دو گزینه در جنگ سوریه

در برابر ترامپ

فروزنده فرزاد

سوریه با کمک روسیه در آستانه ی عملیاتی مهم در ادلب سوریه است تا این آخرین پایگاه مهم پیکارجویان مزدور مخالف دولت بشار اسد را به کنترل خویش درآورد. روسیه برای پیشگیری از تدارک حمله ی شیمیایی بوسیله ی جنگجویان اسلامگرا و همچون موارد پیشین انتساب آن به دولت اسد شواهدی را به سازمان منع سلاح های شیمیایی ارائه کرد. دو نمونه از جنگ روانی اسرائیل در این رابطه قابل تامل است. نخست گزارش خبرگزاری رویترز است که گویا ایران به عراق و گروههای شیعی این کشور موشک بالستیک داده است و القای این مساله که در صورت حمله نظامی به ایران این گروهها در موقعیتی هستند که میتوانند تل آویو و ریاض را هدف حمله ی موشکی قرار دهند. (بنابراین، قبل از حمله به ایران تکلیف این موشک ها را درعراق و سوریه باید روشن کرد!) همزمان اعلام شد که ایران در سوریه و زیر چتر حمایتی روسیه در تدارک ساخت موشک بالستیک سطح به سطح برای این کشور است. این خبر در کنار خبر نخست آشکارا در پی القای ضرورت ماندن آمریکا در سوریه و پا پس نکشیدن از جنگ داخلی در این کشور و مداخله ی نظامی بیشتر و در صورت امکان متوقف کردن عملیات در ادلب است.

چنانچه اسراییل در نگه داشتن پای آمریکا در میدان جنگ سوریه به بهانه ی ایران ناکام بماند سناریوی محتمل در سوریه، با توجه به نشانه هایی چند از جمله اینکه ترکیه گروه تحریرالشام را که بخش بزرگی از ادلب را در اختیار دارد در فهرست گروههای تروریستی قرار داد، آغاز عملیات سوریه با پشتیبانی روسیه در ادلب است. به دنبال آن مذاکرات صلح در سوچی و آستانه و احتمالا حضور آلمان در آن گفتگوها و در عمل تایید اروپا بر آغاز پیگیری یک راه حل سیاسی برای پایان دادن به جنگ سوریه راه را برای صلح در سوریه و بازسازی این کشور هموار میکند. آمریکا نیز میتواند با از بین بردن باقی مانده ی داعش در شرق فرات در سوریه زمینه را برای اعلام پیروزی بزرگ خود بر داعش که از وعده های مهم انتخاباتی ترامپ بود، فراهم کند و به این ترتیب ترامپ در آستانه ی انتخابات کنگره در موقعیت بهتری قرار خواهد گرفت. او از آن بیم دارد که دموکرات ها در انتخابات آینده پیروز شوند و در آن صورت با محدودیت بسیاری مواجه خواهد شد. گفتگوی پنهان ترامپ در محفل سران مسیحی های انجیلی نشان میدهد که او سخت از باخت در انتخابات وحشت دارد. استیو بنن استراتژیست پیشین ترامپ هم پیرامون باخت جمهوریخواهان در این انتخابات هشدار داده است. با توجه به معامله گری ترامپ و آینده ی سیاسی وی و نیز محاسبات سیاسی پیرامون انتخابات پیش رو برای کنگره، چنین سناریویی (خروج تدریجی از سوریه) در برابر رویارویی در سوریه به سود اسرائیل و نوکانهایی مانند جان بولتن محتمل تر مینماید

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

انتشار اسناد محرمانه امریکابرای بمباران اتمی

شهرهای شوروی

ریا نووستی

ترجمه از: کیوان خسروی

 “آرشیو امنیت ملی” ایالات متحده آمریکا نشان میدهد که این کشور در سالهای دهه 1960 برنامه هایی را برای تخریب کامل اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و چین بعنوان قدرت های صنعتی پیشرو تهیه و در عین حال ارتش آمریکا امکان نابودی جمعی شهروندان این کشورها را بررسی کرده بود.

پژوهشگران اسناد مربوط به طرح عملیاتی یکپارچه و واحد، سال 1964 را بررسی کرده اند که در آنها قید شده به کار گرفتن سلاح هسته ای بررسی می شوند. دراین اسناد از جمله از ضرورت نابودی 70 در صد پتانسیل صنعتی اتحاد شوروی سخن می رود.

همزمان ایالات متحده آمریکا احتمال نابودی همگانی غیر نظامیان را در این سند می دهد. چنانکه براساس ارزیابی سال 1961 این ضربه طبق طرح عملیاتی یکپارچه و واحد تخریب 71 در صد ساکنان شهرهای شوروی و براساس ارزیابی سال 1962 نابودی حدود 70 میلیون شهروند اتحاد شوروی پیش بینی شده بود.

در همان زمان کمیته مشترک رؤسای ستادهای ایالات متحده آمریکا حتی ایده نابودی مردم و تخریب وسیع شهرها را به عنوان معیار اصلی پیروزی بر اتحاد شوروی بررسی کرده بود. برنامه عملیاتی یکپارچه و واحد، یک مجموعه بسیار محرمانه ای از اسناد عملیاتی است که شامل دستور کار کاملی برای مبارزه با استفاده از سلاح های هسته ای توسط نیروهای مسلح ایالات متحده آمریکا می شدند. 

در دسامبر سال 2015 اداره ملی آرشیوها و اسناد ایالات متحده آمریکا فهرستی از اهداف بالقوه بمباران اتمی توسط آمریکا در سال 1959 را انتشار داد که صدها نقطه اتحاد شوروی، اروپای شرقی و چین را در بر می گرفت. در میان آنها 170 هدف در مسکو، 145 هدف در لنینگراد و  91 هدف در برلین شرقی وجود داشتند. حق تقدم  اصلی در اسناد علنی شده، نیروهای نظامی- هوایی و اهداف اصلی آن نابودی بمب افکن های شوروی پیش از آنکه آنها به پرواز در آیند و به اروپا یا به خارج از آن هدایت شوند، نام برده شده بودند

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پوتین و روسیه امروز حوادثی ویرانگر را

پشت سر گذاشته اند

!

“ایرج گلفام”

امروز کمتر کسی قادر به کتمان نقش روسیه در معادلات و چالش های عمدۀ جهانی است. هر چند سعی در ناچیز و بی تأثیر و یا منفی نشان دادن نقشِ روسیه هنوز از سوی بخش عمده ای از خبرگزارهای غربی و بنگاههای کنترل اذهان مانند سی. ان. ان و بی. بی. سی و… بی محابا  ادامه دارد که متأسفانه جامعه و دولت و حاکمیت ج.ا. در میهن ما بدلایل مختلف از جمله عدم آگاهی و دسترسی به اخبار از منابع مستقل به آن آغشته و با آن دست به گریبانند.

دیگر مقولات و واژه هایی مانند “گلوبالیسم” و “حقوق تمام بشری” و… که همگی پایه های تئوری- “دهکدۀ جهانی” را تشکیل داده و دست آخر به ضرورتِ داشتنِ “کدخدا” میرسیدند، نه تنها کارآیی نداشته که از صحنه و نمای رسانه ها رخت بر بسته اند.  بدون نقشی که روسیه بالاجبار بر سرِ بود و نبود خود به  ایفای آن پرداخت (و به ادامۀ آن ناگزیر) این تحول مهم در عرصۀ جهانی ممکن نبود.

سیر تحول و تکوین روسیه در دستیابی به چنین نقشی در عرصۀ سیاست جهانی و قرار گرفتن در نوک پیکان مقابله با جهان یک قطبی همانقدر اهمیت دارد و باید به آن توجه شود که نقش شخصیت در تاریخ را  نمی توان و نباید نادیده گرفت.

پرداختن  به مسیر تحولات طی شده روسیۀ امروز، بعنوان بازیگری مؤثر و تعیین کننده در کشمکش های کنونی جهان هدف این نوشته نیست، اما بدون اشاره به برخی از روندها، ظرافت ها و خصوصیات روسیۀ امروز نمی توان به نتیجه رسید.

نگاهی کوتاه به گذشته

نقش مثلث یاکوولف، شواردنادزه، گارباچف از اعضای برجسته و رهبری حزب کمونیست شوروی را در فروپاشی شوروی نباید فراموش کرد.  همانطور که با توجه به اسناد اخیرا ارائه شده در روسیه مبنی بر ارتباطات پنهان یاکوولف با دستگاه های اطلاعاتی ایالات متحده نمی توان این عامل، یعنی رخنه در رهبری حزب کمونیست شوروی را نادیده گرفت.

