدر
فقر است و گرسنگى و قاقى
در حاليكه يك عده كفيدند
زين خوردن و بردن و ز چاقى
اين رابرك؟! هاى دون و خاين
تا كى بكنند چنينن چتاقى؟
هر جا بكنند به ما خيانت
نزدى من و تو چنين نطاقى
هيچ كارى ديگر زما نه يايد
چون نيست بدست ما پتاقى
پس دفترى زين شكايت ما
نتوان كه برد خرى قزاقى
جامى برسان كه خلق تنگست
زود رس تو به داد بنده ساقى
من خسته به حق سپارم تان
تو زنده و اين نوشته باقى
زبير واعظى

نشد كه نشد

گفتم كه كار ملك به سامان شود نه شد
رحمى به حال مردم حيران شود نه شد

لطفى نه شد به وضع پريشان اين محن
شايسته گر كرامت انسان شود نه شد

با محو جنگ و ظلمت و كشتار بيحساب
يكسر لواى صلح نمايان شود نه شد

اندر عمل پياده نشد كار و بارى نيك
يا پيروى ز راه دليران شود نه شد

بد بخت فاقه يى كه كشد بار غم مدام
باشد كه كار و بار وى آسان شود نه شد

آنان كه كرده اند تخطى ز عدل و داد
بايد بلا درنگ به زندان شود نه شد

زين پول و ثروت و سرمايه مو به مو
پرسان و سنجش و ميزان شود نه شد

اكنون گليم رشوه ز ميهن چيده شد
چور است يكقلم ز كى پنهان شود نه شد

نابود نگشت حيله و تبعييض و نا روا
كاخ ستمگران همه ويران شود نه شد

اى “واعظى” مصايب و آلام تا بكى؟
گفتم به خلق ما كمى احسان شود نه شد!

زبير واعظى

ماتمسرا

چو عزم ميهنم كردم؛ نداء آمد، ميا اين جا
شر اين جا، محشر اين جا و فريب و صد ريا اين جا
اگر درد و بلا خواهى؛ دراين غمخانه، مهمان شو
عليل اين جا، ذليل ايجا؛ غريب و هم گدا اين جا
اگر شوق سفر دارى؛ از اين ويرانه دورى كن
غم اين جا، ماتم اين جا؛ غصه اين جا و جفا اين جا
مشوغافل، ميا اين جا؛ به جاى خويش سنگين باش
کور! اينجا، پودر اينجا و دو مليون مبتلا اين جا
اگر مردن طلب دارى؛ دراين دارالگدا ميجو
بم اين جا، ماتم اين جا و هزاران ماجرا اين جا
شنو اين حرفهاى من؛ فريب ديگران كم خور
من اين جا، مردن اين جا و غم و درد و بلا اين جا
جفا كارى مكن با خود؛ ميا نزديك اين منزل
ستم اين جا، رجم اين جا؛ زنان بينوا اين جا
گل بابونه ميخواهى بيا؛ اين رهبرانش بين!
جهاد! اين جا، فساد اينجا؛ شرير و مافيا اين جا
گذار اين شوق بي جا را؛ تو پند بنده را بشنو
غم اين جا، كشتن اين جا؛ انتحار و جنگها اين جا
زبير واعظى

نمامى و بد گويى و كين و حسد
ز غماز و بد خواه و بد بين رسد
—————————

چو مذمت بخلوت بكرد يك كسى
نكاهد ازان عز و شان ات خسى
بگيرم كه عيب و هجاى تو گفت
و يا اينكه مدح و ثناى تو سفت
نه بر عزت و بر نشان ات فزود
نه از شهرت و نه ز شانت زدود
كه هر ابله گفت و لوده باور نمود
برفت و به هر جايى عر عر نمود
نمامى و بد گويى و كين و حسد
ز غماز و بد خواه و بد بين رسد
ز نامرد و بى عرضه و بى شرف
مجو پس گهر بدون از خزف
جواب ابلهان باشدت خامشى
گر هشيارى و در پى رامشى
دو روزه حيات ات درين خاكدان
نيارزد به اين فتنه و گير و نمان
بيا و در اين بيشه آزاده باش
به نيكى به هم نوع آماده باش
چه خوش گفته بشنو يكى شاعرى
دو سه بيت زيبا و بس نادرى
“اگر بيضه ى زاغ ظلمت سرشت
نهى زير طاووس باغ بهشت
شود عاقبت بيضه ى زاغ زاغ!
كشد رنج بيهوده طاووس باغ”

