چرا استاد مهوش، محتاج حضور در جمع «تبلیغی» ها شده است؟

کلید بهشت و جهنم، در مسجد یا در یخن زنان داعش مشرب ساکن اروپا، امریکا یا جای دیگر نیست. ما هنروران به نام دیگری هم از جمع بانوان ( شکر زنده و سلامت) با خود داریم که افتخار افغانستان و فرهنگ شهرنشینی و تاریخ تجدد در کابل اند. 

شماری از هم میهنان ما درخارج از کشور، صدای اعتراض بلند کردند که گروهی از زنانی که در دیار غرب اکت «مؤمنه» یا زنان داعشی را در می آورند؛ در داخل مسجدی به استاد مهوش، بی حرمتی کرده اند. اگر نیک بنگریم، بانو مهوش به پای خود به محضر چند افراطی ناعلاج رفته بود تا به آن ها فرصت دهد که نیشش بزنند

نمی دانم احساس خود را چه گونه بنویسم. از کردار استاد مهوش بیشتر از محجوبه های دیرهنگام!، دلگیر شدم. مهوش مانند «قبیله به حج رفته» چه گم کرده بود که غیر از صف نسوان در مسجد درهیچ جای دیگری آن را نتوان یافت؟

در هیچ جای کتاب خدا نیامده است که رفتن زن به مسجد جواز دارد. حال کیست به کعبه سنگی زده و به مهوش و برده گان روایات مشکوک داستان بگوید!؟

سه روایت از پیامبر مکتوب شده است که مفهومش متحد المال است؛ یعنی، «بهترین مسجد زنان، همان خانه‌هاى ایشان است». مسجد رفتن کار «رجل» – مرد- است. درحالی که در قرآن هیچ نشانه ای وجود ندارد، این روایت به حضرت پیامبر منتسب شده است.

>«هر گاه زنان از شما اجازه طلبیدند، آنان را از بهره‌اى که از مساجد دارند، محروم نسازید. ( بحث اجازه مرد در بین است!)

مسند احمد بن حنبل، ج ۹، ص ۴۵۷ قشیری نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۱ ص ۳۲۸، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، بی‌تا.

غیر از قرآن، دشوار است باور کرد که هر روایتی اندرین باب ارجح است.

در سوره بقره، آیه ۴۳ آمده است:

وَأَقِـيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعِـينَ »

و نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید و همراه رکوع کنندگان رکوع کنید [نماز را با جماعت به جا آورید].
سیره ابن هشام، نویسنده: ابن هشام الحمیری، جلد اول برگ ۵۲۸
حتی درین آیه، که بنی نوع بشر را مخاطب گرفته، مراد از «رکوع کننده گان» – بنا به برداشت غالب- مردان هستند؛ نه زنان.

با وجود این، استاد مهوش از سوی منافقین و تبلیغی های نوپا، در واقع  از «مسجد ضرار» اخراج شده است؛ مسجدی که بنا به حدیث پیامبر، مستوجب آتش است.
از نظر تاریخی و گفتمان قدرت، هر مسجد در آئین اسلام، در اصل یک « کندک تجمع » سیاسی و مرکز سوق و اداره برای لشکر کشی است. این به خودی خود فاجعه نیست؛ اما آنانی که سیمای «مکی» اسلام اعتدالی و انسان محور را مخدوش کرده و از آن مجمسه هراس و مزاحمت می تراشند؛ و خود و خانواده های شان در بستر لیبرالیزم غرب نا مسلمان غلت می زنند؛ هر نفر عوض پنج مستحق بی بضاعت می خورند و  با گذشت هر ماه، اوزان زنجیر های طلا در دستان و گردن شان پیوسته سنگین می شود؛ با سوء استفاده از دموکراسی گیج کننده غرب، رضاکارانه و غافلانه، برای مغز خود تابوت می سازند تا درآن قالب شوند. بعد از آن در شرح مبادی عقیدتی، رفتار و گفتار نا خراش و موافق به استایل طالب و داعش را در پیش می گیرند.