این موضوع وقتی مهم تر میشود که گارباچف، در دوران رهبری اتحاد شوروی ارجاع مقامات امنیتی شوروی به وی و ارائۀ مستندات در رابطه با ارتباطات الکساندر یاکوولف با مأمورانِ اطلاعاتی غرب را نادیده گرفت و وقعی به آن ننهاد! همچنین در مستندی دیگر به نام “افغانستان” از خبرنگار معروف روسیه و گویندۀ خبرگزاری دولتی “و. گ. ت. اِر. کا” آندرۀ کاندراشوف، از تماس مستقیم  دفتر ادوارد شوارنادزه وزیر امور خارجه شوروی در دوران گارباچف با “مجاهدین افغان” و اطلاع رسانی های مکرر به ایشان جهت تخلیۀ محل اختفای رهبران مجاهدین افغان چند دقیقه قبل از بمبارانِ هوایی و حمله، پرده برمیدارد.

اشاره به دو مورد فوق به آن جهت بود که نشان داده شود حتی زمان اتحاد شوروی و علیرغم سیستم امنیتی چند لایۀ آن زمان چطور دستگاههای اطلاعاتی غرب توانستند با رخنه در صفوفِ رهبری اتحاد شوروی به اهداف خود نزدیک شوند.

فروپاشی اتحاد شوروی و روی کار آمدن “باریس یلتسین” و تیم هدایت کنندۀ وی که از عاملان و حامیانِ غرب و ایالات متحده محسوب میشدند روسیه را در ورطۀ چند پاره و محو شدن قرار داد. البته هنوز هم غرب با توجه به امکانات و نیروی وسیعی که در عرصۀ اقتصادی – سیاسی جهانی در داخلِ روسیه دارد به اجرای طرحِ فروپاشی روسیه امیدوار است و در این جهت حرکت میکند هر چند روز به روز از امیدواری اش کاسته می شود.

یلتسین با افرادی مانند “آندرۀ کوزروف” وزیر امور خارجه دوران ریاست جمهوری خود که اکنون ساکن ایالات متحده است و ایگور گایدر با اجرای طرح “شوک درمانی” اقتصادی، “باریس بریزوفسکی” معاون امنیت ملی و تئوریسین ها و کارگزارانی مانند “آناتولی چوبایس” (طراح و مجری خصوصی سازی و نابودی زیر ساخت های اقتصادی اتحاد شوروی) با همراهی و همیاری مشاوران آمریکایی، عملا روسیه را در اختیار غرب و ایالات متحده قرار دادند.

کار بجایی رسید که “مادلین آلبرایت” وزیر خارجۀ ایالات متحده علنا  تقسیم روسیه را فرمول بندی کرد و چنین گفت:

«سیبری و منابع آن آنقدر وسیع هستند که نمی توانند متعلق به یک کشور باشند».

آناتولی چوبایس در نشستی با مشاورانِ آمریکایی، تقسیم روسیه به 6 کشور را طرح ریزی کرد که مطابق آن می باید شرق روسیه در کنترل ژاپن و غرب و جنوب غربی تحت کنترل ترکیه قرار گیرد. (گنادی زیوگانف رهبر حزب کمونیست روسیه بارها به این موضوع اشاره کرده است!)

ناظران آمریکایی در محرمانه ترین ادارات و سازمان ها از جمله صنایع نظامی روسیه  مستقر شده بودند و بر خصوصی سازی و از بین بردن بنیه و توان نظامی- اقتصادی روسیه نظارت می کردند. چپاول و یغماگری به حدی رسید که دولت ایالات متحده برخی از مأموران خود را که در مقام مشاور به روسیه فرستاده بود باتهام سودجویی شخصی در انجام مأموریت دولتی، محاکمه کرد. (به نقل از ولادیمیر پوتین در مصاحبۀ مطبوعاتی)

جدایی طلبان چچن با حمایتِ غرب و عربستان و نیروهای تروریستی وارداتی تعلیم دیده از افغانستان و کمکهای لژستیکی ترکیه مرزهای جنوبی روسیه را در قفقاز به جنگ و ناآرامی کشیده و روزی نبود که سربازان و نظامیان بی انگیزۀ روسیه در این نواحی کشته نشوند.

اخراج صدها هزار نفر از نیروهای نظامی – امنیتی و از بین رفتن و کم ارزش شدن معیارهای وطن پرستی و دفاع از امنیت ملی، شکل گیری گروههای کوچک و بزرگ مافیایی  در تمام سطوح شهری و روستایی، دولتی و غیر دولتی چیزی بنام رفاه و امنیت مردم باقی نگذاشته بود.

بسیاری از دانشمندان طراز اول روسیه جلای وطن کرده، برخی به دست فروشی رو آورده و برخی نیز به زندگی خود پایان دادند. این روند در تمام عرصه های حیات اجتماعی روسیه جریان داشته و “شوک درمانی” دیکته شده از سوی بانک جهانی و غرب، روسیه را به پرتگاه سقوط و متلاشی شدن برده و بسیاری در انتظارِ نفسهای آخر لحظه شمار می کردند. در چنین شرایط و موقعیتی “یلتسین” با انتخاب پوتین در مقام جایگزین خود بزرگترین حماقت زندگی خود را مرتکب شد. اشتباهی که برخی به اعمال نظرِ سیاست مدارِ زیرک، یوگنی پریماکف نسبت میدهند. سیاستمداری که او را کیسینجر روسیه می نامند.

پیش از این انتخاب، در روسیه انتخابات ریاست جمهوری برگزار شده بود. برای مردمی که زندگی و امنیت را در دوران اتحاد شوروی تجربه کرده بودند گرایش به حزب کمونیست روسیه و برنامه های آن امری بدیهی بود و به همین دلیل در آن انتخابات “گنادی زیوگانف” رهبر حزب کمونیست روسیه برندۀ اصلی انتخابات در مقابل یلتسین بود. (تقلبی که بعدها پوتین و مدودف نیز بعدها آن را تائید کردند).

پیش کشیدن فردی که در اذهان مردم دستی در غارت و چپاول نداشته و علیرغم ناشناس بودن، سابقۀ وطنپرستی داشت یگانه راه خروج از کابوس بازگشت کمونیستها به قدرت بنظر میرسید. از میان فهرست تهیه شده، ولادیمیر پوتین افسر اطلاعاتی سابق و معاون شهردار لنینگراد که در دفتر ریاست جمهوری و زیر نظر پاول بارودین رئیس دفتر یلتسین نیز کار می کرد شرایط لازم را داشت، بویژه که در طول خدمت در دستگاه یلتسین نشان داده بود که فردی حرف شنو و بی ادعا است.

با وخامت حال یلتسین که بشدت معتاد به الکل شده بود، پروسۀ انتقال قدرت سرعت گرفت و پوتین به مقام صدر هئیت وزیران برگزیده شد و ناظران برای اولین بار رسیدن ولادیمیر پوتین به مقام ریاست جمهوری روسیه و گرفتن اهرمهای هدایت روسیه را پیش بینی کردند. نقشی که پوتین در زمان نخست وزیری خود در حفظ تمامیت ارضی روسیه در برخوردهای نظامی در جنوب روسیه و قفقاز در مقابل تروریست های جدایی طلب ایفاء کرد موجب شد تا افکار عمومی بخصوص نظامیان، وطن دوستی او را قبول کنند و به همین دلیل اقبال عمومی از وی در مقایسه با کسان دیگری که در اطراف یلتسین قرار گرفته بودند بیشتر شد.