زبير واعظى

انتخابات

وقت آنست كه انتخاب كنيم —- زود باشيم و بس شتاب كنيم
هر چه جانى و دزد و مزدورست —- رأى خود را باو حساب كنيم
به هر آن شهر و جاده و بازار —- عكس و تمثال شان بقاب كنيم
از هر آن يك ولايت و جايى —- قاتلين اش وكيل ناب كنيم
خشتك و ريش و مرد جنگى را —- بر گزينيم و هم ثواب كنيم
اعتراضى اگر كسى مى داشت —- جگرش را كشيم كباب كنيم
ملت فاقه و ستم كش را —- در غم و رنج و منجلاب كنيم
رأى دهيم رأى كه روز آزاديست
وحدت و امنيت و دموكراسيست

رأى خود را به مفلسان ندهيم —- بى زر و زور و نا توان ندهيم
تا نداده به قتل و غارت و چور —- پيش ما و تو امتحان ندهيم
چون شهيد پرور و مسلمانيم —— جز مجاهد به ملحدان ندهيم
گر نداشت پول و توپك و جاهى —- هيچ رايى باين كسان ندهيم
او كه با لندكروزر و قطار خود —- روز يا شب نبود روان ندهيم
رأى دهى نيست كار ساده بدان —- هيچ رايى به عاقلان ندهيم
چون سزاوار اينچنين وكيلانيم —- جان دهيم رأى بيگمان ندهيم
رأى دهيم رأى كه روز آزاديست
وحدت و امنيت و دموكراسيست

شخصى صادق به كار مان نايد —- علم و دانش بسى زيان زايد
گر چه خدمت به ملت و ميهن—- هدفست بهر اين و آن شايد!
ملت و قوم و همتبار و زبان—- مهم است بهر مان همان بايد
ثروت و زور و زر كند كارت —- پلو و پول درين ميان بايد
بگذاريم كه هفت سالى دگر —- چور و غارت كند، كلان پايد
پس وكيلى كه هيچ پايه نداشت —- چه كنى اش كز آسمان آيد
هوش نما در وطن نه مانيم كه —- مردمانش به عز و شان سايد
رأى دهيم رأى كه روز آزاديست
وحدت و امنيت و دموكراسيست

ما كه داريم جناب بابا را —- تو مزن چرت پول و آرا را
از هر آن جا رسد به ما دالر —- تا گزيده اند دو مرد كارا را
گر چه ترياك و سنگ و معدن ما —- پر و فرمان نموده آن ها را
جنگ و كشتار و سوگ و بربادى —-نيست مشنو تو اين معما را
پس تو بشتاب ورنه مى ميريم —- بر گزينيم به خود مسيحا را
انتخاب وكيل وجيبه ى ماست —- تو مرنجان ز خود رعايا را
از زبان زبير “واعظى” ات —- هم شنو اين فغان و غوغا را
رأى دهيم رأى كه روز آزاديست
وحدت و امنيت و دموكراسيست

زبير واعظى

وصيت نامه

روز مرگ من عزيزان اين دو سه تأكيد را
از براى رسم يارى گر شود ايفا كنيد
تا روان من نماييد شاد و نامم را بلند
باده و پيمانه را هم يك به يك بالا كنيد
جام مى نوشيد يكسر مرد و زن پير و جوان
آن فضاى تيره را عارى ز هر سودا كنيد
تا بگردد شاد روحم يك دم و دودى كنيد
ميز را يكسر حريم ويسكى و ودكا كنيد
تا به ياد آرد دو چشم مست خوبان را همى
بر سر تابوت، گلى زان نرگس شهلا كنيد
هوش تان گيريد كه بهر پيكر بى جان من
اجتناب از مجلس ترحيم و “قل هوالله” كنيد
نفرتى از مرده شو دارم خدا را خواهشست
بهر شستن جسم من راهى به يك ساونا كنيد
سوگوارى ها ز بعد مرگ من ممنوع بود
يا كه گريان و فغان و چيغ و واويلا كنيد…
جاى آن، بيت و غزل از دفتر و ديوان شعر
چند سرودى را ز حافظ يا كه مولانا كنيد
در ختام گوييد: نامش جاودان يادش بخير!
جام مى بالا كنيد و جام مى بالا كنيد
زبير واعظى