خوب چه باید کرد؟

این جماعات، از یک زمینه ضعیف فرهنگی و تمدنی، ناگهان پای شان به اروپا و امریکا کشیده شده. وقتی کلان ترین دعذغه حیات ( سه وقت نان) درین اقالیم، دیگر آشوب به دل ها نمی ریزد، فرهنگ بارور و ریشه دار پیشرفته سرمایه داری، به سرعت امپول امپیسلین بر منش آنان اثر معکوس می گذارد. ارزش ها و ظرفیت ها در جامعه میزبان، سر شان را به دوران انداخته و دماغ شان را مختل می کند. چون مشکل سه وقت نان حل شده، به این فکر می افتند که در سیالی و رقابت بین البینی و همچنان با اجتماع منظم، نیرومند و آموزش دیده،  چه گونه خود را حداقل سر پا نگهدارند تا مثل یک سوزن در انبوهه کاه گم نشوند. از آن جایی که از یک بستر ضعیف فرهنگی، مدنی، اجتماع مبتلا به گمان و تخمین و سطح آموزش کم کیفیت برآمده اند؛ به خرقه پوشی و شلخته گی فکری روی می آورند و  معجون و مرکب خرافات و شنیده گی های خود را بنیاد قضاوت و  قطب نمای زنده گی خود و دیگران قرار می دهند

فراموش می کنند که در کشور خود شان، با وصف نیم نیم قرنه، ارزش های جهان شمولی وجود داشت و دارد که با قرائت های طالبی و داعشی منافات دارد. از همه مواهب دنیای سرمایه داری، فقط یاد می گیرند که جسم خود را فربه کنند؛ اما روح شان لاغر و درک و دریافت های شان به سطل آشغال کنار خانه شان شباهت می یابد.

استاد مهوش راه گُم شده است

او احساس می کند که در جمع خاطیان امت مسلمه قلمداد شده و تا چند سالی که از عمر باقی است، توشه آخرت دست کند.

نی قبول زاهدم من، نی ز پیر می فروش

نی به مسجد راه دادند نی در آن میخانه ای
مفهوم شعر بالا فوق العاده عمیق است و هر چند به حال استاد مهوش انطباق معانی چندانی ندارد؛ اما به رسم عاریه گیری کنایتی زدم. ورنه، شعر بالا فلسفه پیچیده ای دارد؛ حال آن که قضیه استاد مهوش، از بدیهیات است. کلید بهشت و جهنم در مسجد یا در یخن زنان داعشی ساکن امریکا، اروپا یا استرالیا نیست. ما هنروران به نام دیگری هم از جمع بانوان ( شکر زنده و سلامت) با خود داریم که افتخار افغانستان و فرهنگ شهرنشینی و تاریخ تجدد در کابل اند.

بانوان پر آوازه-  پرستو، هنگامه، قمرگل، افسانه، ژیلا، نغمه و … هریک در هر کشوری که تشریف دارند، نام و شرافت فرهنگ مدنی و شهر زیستی افغانستان را آئینه داری کرده اند. فرزندان پسر و دختر برخی ازین عزیزان، از ستاره های ارجمند هنر افغانستان اند. اکثر شان با همان استایل و زیبایی، ساده گی، بی تکلف، بی نقاب به کابل سفر کرده و حتی با پذیرایی شور آفرین نسل هایی مواجه شده اند که بعد از رفتن آن ها به خارج، تولد شده و در ناهمسانی های روزگار بزرگ شده اند.

اما استاد مهوش چند سال پیش که به کابل سفر کرد؛ همین که درتلویزیون دیدمش، الساعه فکر کردم که یک زن قریه نشین پاکستانی آمده است. گزافه نمی گویم. بدون بُغض شخصی، حقیقت را هم ضایع نمی کنم. استاد مهوش، با ذهنی چپه راسته شده، به کابل آمده بود تا نشان دهد که کابل، یک شهری با پیشینه شرافت، عزت و مدنیت نه، بلکه اکنون بخشی از مدرسه حقانیه اکوره ختک است و باید حساب کار خود را داشته باشد.