پوتین بعد از کفالت ریاست جمهوری، در سال 2000 میلادی در انتخاباتی پر حاشیه بر رقیب اصلی خود یعنی گنادی زیوگانف پیروز شد. این پیروزی مدیونِ مافیای پر قدرت یهودی متشکل از افرادی مانند “باریس بریزوفسکی”، “آناتولی چوبایس”، “میخائیل خادارکوفسکی”، “پاتانین”، “ویتالی مالکین” (آویخون بن بار)، “گورین فلد کاگالفسکی”، “پیتر اُوین”، “بدری پاتارکاسیشویلی”، “شوخین”، “میخائیل فریدمان” و تنی چند بانکدار و صاحبان شرکت ها و کمپانی های نفتی و کارخانه های  به غارت برده شده در جریان خصوصی سازی بودند که از بیم پیروزی زیوگانف و بازگشت کمونیست به حکومت، از ریاست جمهوری پوتین حمایت کردند. آنها بر این تصور بودند که پس از انتخابات و پیروزی پوتین، او به کارگزار گوش به فرمان آنها تبدیل خواهد شد. این گروه که غالبا چند ملیتی و شهروندِ اسرائیلی – آمریکایی و از معتمدین و همکاران دستگاههای اطلاعاتی غرب و اسرائیل بودند، پوتین را رئیس جمهور خود تصور کرده و پیروزی وی در انتخابات را پیروزی خود میدانستند، در حالی که سیر حوادث نشان داد که پوتین کم حرف و “حرف شنو” سودای دیگری در سر داشت. او در مراسم خداحافظی از سازمان امنیت روسیه (میراث دار کا. گ. ب) هنگام وداع به همکاران خود چنین گفت:

«رفقا! مرحلۀ نفوذ در الیگارشی غارتگر و برباد دهنده روسیه  با موفقیت به انجام رسید. از این لحظه به بعد ما وارد مرحلۀ دوم یعنی متلاشی کردن الیگارشی میشویم».

به هیچ وجه نمی توان نقش ولادیمیر پوتین در شکل گیری  روسیۀ امروز را نادیده گرفت. کمتر کسی در روسیه بر وطن پرستی و جسارت و پایداری پوتین در دفاع از تمامیت ارضی و منافع ملی شک دارد. حتی بزرگترین رقیب انتخاباتی وی، یعنی رهبر حزب کمونیست روسیه گنادی زیوگانف علیرغم مخالفت با سیاست های اقتصادی دولت برگمارده شده از سوی ولادیمیر پوتین  بارها از وی به نیکی یاد کرده و از اعضای دولت خواسته است که از ولادیمیر پوتین بیاموزند.

– محدود کردن قابل ملاحظه قدرت الیگارشی غارتگر؛ 

– دفع خطر تجزیۀ روسیه؛

– الحاق بخشهایی از مناطق شمال و شمال شرقی به روسیه مطابق قوانین و تأیید سازمان ملل متحد؛

– بازگرداندن شبهه جزیرۀ کریمه به دامان روسیه مطابق قوانین سازمان ملل؛

– پایان دادن به رکود و آغاز رشد اقتصادی و بهبود وضع معیشتی و سطح زندگی مردم روسیه؛

– بازسازی ارتش ویران شده و بی انگیزه و تبدیل آن به ارتشی کلاسیک و سلحشور با سلاحهای مافوق مدرن و بی همتا؛

– بالا بردن درجه امنیت و پایان بخشیدن به جنایات سازمان یافته در کشور؛

– بازگشت به عرصۀ جهانی سیاست تا حد تعیین کننده گی در بسیاری از چالشهای جهانی؛

– خاتمه بخشیدن به 25 سال یکه تازی ایالات متحده در عرصه جهانی؛

و..

 آنچه در مدت زمامداری پوتین در روسیه اتفاق افتاده است، قبل از هر چیز اراده و خواست اکثریت مردم روسیه برای احیای روسیه و زندگی شرافتمندانه همراه با امنیت ملی و محلی در داخل روسیه و احترام متقابل  و استقلال سیاسی و عملی در عرصۀ جهانی است.

روزی که “یوگنی پریماکف” نخست وزیرِ وقت روسیه و سیاستمدار برجسته روسیه اجازه نداد هواپیمایش در خاک امریکا به زمین بنشیند ناقوس استقلال روسیه به صدا درآمد. پریماکف دیدار خود با همتایان آمریکایی اش را بدلیل بد قولی و شروع بمباران یوگسلاوی محکوم کرده و بازگشت هواپیمای حامل او به روسیه بانگ اعتراض روسیه به یکه تازی امریکا بود.

پس از این رویداد سیاست مستقل جهانی روسیه توسط ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیت جهانی سال 2002 میلادی در آلمان آغاز شد. هشدار و انتقاد او از غرب در سال 2007 میلادی در کنفرانس مونیخ اتمام حجتی رسمی و قیام علیه جهان یک قطبی محسوب می شود.

مقابلۀ نظامی با ماجراجویی های غرب و ایالات متحده در سال 2008 میلادی در گرجستان نشان از عزم روسیه بر حفظ منافع ملی و چارچوب ارضی این کشور بود .

آنچه در مورد روسیۀ امروز قابل اهمیت است درک سیاستمدارانِ روسیه و شخص ولادیمیر پوتین از عزم غرب برای نابودی روسیه است. اکثریت غالب مردم و احزاب سیاسی روسیه پختگی خاصی را به نمایش گذاشته و با مانورهایی سنجیده در پی اهداف ملی و جهانی خود می باشند.

شلیک به هواپیمای جنگی روسیه بر فراز سوریه توسط جنگنده های ترکیه عضو ناتو، ترور بی رحمانه سفیر روسیه در مراسم افتتاح یک نمایشگاه در ترکیه با شلیک گلوله افسر نگهبان این نمایشگاه، اخراج دسته جمعی دیپلمات های روس از امریکا و تکرار آن در انگلستان و برخی کشورهای اروپائی، برپائی کنفرانس صلح سوریه، عزم قاطع برای سرکوب ارتش داعش، نگرفتن موضع شتابزده درباره جنگ اوکرائین در عین دفاع و کمک به بخش جدا شده از دولت مرکزی، تاکید بر حل تمامی مسائل جهانی از طریق سازمان ملل، پیوند با چین و شکل بخشی به سه پیمان مهم “شانگهای”، “بریکس” و “اوروآسیا”، گسترش مناسبات اقتصادی و سیاسی با جمهوری های جدا شده از شوروی سابق و احترام به استقلال آنها و …. نمونه هائی از سیاست جا افتادۀ مدارای جهانی و حفظ و افزایش قدرت نظامی روسیه در دوران رهبری پوتین است.

البته در این میان نباید نارسایی های اجتماعی – سیاسی روسیه  را نادیده گرفت چرا که این نارسایی ها  می توانند روسیه امروز را با خطر روبرو کنند. اکثر این نارسایی ها جنبۀ داخلی داشته و حل و فصل آن بصورت تدریجی باید صورت پذیرند. مانند:

– وابسته بودن تحولات و رشد و ترقی به شخصیت کاریزماتیک و فعال ولادیمیر پوتین؛

– کمبود جمعیت و عدم رشدِ نفوس برای روسیه بعنوان بزرگترین کشور جهان؛

– خروج جمع کثیری از جمعیت از حیطۀ روسیه و قرار گرفتن در جمهوریهای دیگر (قریب 20 میلیون) همچنین مهاجرت بسیاری به دلایل مختلف در سالهای پس از فروپاشی اتحاد شوروی؛

– کمبود شدید ” کادر” و نیروی میهن پرست”؛

– تغییر سیستم اتحاد شوروی و حاکم شدن فرهنگ “مادی” و ارجحیت منافع شخصی بر منافع اجتماعی- ملی، باعث پدید آمدن نسلی منفعت جو و غیر متعهد در روسیه شده است که در بسیاری از ادارات و سازمانهای دولتی و غیر دولتی عملکردی مخرب برای اقتصاد و جامعه دارند و به همین دلیل سرعت مقابله با این پدیده افزایش یافته است. تنها در سال گذشته بیش از 800 مقام و کارمند عالیرتبۀ دولت در رابطه با فساد اداری و رشوه و… بازداشت شده اند. در این زمینه میتوان به بازداشت وزیر قدرتمند برنامه و بودجه “اولیکایف” و بسیاری از استانداران و…اشاره کرد؛

– امروز مهمترینِ مسئله در عرصه سیاست داخلی آنست که حزب حاکم با داشتن اکثریت مطلق آرای در هر دو مجلس اولیا و  دوما (مجلس روسیه) حاکمیت مطلق العنانی در عرصۀ سیاستگذاری دارد. از سوی دیگر برخی از الیگارش ها و حتی افرادی که از دولت های گذشته رانده شده بودند توانسته اند مجددا از راه های مختلف به ارگانها و سازمانهای دولتی رخنه کرده و اهرم هایی را مجددا در دست خود بگیرند.

هنوز مرز سرمایه داری ملی و سرمایه داری وابسته در روسیه مشخص نیست. طی 25 سال انواع روابط و پیوندهای مافیایی در تمام عرصه ها رخنه کرده بود.. این نفوذ هنوز نقش بازی میکند و چشم اسفندیار روسیه امروز محسوب میشود. تماس مردم با ارگانها و سازمانهای دولتی با دشواری روبرو است و حتی تماس تلفنی  مردم با سازمانهای دولتی با مشکل روبروست؛

–  بودجه خواری علیرغم مقابله ها و افشای آنها در رسانه های روسیه جهت آگاهی مردم هنوز در بسیاری از ادارات و سازمانهای رواج دارد. بخشی از تلاش برای جایگزین کردن نسل جوان در تمام ارگان ها و سازمان های دولتی متاثر از همین وضع و برای مقابله با فساد است.