خطاب به اشرف غنی احمدزی
اى اشرف(!) ای مهيل و مکار
ابناى وطن دگر ميازار
اين مردم خوار و زار و مظلوم
از خواب خوشش گشته بيزار
هر روز غم و رنج و مصيبت
هر گاه جنايت است و كشتار
شرمی بکن و كمى تعمق
بگذر ز چنين سياست و كار
اقوام وطن برادر هستند
تبعييض مكن تو اى ستمگار!
با تاجيك و پشتون و هزاره
با اوزبيك و يا بلوچ و تاتار
يكسان ببين به هر يكى شان
“ورور” و “برادر” اند و بيرار
ترجيح مده زبان، كه روزى
تاريخ کشدت به پايه ی دار
بشنو تو فغان و درد مردم
در قهر خدا شوى گرفتار
زبير واعظى
روزگار سفله
———-از هر جهت بلا و غم و درد مى رسد
حرف و هواى منجمد و سرد مى رسدرنج و مصيبت پيهم ، سرشك و آه
نقص و زيان مردم نامرد مى رسدجور و جفا و سازش و تزوير و انتقام
از بيوفا و بى حس و بى درد مى رسد

بهتان و دلق، حيله و تزوير يا دروغ
از آن كه كرده ايم ورا طرد مى رسد

هر چه كه مى رسد، بهر لحظه بهر ما
زان تخته هاى پر خدع نرد ميرسد

گاهى نميرسد به كسى دست التفات
اين روزگار سفله هر چه كرد مى رسد

“بى درد را دوا و به ما درد مى رسد”
“روزى به قدر حوصلهء مرد مى رسد”

زبير واعظى

دست كم مگير
————-
اى چرخ! حال زار مرا دست كم مگير!
شب هاى بى قرار مرا دست كم مگير!
آگه نگشته يى مگر از صبر و طاقت ام؟
پس طبع برده بار مرا دست كم مگير!
هر چند خنده ها بلبم آرم از جنون!
لب خند زهر دار مرا دست كم مگير!
تا چند دست و پنجه دهم بر حوادث ات؟
اين جنگ بار بار مرا دست كم مگير!
زين جور و ناروايى تو شكوه چند كنم؟
اين قلب داغدار مرا دست كم مگير!
تا يك نفس بجان منست دشمنم تويى!
دانى! تو پس وقار مرا دست كم مگير!
سر خم نمى كنم اى دون به پاى تو!
تصميم و راهكار مرا دست كم مگير!
اى روزگار بدان! دمارم كشم ز تو!
پس صبر و انتظار مرا دست كم مگير!
با “واعظى” مپيچ! كه ديوانه گشته بس!
نفرين و خشم و عار مرا دست كم مگير!

زبير واعظى

شاعرى ها نام دارد نان نه

واعظى اين شاعرى ها نام دارد، نان نه
مشقت هاى شام تا بام دارد، نان نه

قافيه و وزن و هجا و مصرع و انديشه اش
زحمت و رنجى بسى سرسام دارد، نان نه

گر چه هر آن واژه و بيت و سرودى در قفا
رنگ به رنگ انگيزه و الهام دارد، نان نه

خامه پردازى و شاعر بودن و شاعر شدن
هوش و فهم ژرف بى اتمام دارد، نان نه

پس بيا گر نان خواهى كسب ديگر پيشه كن
كاين تكاليف عايدات خام دارد، نان نه

زبير واعظى

اى زلمى ظالم خليل زاد

اى زلمى ظالم خليل زاد
بيجا تو مكن داد و بيداد

اى چاكر بيحياى كافر
از حد تو منه پا فرا تر

غوغا و مصيبت و مظالم
تحايف تست و بوش ظالم

آن كرزى و عبدالله و اشرف
از جهد تو آمدند ز بد رف
اين غنى وطنفروش مكار
شهكار تو بوده اى ستمگار

اى چاكر و اى غلام دشمن
افغان چو نه يى بقدر ارزن

پس هوش بدار و خفه ميباش
در گوه كه كرده يى مكن شاش

زبير واعظى

اين كجا و آن كجا
—————-

عده يى يك قرص نان و عده يى كباب ها
هر دو تا خوردند اما اين كجا و آن كجا !