ایشان، پیراهن کمرچین به تن، تنبان پاچه پهن یازده انچ به پا وچادر دو متره سفید پاکستانی به دور سر و شانه پیچیده بود. قلبم از دیدن هنرمند عصر ظاهر شاه، داود خان و دوره حکمروایی حزب دموکراتیک خلق افغانستان که خودم بخشی از آن نسل هستم، ریش ریش شد. سقوط افغانستان را از هر زاویه ای می توان احساس کرد؛ اما درآن لحظه، دلم به شهر رؤیا های نامیرا – کابل- سوخت. زیر لب گفتم: مهوش برای حافظه زدایی آمده... و سایه های یک نوع ندامت او را تا این جا بدرقه کرده اند…آمده است سر از نو، ایمانی نمایی کند…فراموش کرده است که زمانی تا دم دم های صبح درین شهر کنسرت داده بود. فراموش کرده است که دخترایشان درخارج جز چند کلمه شکسته و پریده، از فهم زبان مادری خویش عاجز است. فراموش کرده بود که همان مردم کابل که برای احترام به او صف کشیده اند.

هنرمندی به این پخته سالی چطور ممکن است به چنین روزی بیافتد؟ القصه که روز های بعد، در نقش یک موعظه گر و دعاگوی ظاهر شد. از خودم پرسیدم: اگر شادروان نینواز زنده بود و خانم مهوش را به این حال و استایل می دید؛ آیا گزیده ترین کمپوز خود را به وی عطیه می داد؟  استاد از یاد برده بود که یک ارزش آفرین نام آور است و از همین شهر لقب استادی گرفته و آنانی که او را دوست دارند، هزاران برابر نسبت به مسلمان نمایان عشوه نمای سالیان پسین افزون تر است.  دیگراز ادبیات گفتاری و سچه سلما، قمرگل، پرستو و هنگامه و آریانا سعید نشانی در کلام وی نبود. گفتارش به تبلیغی های تازه مسلمان مشابه بود.

<تردیدی نیست که استاد مهوش برای توبه خواندن درمحضر دیگران به مسجد رفته بود تا از سیمین عمر ها و دیگر منافقان تاپه تائیدی نماز خوان و حجب و ایمان دریافت کند. او دنبال تصویب موجوداتی رفته بود که شب ها با خود در مناقشه اند و روزها با خلایق. او برای راندن سایه های بهشتی هنر رفته بود؛ سایه هایی که او حالا نفرین شان کرده است که شاید طوق لعنت باشند و شرط آن باشد که از آن تبرا جوید! او رفته بود تا به چند منافق در مانده حالی کند که وی از اول به راه صراط المستقیم برابر بوده است. به قبله تنزه هنری و بهشت ذهنیت مردم، پشت کرده و در عوض، محراب ساخته شده از سنگ و سمنت ( آن هم درگرو دوگونه زیستی ها) را وسیله نجات پنداشته است. بی آن که دمی به اندیشه اندر شود که  هردو محراب، فضایل و درجاتی دارند که لازمه ذاتی اش داشتن صلاحیت برای فضایل بشری و فوق بشری است. متاسفانه حس بنده این است که درین مبحث، ما با سردرگمی غم انگیز یک دسته از زاهدان ظاهر پرست و قیاس گمراه یک هنر نمای تهی از معنویت جاودانه هنر رویاروی هستیم.

استاد مهوش متاسفانه بعد از پنجاه سال هنوز به تجربه درنیافته است که هرگاه به قداست و ابهت هنر وفادار بماند، زخم های یک نسل، یک ملت را می تواند التیام ببخشد؛ در روح مردم بهشت بنا کند و برای قلب های شکسته و مستأصل سه نسل آشوب دیدۀ کشور قدرت ایستاده گی و بقا عطا کند. رسالت اعجاز آمیز هنر و تجربۀ پربار معنوی را کنار نهاده و در صف ریاکاران «تبلیغی» رفته است تا رفع شبهه کند.  هنر، در ذات خود، مقدس، و هنر وری عبادت اکبر است. اهمیتی ندارد که یک مولوی مفت خور یا سیمین عمر ها بگوید که نه چنین نیست. حال آدم می فهمد که چرا دست آورد های هنری استاد مهوش در سی سال اخیر چرا موازی با خط صفر بوده و به غیر از چند نوحه خوانی، از بالنده گی درخور بی بهره بوده است. چون چشمه هنر بخکشد، زهد ظاهری سایه پهن کند. گزارشنامه افغانستان

Advertisements