در دورۀ گذشته انتخابات مجلس دوما بسیاری از نمایندگان از رده خارج و افراد جوان و وطن پرست یا مورد اعتماد بی سر و صدا با عضویت در احزاب تشکیل دهندۀ مجلس دوما از جمله حزب کمونیست روسیۀ فدراتیو وارد مجلس شدند.

البته هنوز راه دشواری در پیش است زیرا فرصت طلبان و لابی بسیار قدرتمند یهودی در بخش های بودجه ای از جمله بهداشت و درمان، هنر و فرهنگ و سینما و رسانه ها و… دست دارند و اغلب مبتکر طرح هائی برای ایجاد نارضائی و ناامیدی از تحولات مثبت در امور اجتماعی مردم هستند. این نفوذ در حزب حاکم “روسیه واحد” نیز از همه جا بیشتر و شاید از جمله دلائل زمزمه تغییرات در این حزب و حتی شکل گیری احزاب جدید در روسیه همین است.

طرحی که اخیرا در رابطه با تغییر قانون بازنشستگی از سوی این حزب و دولت روسیه به مجلس ارائه و در همان قرائت اول علیرغم مخالفت حزب کمونیست به تصویب رسید نمونۀ گویای قدرت راستگرایانِ متمایل به غرب  در روسیه میباشد.

مطابق این مصوبه سن بازنشستگی برای زنان از 55 سال به 63 سال و برای مردان از 60 سال به 65 سال باید افزایش می یافت.

گذشته از واکنش منفی جامعه نسبت به این طرح، بخشی از افراد وطن پرست و ملی عضو حزب حاکمِ “روسیۀ واحد ” نیز مخالفت خود با این طرح را به اشکال مختلف نشان دادند، از جمله حاضر نشدن در مجلس در روز رأی گیری. از جملۀ این افراد “سرگئی ژِلزنیاک” افسر ارتش و قهرمان ملی روسیه و “فتیسوف” اسطورۀ ورزش حاکی روی یخ روسیه بودند. حزب کمونیست روسیه فدراتیو با تقاضای “رفراندوم” علیه این طرح پشت دولت و حزب حاکم را به لرزه درآورد.

سرانجام، طی سخنرانی پوتین خطاب به مردم و دولت و مجلس به تعدیلِ طرحِ تغییر قانون بازنشستگی پرداخته و با تغییراتی سعی در جلب حمایت مردم از این طرح کرد. از جمله سن بازنشستگی برای زنان را در مرز 60 سال و متناسب با تعداد فرزندان اعلام نمود.

آیا حزب کمونیست روسیه قادر خواهد بود با ائتلاف و جذب دیگر نیروهای ملی و وطنپرست از جمله اعضای وطن پرست حزب حاکم به جایگزینی قدرتمند برای تشکل دولت تبدیل شود؟

شاید این سئوال، امروز مهم ترین سئوال درباره آینده روسیه امروز باشد.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

زندگی در فرانسه

روز به روز

گران تر می شود!

اومانیته – ترجمه جعفرپویا

مکرون رئیس جمهور فرانسه تصمیم گرفته است موج جدیدی از خصوصی سازی را در کشور آغاز کند. قانون «پیمان» که حاوی مجموعه ای از اقدامات به منظور گسترش لیبرالیسم است و به دولت  این اجازه را میدهد تا بخش های متعدد انرژی، مانند گاز و برق و حتی امور اداره فرودگاههای پاریس و انواع شرط بندی ها مانند لوتو و شرط بندیها در مسابقات ورزشی و غیره را به شرکت های خصوصی بفروش برساند. به گفته دولت، درآمدهای حاصل از خصوصی سازی برای کاهش قروض دولت و همچنین سرمایه گذاری های جدید در بازار مالی به کار گرفته خواهد شد. بطور مشخص دولت در نظر دارد 10 میلیارد یورو در بازار مالی سرمایه گذاری کند که تقریبا 200 تا 300 میلیون یورو در سال و معادل دو تا سه درصد در سال بازده خواهد داشت. این مبلغ (10 میلیارد یورو ) توسط دولت سرمایه گذاری می شود و اگر حباب مالی شکسته شود موجب کاهش کلی نرخ سهام در بازار بورس فرانسه خواهد شد و بازده این چنین سرمایه گذاری بسیار ناچیز خواهد بود. در حال حاضر فرودگاههای پاریس بخش انرژی و شرط بندی ها (لوتو و شرط بندی در مسابقات ورزشی و غیره). هر سال 718 میلیون یورو سود به جیب دولت می رساند. بنابراین فرانسه با یک سرمایه گذاری و عملیات مالی کم منفعت روبروست. با برنامه خصوصی سازی جدید دولت، از هم اکنون بازیگران خود را آماده حضور در شرکت های استراتژیک کرده اند. در بخش خصوصی سازی (لوتو و شرط بندی در مسابقات ورزشی ) خطرات قابل ملاحطه ای برای مردم جامعه و بویژه جوانان از جمله اعتیاد به قمار و تقلب و پولشوئی را  به همراه دارد. به همین دلایل جبهه چپ فرانسه در نظر دارد از قدرت عمومی مردم برای مقابله و نظارت در برنامه جدید خصوصی سازی مکرون استفاده کند. در مورد خصوصی سازی فرودگاه های پاریس دولت قصد دارد مدیریت فرودگاهها را به بخش خصوصی واگذار کند. 100 میلیون نفر در سال از طریق دو فرودگاه شارل دوگل و اوُرلی هر سال از این فرودگاهها برای سفر (ورود و خروج) استفاده می کنند. برخی از کارهای امنیتی این فرودگاهها توسط کارکنان فرودگاهها توسط ماموران دولت اداره میشود. این امکان پذیر است که یک شرکت کاملا خصوصی انگیزه ای برای دور زدن مقررات، دستورات سختگیرانه به کارگران و کارکنان برای کاهش هزینه ها و افزایش سودآوری بیشتر را اعمال کنند.  بطور نمونه فروش فرودگاه تولوز به یک شرکت سرمایه گذاری چینی است که به محض اینکه این شرکت سرمایه گذاری مالک جدید فرودگاه شد خزانه داری فرودگاه را با تمام نقدینگی غارت کرد و سهامداران دیگر مات و مبهوت این غارت ماندند. یکی دیگر ازتصمیمات مکرون افزایش نرخ گاز است. نرخ گاز از اول ماه ژوئیه به میزان 7.45 درصد افزایش یافت که برای یک خانوار که از گاز برای گرم کردن مسکن خود استفاده میکنند هزینه ای سنگین را ایجاد می کند. افزایش قیمت گاز معادل 90 یورو در سال برای مردم عادی فرانسه فاجعه بار است. این بزرگترین افزایش قیمت گاز در 6 سال گذشته است که اثرات آن از لحاط اجتماعی فاجعه بار است. اکثر افرادی که از گاز برای گرم کردن مسکن خود استفاده میکنند از طبقه فقیر و متوسط فرانسه می باشند. افزایش قیمت گاز مردم را مجبور میکند که مصرف خود را در سال کاهش دهند.

تعرفه های ثابت توسط مقامات سیاسی تعیین میشود که موجی از اعتراضات و تظاهرات مردمی را در سال گذشته و اکنون در سراسر کشور را به دنبال داشت و دارد. در گذشته شرکت برق و گاز یک شرکت مشترک و دولتی بود اما از زمانی که کمیسیون اروپا در دوران سارکوزی دستورات کمیسیون اروپا “ریاضت اقتصادی” را به مردم فرانسه تحمیل کرد شرکت برق و گاز از هم جدا شدند و شرکت گاز به بخش خصوصی واگذار شد. سارکوزی به دروغ در آن زمان به مردم  قول داد که این امر هرگز اتفاق نخواهد افتاد و اکنون مردم شاهد هستند که قیمت های تنظیم شده گذشته برق و گاز به شدت افزایش یافته است. کمیسیون اروپا دستور میدهد و دولت مکرون اطاعت میکند. مکرون همچنین اعلام کرد که تا سال 2022 سیاست خود را با تمایلات کمیسیون هماهنگ خواهد کرد. دولت افزایش قیمت گاز در بازار جهانی و همچنین هزینه های سرمایه گذاری در زیر ساخت صنایع انرژی را بهانه ای برای افزایش قیمت گاز در فرانسه اعلام کرده است. به گفته ژان لوک ملانشون رهبر جبهه چپ فرانسه «مکرون مترسک کمیسیون اروپا است. کمیسیون دستور میدهد و  مکرون اطاعت میکند.»

 https://melenchon.fr/2018/07/09/macron-roi-des-riches-leur-vend-les-meubles-du-

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

ناگزیری آلمان

به همکاری با روسیه

اسپونتیک نیوز- ترجمه الناز گرجی

تحریم های ایالات متحده، فرصت های جدیدی را برای گسترش تجارت در بازار روسیه به وجود آورده است. از جمله کار تجاری با شرکت BMW آلمان. علاقه روس ها به اتومبیل های برتر و مارک های آلمانی، مزیت بزرگی برای سازندگان  خودروی باواریاست.

