بازگشــت به کســب قــدیم

انجــنیر داود بعــد از نا امــیدی از دســت یافــتن به چــوکــی ولایت بلــخ دو باره به کســب قــدیمــش بکــار آغــاز کــرد
انجنیر داود که مغازه بکس و دستکولش را در لندن به هوای تصاحب چوکی ولایت بلخ به نیم قیمت فروخت و سرا پاکنده خود را به کابل رساند حالا بعد از گذشت چار ماه و بالا گرفتن تنش ها میان ارگ و بلخ بالاخره از شوربای چرب ولایت صرفنظر کرده و به اصطلاح معروف حالا که قمار را باخته پس نباید حریف را از دست دهد او هم با قبول غرامات از طرف غنی با آن پول غرفه بکس و دستکول فروشی در پیش دروازه ارگ باز کرده و حتی حریف سابقش عطا محمد نور را نیز در کنارش بکار گماشته است.
استاد عطا خیلی افسرده و پریشان بنظر میرسد ولی میگوید که از دست دادن مال و منال دنیا برایش خیلی ارزش ندارد چون از باد آمده بود و به باد رفت اما ازینکه شانس یاری نکرد که دندان های داکتر عبدالله را بشکند بسیار ناراحت و خشمگین است و از همین رو شاگردی انجنیر داود را قبول کرده تا اگر بخت یاری کند و او بتواند انتقامش را روزی از داکتر عبدالله بگیرد.
انجنیر داود که بار دیگر نمی خواهد کار و بارش را به خطر مواجه سازد احتیاطا از استاد عطا می پرسد که آیا او قصد انتحاری دارد یا با کدام طریق دیگر می خواهد سر داکتر عبدالله را زیر بالش کند ؟
استاد عطا او را خاطر جمعی داده برایش میگوید بکلی خاطر جمع باش اصلا حرف انفجار و انتحار در میان نیست بلکه من با یاری خداوند با همین دستانم او را پشت و روی خواهم کرد ، اما انجنیر داود از شنیدن این حرف در تعجب افتاده و می پرسد استاد منظور تان را از پشت و روی کردن نفهمیدم ، استاد عطا نفس عمیق کشیده و بعد از صاف کردن گلویش داستان ذیل را برای انجنیر داود حکایت میکند :
روزی دو شکارچی پیر و کهن سال از خاطرات جوانی شان حکایت میکردند شکارچی اولی رو بسوی دوستش کرده گفت :
یکروز که از جنگل بیرون می شدم شیری غرانی را دیدم که بر سر راهم ایستاده و مرا که دید چنان غر زد که برگ های درختان به ریختن شروع کرده و شاخه های درختان به لرزه افتادند و من تمام مرمی هایم را مصرف کرده بودم و فقط یک مرمی در جاغر تفنگ باقی مانده بود.
با خود گفتم بچه پدر اگر دقیق نشان نگیری و یا دستت بلرزد پس کلمه ات را بخوان که این لحظه ای آخر عمرت خواهد بود، چشم چپم را بستم و با چشم راست نشان گرفته خدا گفته فیر کردم به تقدیرش اصابت  کرد شیر بیچاره تکان نخورد و من پوستش را با خود به خانه آوردم که تا هنوز در دیوار خانه آویزان است.
شکارچی دومی بسوی دوستش نگاهی انداخته گفت : بچه کاکا خدا را شکر گذار باش که در جاغر تفنگت یک مرمی باقی مانده بود، من یکروز که از جنگل بیرون می شدم درست مانند سرگذشت خودت با یک شیر غران ولی نر موجه گشتم و حتی یک مرمی هم در جاغر تفنگم موجود نبود حیران ماندم که چه کار کنم ، یکبار تصمیم گرفتم او را از تفنگ خالی بترسانم ولی باز با خود گفتم نی بچه پدر در زندگی تقلب و نامردی نکردی حالا اگر بمری پس مردانه بمر و دست به نیرنگ و فریب مزن !
تفنگم را دور انداختم و آستین هایم را بالا زدم و بسوی شیر با دستان خالی حمله ور شدم ، شیر غر زد و من چنان مشتی محکمی بدهانش حواله کردم که یک دندان هم به دهانش باقی نماند ولی او باز غر زد و من باز دستم را به گلویش فر بردم ، باز غر زد و من دستم را به پیشتر گلویش فرو بردم تا اینکه دستم را تا به شانه ام در دهان او فرو بردم و در آخر با آخرین قوت دستم را چنان در درونش فرو بردم که انگشت شهادتم از کونش بیرون شد و من هم دمش را بدور انگشتم پیچانیده و با همه قوت آنهم قوت جوانی آن را بسوی خود کشیدم دیدم که شیر بیچاره پشت و روی شد.
با تقـــديم حــــــــــــــــرمت
حقــ(شـــمس الحـــق)ــانی
Advertisements