عده يى در چادر و آن ديگرى در قصر ها
زندگى دارند، اما اين كجا و آن كجا !

عده يى بر خر سوار و عده يى بر پورشيا
هر دو مى رانند اما اين كجا و آن كجا !

عده يى بر روى خاك و عده يى بر تختها
هر دو خوابيدند اما اين كجا و آن كجا !

اين يكى در خاك و خون و آندگر اندر “دوها”
هر دو مسكون اند اما اين كجا و آن كجا !

اين يكى در موج سيل و آن دگر انتاليا
هر دو در آب اند اما اين كجا و آن كجا !

عده يى غرق و تباه و عده يى در بيچ ها
هر دو مغروق اند اما اين كجا و آن كجا !

اين يكى خون دلش را آندگر پيمانه ها
هر دو مينوشند اما اين كجا و آن كجا !

اين يكى با انتحارى آن ديگر با كار ها
مفتخر گشتند اما اين كجا و آن كجا !

اين يكى ستر و حجاب و آن دگر آن تاپ ها
هر دو پوشيدند اما اين كجا و آن كجا !

رهبرى چون ع و غ و رهبرى چون “ماندلا”
رهبرى كردند و اما اين كجا و آن كجا !

زبير واعظى

پا ورقى :
پورشيا : نوع موتر گران قيمت
دوها : شهر زيباى عربى
انتاليا : شهر زيبا و پر از آب در تركيه
بيچ : ساحل بحر
بار : محل شراب نوشى و تفريح
تاپ : لباس برهنه غربى
ماندلا : نيلسن ماندلا

مادر مرا ببخش
————–

اى مادر عزيز من اى ماه و اخترم
اى مايه ى اميد من و چاره گسترم

زان دم كه زاده يى تو مرا اندرين دهر
رنج و غم و عذاب تو هر دم به بسترم

گفتم بهشت زير دو پاى تو بنهفته است؛ ليك
دوزخ نموده ام به تو دنيا، چی مجمرم!

درس وفا و عشق و محبت تو داده يى
از من گرفته يى چی؟، مگر خاك بر سرم

مادر مرا ببخش بهمه عظمتت، كه من
در بحر بى كران گناهم، شناورم

زبير واعظى

اى طالب بي وجدان، انسان نخواهى شد

تو وحشى و حيوانى، انسان نخواهى شد
تو زاده ى شيطانى، انسان نخواهى شد

>در كشتن و بربادى، تاريخ طويل دارى
چون فاقد وجدانى، انسان نخواهى شد

در غارت و قتل وخون، يد تو بشُد طولا
از نطفه ى حيوانى، انسان نخواهى شد

جنگيدن و بلعيدن، گرديده تو را مسلك
تو خصم هر انسانى، انسان نخواهى شد

غزنين و هرات و بلخ، يا كابل زيبا را
هر روز، بسوزانى، انسان نخواهى شد

هم دشمن زن هستی، هم خصم بعلم و فن
بس جاهل و نادانى، انسان نخواهى شد

با نعره ى تكبير ات ميهن به دگر رو شد
گويى كه مسلمانى(!)، انسان نخواهى شد

گاه چلى و ملايى، گاه داعش و بلايى
چون جاهل و گمراهی ، انسان نخواهى شد

هر چند دو پا دارى، بد تر ز هر حيوانى
درنده و غرانى، انسان نخواهى شد

گر شاخ ندارى يا، يك دمب به دنبالت
اعجوبه ی دورانی، انسان نخواهى شد

اى طالب بي وجدان، دهشت فگن دوران
تو خصم هر افغانى، انسان نخواهى شد

زبير واعظى

Advertisements