 روسیه به سرعت در حال تغییر است و آلمان پس از تصمیمات اخیر ترامپ در باره لغو تجارت بین المللی و بالا بردن تعرفه های بازرگانی، به دنبال سیاست مستقل اروپا در اقتصاد و تجارت است. وزیر امور خارجه آلمان در یک مصاحبه به همین مسئله اشاره کرده و گفته است:

من اعتقاد دارم که باید صادرات را مدیریت کنیم. در مقابل بحث های تجاری بین آمریکا، چین و اروپا، محدودیت های جدیدی را مشاهده می کنیم، اما فرصت های جدید نیز وجود دارد. اگر  به وضعیت امروز ترکیه نگاه کنیم، شاید در آینده وسایل نقلیه را از روسیه به ترکیه یا کشورهای همسایه اتحادیه اروپا صادر کنیم.

استفان تویشرت، مدیر نظارت بر فروش و فعالیت های پس از فروش در نمایندگی های  BMW در  روسیه، در حاشیه نشست بین المللی خودرو در مسکو گفت: ” باز شدن مناطق تجاری برای روسیه به عنوان یک بازار است که در حال حاضر صنعت خودرو سازی قوی دارد.”

البته، تاثیرات منفی ناشی از تحریم ها وجود دارد.  محدودیت در فعالیت های کسب و کار هم وجود دارد، اما  فشار بر روبل، کار را برای تولید کنندگان خودرو اروپا ساده تر کرده است. پیش بینی ها نشان می دهند که تا سال 2020 چهل هزار نمایندگی اتومبیل در مسکو وجود خواهد داشت. پیچ و تاب ها شگفت انگیز است، اما نشان می دهد که چگونه  روندها در روسیه در حال تکامل است.

 

https://de.sputniknews.com/wirtschaft/20180828322124662-bmw-russland-chef-geschaeft/

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

با سلطه امریکا

بر سیستم مالی جهان

چه می توان کرد؟

اومانیته – ترجمه آذرنگ

امین هزینه های حکومتی نه تنها یک امر اقتصادی، بلکه یک مسئله سیاسی نیز هست زیرا قدرت حاکم بدان وابسته است. اکنون ما پول را در جامعه خودمان آنچنان که  در سالهای 1945 مدیریت می کردیم مدیریت نمی کنیم. ابتدا چون جامعه تغییر کرده است و حدود 90 درصد از جمعیت فعال در کشورهای توسعه یافته کار می کنند. اکثریت مردم جهان در شهرها زندگی میکنند. سیستم بانکی  توسعه یافته و از طرف دیگر سیستم ارزی (پولی) نیز تغییر کرده است و در اکثر موارد  امروز ارز مجازی رایج است. مردم عمدتا با چک و کارت اعتباری هزینه های خود را پرداخت میکنند و استفاده از سکه و پول نقد در بازار محدود شده است. اعتبار (وام ) به  ابزار مهمی در اروپا تبدیل شده است. بر اساس پژوهش ها سرویس خدمات اقتصادی بانک ( ب .ان. پ) و بدهی های خانوارها و شرکتهای غیر مالی در محدوده یورو (کشورهای اتحادیه اروپا) در بانکها تقریبا 70 در صد کل بدهی ها را در اتحادیه اروپا تشکیل میدهد. تقریبا دو برابر بیشتر از بدهی های خانوارها و شرکتهای غیر مالی در ایالات متحده امریکا. سهامداران در بورس نیویورک اشتهای سیری ناپذیر برای بلعیدن  سود در بازار مالی  جهان دارند. در واقع به علت سود جوئی بیشتر دولت فدرال مستلزم بین المللی کردن بدهی های عمومی امریکا شده است و امریکا  که با “قدرت مطلق” دلار محور نظام پولی جهان است، کسری بودجه خود را با همین قدرت مطلق تامین میکند و بودجه بازنشستگی و سیستم بهداشتی را از طریق صندوق بین المللی بازنشستگی و شرکتهای بیمه و موسسات مالی مربوط به بازارهای مالی پوشش میدهد.

در بسیاری از کشورهای اروپائی توسعه بازارهای مالی، متکی به تامین مالی بدهی های عمومی است. این مسئله در مورد کشور فرانسه نیز صادق است. در حالی که از لحاظ تامین مالی بخش خصوصی تامین کننده اعتبارات (وامهای) بانکی است، وام  به شرکت های غیر مالی 870.3 میلیارد یورو در مقایسه با 566.8 میلیارد یورو وام به بازار مالی است. به این ترتیب است که  توسعه مالی وابسته به امریکاست.

باید درک کنیم که مبارزه برای تغییر سیستم اعتبارات (وامها ) برای بدست آوردن کنترل عمومی پول ملی، نیاز به ایجاد روابط دیگری با ایالات متحده براساس همکاری به جای سلطه است.

    http://www.economie-politique.org/83477

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

مخالفت وسیع

با افزایش سن

بازنشستگی در روسیه

گرد آوری و ترجمه – آزاده اسفندیاری

با پیشنهاد حزب “روسیه واحد” که اکثریت نمایندگان مجلس دومای روسیه را در اختیار دارد، افزایش سن بازنشستگی در این کشور به تصویب رسید. در حال حاضر سن بازنشستگی برای زنان 55 سال و برای مردان 60 سال می باشد. مطابق این مصوبه سن بازنشستگی برای زنان 63 سال و برای مردان به 65 سال به تصویب رسید.

از ابتدای گفتگوی طرح بالا بردن سن بازنشستگی در حزب روسیه واحد و سپس بحث در مجلس دوما و تصویب آن، حزب کمونیست و دیگر احزاب چپ، به شدت با این طرح به اشکال مختلف به مخالفت برخاستند. مخالفت در بدو امر از طریق تریبون مجلس توسط نمایندگان فراکسیون ها آغاز شد و در ادامه به میتینگ های خیابانی سراسری روسیه کشیده شد.

یکی از موارد پیشنهادی حزب کمونیست و نیروهای چپ به حکومت، به رفراندم گذاشتن این طرح بود که عملا تا به حال مورد توجه قرار نگرفته است.

بعد از تصویب بالا بردن سن بازنشستگی و گسترش اعتراضات، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه در یک سخنرانی گفت: تا من رئیس جمهور هستم از اجرای این قانون جلوگیری خواهم کرد!

روز 29 اوت رئیس جمهور در یک برنامه تلویزیونی به طور غیر منتظره اعلام کرد: این طرح باید تعدیل شود و پیشنهاد داد برای زنان سن بازنشستگی 60 سال و برای مردان همان 65 سال بشود. با پایان گرفتن سخنرانی پوتین، بلافاصله دیمیتری مدودیف، نخست وزیر روسیه که رهبری حزب واحد روسیه را نیز برعهده دارد با طرح تعدیل رئیس جمهور موافقت کرد و پذیرفت که این تعدیل در مصوبه را به مجلس دوما ببرد، اما طرح رئیس جمهور نیز با مخالفت حزب کمونیست و دیگر احزاب چپ روبرو شد و بر ادامه تظاهرات اعتراضی تاکید شد. حزب کمونیست روسیه فدراتیو، طی اطلاعیه ای اعلام داشت: تنها با تشدید فشارهای اجتماعی می توان از اجرای این طرح جلو گیری کرد. تعدیل این طرح توسط رئیس جمهور که رنگ و لعابی به آن زده شده است، دور از انتظار بود. اجرای چنین طرحی یک اتفاق ناگوار برای مردم روسیه خواهد بود زیرا عواقب آن فقر و نا بسامانی را در کشورشدت خواهد بخشید. بر اساس تحقیقات کارشناسان اجتماعی، بیش از 13 در صد مردم روسیه با فقر زندگی می کنند. 50 در صد خانواده ها به زیر خط فقر رفته اند و در صورت اجرای« اصلاحات» استاندارد های زندگی میلیون ها نفر از شهروندان ما وخیم تر خواهد شد. گروه حاکم با استدلال “نداشتن بودجه لازم”، خواهان بالا بردن سن بازنشستگی است در حالی که چنین استدلالی غیر واقعی است. سال های طولانی است که حزب کمونیست روسیه با ارائه یک برنامه عملی راه به دست آوردن بودجه بیشتر را مشخص کرده است: احیای صنعت، بازسازی روستاها و توجه به اقتصاد کشاورزی، اختصاص بودجه برای رشد علم و فن آوری (به معنی ایجاد شغل برای شهروندان که خود منبع بزرگ مالیاتی است)، مالیات بر ثروت ثروتمندان و انحصارات تولیدی متعلق به دولت، مانند بالا بردن قیمت الکل و…اجرای پیشنهاد های ما منجر به اضافه شدن تریلیون ها روبل به بودجه دولتی خواهد بود و رشد اقتصادی را در آینده به 3.5 در صد در سال خواهد رساند.

حاکمیت با پمپاژ کردن تریلیون ها روبل به بانک ها، دست ارسال پول غارتگران به خارج از کشور را باز گذاشته است. در نتیجه راه حل کسری بودجه را دست در جیب مردم بردن می داند. شمار میلیاردرهای روسیه به 200 نفر افزایش یافته اند که 90 در صد ثروت ملی را در اختیار دارند. سطح نابرابری در روسیه یکی از نابرابرترین ها در جهان است. به بنظر ما اجرای طرح بازنشستگی به نابرابری ها دامن خواهد زد و ادامه چنین وضعیتی ممکن نخواهد بود. در اساس ایده افزایش بازنشستگی را بانک جهانی و صندوق بین الملی پول به یلتسین دیکته کردند و جانشینان او خواهان اجرای آن هستند.

با فرا خوان حزب کمونیست، روز دوم سپتامبر تظاهرات سراسری در روسیه با شعار، مخالفت با طرح ضد مردمی رفورم بازنشستگی، به خیابان ها آمدند.

ده ها هزار نفر از مردم روسیه در اقصی نقاط این کشور به ندای حزب کمونیست برای دستیابی به عدالت اجتماعی پاسخ مثبت دادند. تنها در مسکو بیش از 40 هزار نفر دست به تظاهرات زدند. سخنرانان میتینگ ها را اقشار مختلف، اعم از رهبران حزب کمونیست، رهبران جنبش های زنان، جوانان و دیگر قشر های مردمی تشکیل می دادند.

گنادی زوگانف، رهبر حزب کمونیست روسیه، در سخنرانی خود در تظاهرات مسکو تاکید کرد: با استناد به قانون اساسی روسیه فدراتیو که با صراحت منبع قدرت در روسیه را مردم می داند، حزب کمونیست پیشنهاد می کند برای پذیرش و یا رد اصلاح قانون سن بازنشستگی، این طرح به رفراندوم عموم گذاشته تا حقوق اساسی مردم در نظر گرفته شود. صدای مردم باید به گوش حاکمیت برسد.

فیلم میتینگ و تظاهرات در مسکو:

http://www.rline.tv/news/2018-09-03-vserossiyskaya-aktsiya-protesta-2-sentyabrya-protiv-povysheniya-pensionnogo-vozrasta-smotrite-kak-et/

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

یادمانده هائی از علل یورش به

حزب توده ایران و دوران زندان

داستان ساختگی کودتای سرخ

حزب توده ایران

نورالدین کیانوری-

ضربه از راه رسید!

از چند هفته پیش از وارد آمدن ضربه، رهبری حزب از لحن بسیار خصمانه مطبوعات دولتی، از تشدید تعقیب، مراقبت شبانه روزی افراد رهبری حزب احساس می کرد که خطر وارد آمدن ضربه بسیار نزدیک است. در پیوند با این دید، هیئت سیاسی حزب تصمیم گرفت که وسائل خروج از کشور افراد رهبری مرکزی و رفقائی که از خارج به ایران آمده بودند را فراهم کند. برای اداره حزب که قرار بود به صورت مخفی درآید موافقت شد که رفیق “عموئی” در ایران بماند.

زنده یاد “حجری” هم داوطلب شد که در ایران باقی بماند. رفقا اصرار داشتند که من و طبری هر چه زودتر از ایران خارج شویم. ولی من نپذیرفتم و برایم بسیار دشوار بود که رفقا را زیر ضربه بگذارم. چند ماه پیش از آن تاریخ هم پس از معلوم شدن فرار “کوزیچکین” رفقای شوروی هم چندین بار بوسیله “مهدی پرتوی” پیغام دادند که کیانوری و “فروغیان” هر چه زودتر از ایران خارج شوند.

من حاضر نشدم. “فروغیان” که با راههای خروج از شمال خراسان آشنائی داشت با زنده یاد میزانی (جوانشیر) و دخترش که در شوروی تحصیل می کرد و برای مرخصی به ایران آمده بود و اجازه بازگشت به او نمی دادند عازم شدند. البته “میزانی” تنها برای همراهی دخترش تا مرز با آنها رفته بود و همین باعث شد که او در ضربه اول گرفتار نشود. زیرا او پس از بازگشت و رسیدن به تهران پیش از رفتن به خانه به آنجا تلفن کرد و همسرش خبر دستگیری ها را به او گفت و او توانست به مخفیگاه خود برود.

امکان خیانت پیش از وارد آمدن ضربه!

در آغاز باید میان خیانت و نشان دادن ضعف زیر فشار شکنجه تفاوت قائل شد. در تاریخ احزاب بزرگ جهانی هم این هر دو نمونه دیده شده است. در محاکمات دستوری سال های 1930 در اتحاد شوروی شاهد آن بوده ایم که برجستگانی مانند “بوخارین”، “کامنف”، “زینوویف” و شمار زیادی از قهرمانان جنگ های داخلی و بلند پایه ترین افسران ارتش شوروی نظیر “مارشال بلوفر” و “مارشال توخاچفسکی” در برابر رادیو اعتراف کردند که برای آلمان هیتلری جاسوسی می کرده اند … همه می دانیم که بیش از سه چهارم کنگره هجدهم حزب کمونیست به اتهام خیانت محاکمه و اعدام شدند. یک نمونه بسیار جالب نمونه “مارشال روکوسونکی” یکی از قهرمانان اتحاد شوروی در جنگ کبیر میهنی علیه تجاوزگران هیتلری است. این مارشال در سال های پیش از آغاز جنگ به عنوان شرکت در توطئه ساختگی افسران با درجه سرهنگی محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه شد و در زندان های سیبری بود. پس از آغاز یورش ارتش آلمان بسیاری از متحدان او داوطلب شرکت در جنگ شدند و او در آغاز به عنوان فرمانده یک هنگ به خطوط اول جبهه اعزام شد و چنان نبوغ فرماندهی از خود نشان داد که با سرعت کم نظیری به درجه مارشالی و فرماندهی بخش های تعیین کننده جبهه بالا رفت. در خاطرات “مارشال ژوکف” بلند پایه ترین فرمانده ارتش شوروی در جنگ دوم نقش بسیار ارزنده این مارشال بازتاب بسیار یافته است.

در حزب توده ایران پس از ضربه اول معلوم شد که یکی از اعضای کمیته مرکزی “غلامحسین قائم پناه” از همان آغاز خود را در اختیار بازجویان جمهوری اسلامی گذاشته است. او یکی از افرادی بود که به توصیه زنده یاد احمد علی رصدی که مسئول تشکیلات حزبی در اتحاد شوروی بود به ایران آمد و مانند شمار دیگری از افرادی که داوطلب آمدن و شرکت در فعالیت حزب بودند در پلنوم هفدهم حزب در تهران به عضویت کمیته مرکزی برگزیده شد. اسناد بایگانی بازجویی های ما نشان خواهد داد که آغاز خیانت او پس از گرفتاری بوده و یا پیش از گرفتار شدن هم با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ارتباط داشته و اطلاعاتی به آنجا می داد و در تعیین تاریخ وارد آوردن ضربه اول موثر بوده است. پس از انتقال زندانیان توده ای به زندان اوین او را در اتاق های دسته جمعی جا می دادند تا از آنچه در گفتگوهای افراد در مورد عملکرد جمهوری اسلامی منفی بود گزارش بدهد.

او تا آنجا مورد اعتماد وزارت امنیت آقای فلاحیان بود که در سال 1367 که جریان اعدام های دسته جمعی زندانیان در جریان بود روزی او را با دکتر جودت، رصدی، گلاویژ احضار کردند و برای اعدام بردند. آن سه نفر را اعدام کردند و او را مخفی کرده و حدس می زنم پس از مدتی به اروپا فرستادند.

من از خیانت قائم پناه از همان روزهای اول گرفتاری آگاه شدم. مرا در اتاقی روی صندلی نشانده بودند با چشم باز و بازجو نه با خشونت از من بازجوئی می کرد. ناگهان قائم پناه به درون اتاق آمد. یک سیلی به گوش من زد و گفت: خیانت هایت را بگو. بعدا هم در شلاق هائی که به مریم و افسانه دخترمان می زد و مرا برای شنیدن ناله آنان و اعتراف به اینکه حزب تصمیم به کودتا داشته است به تماشای این صحنه های دردناک می بردند. من پستی او را به چشم دیدم. تفصیل این جریان را در نامه ای که از جریان شکنجه هائی که به من در زتدان داده شد به آیت الله خامنه ای نوشتم و نسخه ای از آن را به پروفسور گالیندو پول نماینده سازمان ملل برای رسیدگی به حقوق بشر در ایران دادم که او نیز آن را ضمیمه گزارش خود به سازمان ملل کرد، شرح داده ام. نسخه ای از این نامه را هم ضمیمه این نوشته خواهم کرد.

فرد دیگری که ضعف نشان داد هوشنگ اسدی بود. او در زمانی که “رحمان هاتفی” به عنوان معاون سردبیر روزنامه کیهان کار می کرد به عنوان خبرنگار و یا نویسنده با زنده یاد هاتفی کار می کرد و یکی از افراد گروه نوید مرتبط با هاتفی بود. در آن زمان ساواک به او مراجعه کرده و از او خواسته بود که برای ساواک از وضع درونی روزنامه کیهان خبرچینی کند. او این موضوع را با “هاتفی” در میان گذاشت. هاتفی گفت که او با این حساب که اگر او موافقت نکند ساواک به فرد دیگری که او نمی شناسد مراجعه خواهد کرد با این پیشنهاد ساواک به هوشنگ اسدی موافقت کرد. پس از پیروزی انقلاب که فهرست همکاران ساواک در روزنامه ها منتشر گردید نام “اسدی” هم بود. سر و صدای زیادی کرد و به پیشنهاد زنده یاد “هاتفی” دبیرخانه حزب با اطلاعیه ای پذیرفت که کار “اسدی” با آگاهی و موافقت حزب بوده است.

“اسدی” در مدت کوتاهی که در زندان شاه بود با آقای خامنه ای آشنا شد و پس از آغاز فعالیت حزب در ایران با پیشنهاد زنده یاد “هاتفی” او را به عنوان رابط با آقای خامنه ای برگزیدیم و در دیدارهائی که با ایشان داشتم اسدی هم همراه من بود. تا آنجا که میدانم همسرش به آقای خامنه ای نامه ای برای کمک به او نوشته بود و آقای خامنه ای در نامه ای نوشته بود که “آقای هوشنگ اسدی هیچگونه اقدامی به زیان جمهوری اسلامی انجام نداده است.”

فرد دیگر که البته زیاد هم با حزب ارتباط نداشت “پیروز دوانی” بود که در زندان همکار گروه آدمکشان “سعید امامی” شد و درجریان قتل فروهر و همسرش او به واسطه آشنائی و دوستی با خانواده “فروهر” از سوی “سعید امامی” مامور شد “آدمکشان” را به خانه فروهر ببرد. این ماموریت را این گونه ترتیب داد که از “فروهر” خواستار شد که در “شب موعود” به دیدارش برود و به همین دلیل هم “فروهر” شخصا در سالن پذیرائی از مهمان منتظر او بود. او زنگ زد و فروهر از راه دور در خانه را باز کرد. “پیروز دوانی” وارد خانه شد و در را باز گذارد تا آدمکشان که “داریوش فروهر” و همسرش را آن گونه وحشیانه کشتند وارد شوند و آنها پس از بیرون رفتن “پیروز دوانی” دست به کار شدند. پیروز دوانی به دستور وزارت امنیت آزاد شد و انتشار یک رشته نوشته و جزوه را آغاز کرد. در یکی از جزوه ها به نام پیوند درباره مطرح کننده “افسانه طرح کودتا” از سوی حزب توده ایران چنین نوشته است:

«اسدی از همان اوائل دستگیری خود شروع به گزارش نویسی و دادن اطلاعات کرده و برای اثبات توبه خود هر چیزی را که شنیده و یا حدس زده بود به عنوان یک موضوع جدی مطرح می کند. بطور مثال او برای اولین بار نام “افضلی” را برای بازجوها مطرح می کند. …. یا اینکه می گوید سازمان نوید علنی نشده است زیرا هیچ یک از افرادش در سازمان علنی نیامده اند. مسئول نوید شخصی است به نام خسرو که من فکر می کنم همان “رحمان هاتفی” است ….” هوشنگ اسدی کلیه اطلاعات در مورد شبکه علنی و نیز تحلیل های خود و تصورات خودساخته اش را با آب و تاب زیادی به بازجوها می دهد. اطلاعات دهی از جاتب اسدی در زندان قبل از شروع بازجوئی ها مبنائی برای آغاز عملیات شکنجه و اعتراف گیری در بازجوئی ها شد.

عمده ترین فشارهای شکنجه زمانی صورت گرفت که “هوشنگ اسدی” قضیه کودتا و تشکیل ستاد کودتا را به دروغ مطرح کرد که احتمالا برای نشان دادن میزان شدید توبه و خوش رقصی برای همکاری هر چه بیشتر با بازجوها این کار را کرده بود. “اسدی از برخی تحلیل های حزب و برخی صحبت ها داستانی از خود ساخت. بدین گونه که حزب می خواست کودتا کند، تاریخ آن را نیز در فروردین ماه و بعد در 11 اردیبهشت اعلام می کند. به دروغ یک شورای کودتا و شورای عملیات معرفی می کند. اعضای کابینه تخیلی را نیز نوشته بود. حتی سمت ها را در کابینه متناسب با موقعیت حزبی افراد با سمت آن افراد در رهبری حزب معرفی کرده بود. مثلا طبری را وزیر فرهنگ و کیانوری را رئیس جمهور، عموئی و حجری را برای بخش نظامی معرفی می کند. پس از این داستان سرائی های “هوشنگ اسدی” بازجوها به میزان شدیدتری از گذشته، از جمله شکنجه و دستبند قپانی و کابل زدن های شدید را اعمال می کنند. زیرا اطلاعات سپاه چنین چیزی را باور کرده بود و تصور می کرد شوروی با ورود نیرو از مرز به این کودتا کمک خواهد کرد. در زیر این فشارها کیانوری به هیچ وجه این قضیه کودتا را تائید نمی کند ولی 12 نفر از اعضای رهبری حزب به دروغ به انجام کودتا و وجود ستاد کودتا اعتراف می کنند و حتی آنها داستان سرائی هائی را بر داستان اسدی اضافه می کنند. آنها نیز به دروغ کابینه ای معرفی می کنند. به دلیل نزدیکی های روابط و مناسبات و دیدگاه های افراد، اعترافات نیز نزدیک به هم بوده و این بیشتر شک اطلاعات سپاه را برانگیخت و در نتیجه ترس آنها را دامن زد. از این رو در اواخر فروردین 1362 به سپاه اعلام آماده باش می دهند و می گویند “خطر کودتای توده ای وجود دارد.”»

در آغاز نوشتم که میان ضعف در برابر شکنجه و خیانت باید تفاوت گذاشت. من نمی دانم کدام یک از دوستانی که زیر شکنجه رفتند ضعف نشان دادند و یا نداده اند. من شخصا در دو مورد ضعف نشان دادم. یکی در مصاحبه ای که در آن (پشیمانی) را پذیرفتم و یکی شرکت در میزگرد معروف به رهبری. البته در موارد دیگری هم ضعف هائی زیر شکنجه داشته ام که بخشی را در جای خود و بخشی را در نوشته دیگری خواهم نوشت. نمونه هایی را در نامه ای به آقای خامنه ای نوشته ام که رذیلانه بود.

اتهام خیانت به مهدی پرتوی

شماری از رفقا از جمله زنده یاد “میزانی” بطور مسلم معتقد بودند که مهدی پرتوی خیانت کرده و با بازداشت کنندگان از قبل همکاری داشته است. پس از گرفتاری زیر شکنجه از من می خواستند که نام و نشانی مسئول تشکیلات مخفی و افسری را بگویم. من نه نام واقعی و نه نشانی خانه او را نگفتم و تنها او را به نام مستعارش “خسرو” معرفی کردم. روزی یک عکس 6 در 4 مهدی پرتوی را آوردند و گفتند: این همان خسرو است؟ من گفتم آری. به نظر من “پرتوی” پیش از بازداشت با دستگاه همکاری نکرده است. چرا؟ مهمترین دلیل من این است که او از دیدار من با دبیر اول سفارت شوروی آگاه بود و اگر پرتوی با وزارت اطلاعات همکاری می کرد به آسانی می توانست ترتیبی دهد که در یکی از این دیدارها که دو هفته پیش از گرفتاری بود، ماموران وزارت اطلاعات را به محل دیدار ما هدایت کند و بزرگترین جنجال را برای حزب و سفارت شوروی ترتیب دهد.

ماموران وزارت اطلاعات در همان ضربه اول دام برای پیدا کردن مخفی گاه دیگر رفقا گستراندند. یکی دو هفته پیش از ضربه دوم بازجوی من عکسی را به من نشان داد که از یک خودرو برداشته شده بود. رحمان هاتفی طرف راست راننده نشسته بود ولی در خودرو هنوز باز بود و پاهای هاتفی هنوز بیرون بود. این طور بود که می خواهد سوار شود. در عقب خودرو هم سه نفر نشسته بودند. بازجو به من گفت: به زودی همه خدمت شما خواهند رسید.

خانه هائی که در آنها ما جلسه می کردیم به احتمال زیاد زیر نظر بود و از جمله خانه زنده یاد فاطمه مدرسی که در آنجا چند بار با مهدی پرتوی جلسه داشتیم و درباره شاخه نظامی سازمان مخفی گفتگو داشتیم و از آنجا که من به احتمال زیاد تحت تعقیب دائمی بودم این خانه هم شناخته شده بود. بعدها در زندان اوین شنیدم که این خانه را دو سه نفر به عنوان مخفیگاه خود برگزیده بودند.

داستان کودتا

ببینیم چرا وزارت امنیت اصرار داشت که مسئله کودتا را به حزب نسبت دهد زیرا اتهامات دیگر آنقدر بی پایه و مسخره بودند که کمتر کسی آن را باور می کرد. سند زیر نشان می دهد که مقامات رهبری جمهوری اسلامی که در آغاز گول این دروغ را خورده بود چه زود به نادرستی آن پی برد. این سند از مصاحبه مهندس میرحسین موسوی با “مجله حوزه” زیر عنوان “امام و مدیریت اسلامی” است که در روزنامه کیهان 13 مرداد 1369 به چاپ رسید:

«در وحله اول در موقع گزارش زیاد توضیح می دادم. به زودی متوجه شدم که نیازی به بیان توضیحات نیست. از این روی مسائل را تلگرافی و فشرده خدمت ایشان مطرح می کردم. همیشه احساس من این بود که سریعا مطالب مطرح شده را دریافته اند. دریافت های ایشان هم دریافت هائی بسیار دقیق و عمیق بود. مثلا در جریان حزب توده به ما تلفن زده شد که حزب توده توطئه وسیعی را پی ریخته و مسئله چنین مطرح بود که ظرف 48 ساعت و یا 24 ساعت، ممکن است اتفاقاتی بیفتد. ما تلفن کردیم به برادرمان جناب هاشمی رفستجانی. مسئله با بقیه مسئولین بالای مملکتی مطرح شد. گویا حضرت آیت الله خامنه ای و آیت الله موسوی اردبیلی آن وقت تشریف نداشتند. بالاخره فورا خدمت امام رفتیم من و برادران اطلاعات مسئله را گزارش دادند.

حضرت امام با دقت مساله را گوش دادند. سپس تحلیلی در ظرف چند دقیقه از روند حرکت شرق و غرب ارائه کردند و فرمودند: “این اطلاعات کاملا نادرست است و هیچ مسئله ای پیش نخواهد آمد.” اصرار شد که آقا چنین نیست خود آنان اعتراف کرده اند. ایشان فرمودند:

“من نمی گویم مواظب نباشید و تحقیق بکنید، ولی بدانید این مسائل و اطلاعات دروغ است.”

بعد هم تحلیل نظر امام درست درآمد و نظر ایشان ثابت شد. از این روی کوردلی و غرض ورزی است اگر کسی ادعا کند (همان طور که یکی دو بار لیبرال ها ادعا کردند) مطالب فقط از کانال های خاصی به ایشان می رسید.»

بطوری که بازجویان به من می گفتند 14 نفر از 16 نفر اعضاء هیئت سیاسی حزب زیر وحشیانه ترین شکنجه ها پذیرفتند که حزب تصمیم به کودتا داشته است. من و “مریم” از پذیرفتن این دروغ بزرگ خودداری کردیم. کسانی مانند زنده یادان عباس حجری و فرج الله میزانی زیر وحشیانه ترین شکنجه ها حاضر به پذیرفتن این دروغ شدند. در مورد زنده یاد عباس حجری که فردی نیرومند و سالم بود این شکنجه ها بدترین اثر را از خود گذاشت و دست راست او به کلی فلج شد تا آنجا که او مجبور بود با دست چپ غذا بخورد و نوشتن با دست چپ را بیاموزد.

این بود داستان کودتا. برهان های خنده آور بودن این داستان را در نامه به آقای خامنه ای بخوانید.

در مورد میزگردها، مرا به سالن بزرگی بردند که مسلما در زندان 3000 نبود و شکل سالن نمایش و یا آمفی تئاتر را داشت و در آنجا دیدم شمار قابل توجهی از رفقای کمیته مرکزی هستند. ولی به من اجازه ندادند با هیچکدام از آنان حتی سلام و علیک کنم. مرا در گوشه ای از سالن نشاندند و دو بازجویم به نام “رحیم” که براستی یک “جلاد” بود (رحیم پور ازغدی) و مجتبی (معروف به مجتبی حلوائی) مواظب من بودند. پس از اندکی به ما دستور دادند که پشت یک میز دراز جا بگیریم و به من در وسط میز جا دادند و به ما گفته بودند که حق یک کلمه گفتگو با افرادی که دو طرف مان نشسته بودند را نداریم. رفیق عموئی هم در گوشه میز جا گرفته بود بطوری که روبروی دیگران بود و اداره جلسه را در دست داشت. دوربین عکاسی و دستگاه فیلم برداری هم روبروی ما در چند قدمی قرار داده شده بود. نه تنها رفقا و دوستان بلکه همه بینندگان تلویزیون این صحنه سازی را دیده اند تنها به سه نکته که توجه نکرده اند می پردازم.

1 – به رفیق عموئی دستور داده بودند به عنوان فرد اول برای اظهار نظر “قائم پناه” را برگزیند و آن خائن هر تهمت رذیلانه ای که از او خواسته بودند را به سراسر تاریخ حزب وارد ساخت.

2 – سه بار پس از گفتارهای من، فیلمبرداری را قطع کردند و از من خواستند (البته با تهدید “رحیم جلاد” به بردن دوباره من به زیر شکنجه) که هنگام پاسخگوئی به پرسش با قیافه عبوس و گرفته پاسخ ندهم.

3 – من همان گونه که در نامه به آقای خامنه ای نوشته ام پس از 18 شب شکنجه دست چپم به صورت نیمه فلج در آمد که هنوز هم به همان صورت باقی مانده است. هنگامی که پس از یکی از گفتارها خواستم بلندگوی ضبط گفته ها را که در برابر ما روی میز بود و پس از هر گفتار به فرد بعدی که مورد پرسش قرار می گرفت رد می شد، با دست چپم رد کنم نتوانستم آن را بلند کنم و سرنگون شد و شکست و مجبور شدند آن را عوض کنند. این صحنه را شماری از بینندگان دیده بودند.

رفقا ودوستان گرامی، اگر خود “شکنجه” ندیده اید ضعف های کوچک و متوسط شکنجه دیدگان را محکوم نکنید،.

خوشبختی و کامیابی برادران و خواهران عزیزم را از ته دل خواهانم.

نورالدین کیانوری – 10 خرداد 1378

.

Advertisements