محمد عالم افتخار

 

جرم چیست؛ چرا هست و چطور سبک و سنگین میشود؟

               

             (مختصر تحلیل اسطوره ای ـ تاریخی)

 

هنگامه پر غوغای عالمگیر اتهام به جرم «نهایت جدی» که ظاهراً از جانب «شخص» احمد ایشچی علیه «شخص» جنرال عبدالرشید دوستم معاون اول رئیس جمهور اشرف غنی؛ وارد گردیده و توسط مقامات عدلی و قضایی افغانستان زیر بررسی بوده و حکم است که به فرجام رسانیده شود و «معافیت در آن وجود نداشته باشد!» یک سود و ثمر بزرگ برای افغانستانی های مختلفه و جهانیان مترصده دارد که آنان را به اندیشیدن و اندیشه خریدن و اندیشه مصرف کردن پیرامون جرم و باز خواست و محکمه و مجازات؛ و مقولات و اصطلاحات مرتبطه و منبعثه می اندازد.

مخصوصاً که جامعه جهانی یعنی ایالات متحده امریکا و اتحادیه اروپا هم در مورد؛ عزمِ جزم دارند و آماده صرف تمامی دارایی ها و ارزش ها و آبرو ها و اعتبارات شان استند تا جنرال دوستم را از بهر حق و شرف و حرمت تُنبان حضرت خواجه احمد ایشچی به سزا رسانیده و در دنیا؛ عدالت تامه! را برقرار بدارند!

به نظر میرسد که ناف دنیا به ناف جناب احمد ایشچی بند است و اگر درین زمینه جامعه جهانی به برقراری عدالت جانفشانی نکند؛ کره زمین بی موازنه میشود و حتی همان فرصت یک قرنه که بنا بر کشف استیفن هافکینگ برای انقراض نوع بشر باقی مانده هم از دست میرود و نابه هنگام قیام قیامت گردیده همه با پوچ و پوچ خود زیر تنبان ایشچی قُل و بُل میشویم!

شما که اعلامیه ها و بیانات و پریس کنفرانس ها و مقالات بی حد و حدود و خاصتاً فرمایشات اکید و شدید و فوری ارگ ریاست جمهوری و دادستانی کل و دادگاه عالی و سفارت فخیمه امریکا و نمایندگی های معظم اتحادیه اروپا و اروپاییان بیرون اتحادیه ای را شنیده یا خوانده اید؛ لابد چُرت میزنید که این چه جرم بدترینی بوده است که اتفاق افتاده؛ نه سی و چند سال جنگ و جنایت و قتل و تباهی افغانستان را قیاسی با آن هست و نه خرابکاری های مافیایی و دهشت افگنی عالم تبهکن را…

این کمترین هم که جان کنده تتبع و تألیفی پیرامون جنایت و اشد جنایت علیه بشریت انجام داده و ریشه های دینی و سکولار و علمی و ساینتفیک آنرا به فکر خام خود کاویده بودم؛ نیز اکنون دچار سرخوردگی شده ام؛ آخر به وضوح کامل مبرهن میباشد که جرم علیه حضرت ایشچی؛ چندین برابر قبیح تر و نابخشودنی تر از همه انواع جنایت و اشد جنایت علیه بشریت بوده است!

منتها از اینکه برترین جرم و جنایت جهانشمول و عالمگیر هم بالاخره در درازنای تاریخ  پنجهزار ساله افغانستان واقع شده و ریکارد آن نصیب ما ملت دیرنده گردیده است؛ نمیدانم شاد و مغرور باشیم یا شرم بداریم و ننگ کنیم و سر به زمین خم داشته باشیم؟!

بیائید؛ هرچه بادا باد فعلاً در باره چیزی موسوم به جرم و گناه و مسئولیت جزایی و قضایی و حدود و تکالیف و حقوق و چیز هایی از این دست کمی بخوانیم؛ و کمی بدانیم که اینها تنها گرفتاری ماست یا دیگر آفریده های خدا هم با ما درین امور شریک و سهیم اند.

 دنیا به امید خورده شده است؛ دیدی که به همین بهانه؛ دانستنی های حقوقی را تا مقعدی ترین آنها کسب و تحصیل کردیم!!

**************

به خاطر اینکه  بتوانیم محیطی مساعد برای افاده و افهام و تفهیم مطلب فراهم نمائیم؛ لطفاً پیرامون این دو پرسش فیزیکی اندکی مکث بفرمائید:

1 ـ مسلماً دستگاه  گیرندهء رادیو داشته اید و دارید؛ خاصیت این دستگاه طوریست که تا با امواج الکترومقناطیسی در تماس قرار نگیرد؛ خاموش و ساکت است و این امواج بائیست از فرستنده ای فرستاده شود و شما آنرا به کانال فرستنده؛ تنظیم نمائید که به کار آغاز نماید؛ ولی پیش از تنظیم و حتی در بسیاری از کانال ها پس از تنظیم هم؛ یک آواز مداوم «فیش فیش» از آن بلند میشود؛ چرا؟

2 ـ دستگاه پیشرفته تر گیرندهء امواج تلویزیونی؛ قبل از اینکه به کانالی توجیه گردد (هکذا در صورت توجیه ناقص)؛ همراه با «فیش فیش»؛ «برفک» های غلو را نمایش میدهد که ـ بر خلاف نشرات شناخته ـ هرگز پایان پذیر نیست؛ چرا؟

باید بدانیم که بشر طئ تلاش و تکاپو در تمام عمر نوعی ی خویش؛ تازه در قرن بیستم میلادی بود که به راز این معما پی برد. امواج الکترومقناطیسی که در رادیو با عث «فیشس» و در تلویزیون؛ برعلاوه «فیشس»؛ باعث «برفک» میگردد؛ «امواج پس زمینه» است و از مطالعهء ساینتفیک طول موج  و خصوصیاتی که عمر و سابقه و منبع امواج را معین میدارد؛ تثبیت گشت که این امواج 7/13 میلیارد سال قبل در فضا منتشر شده است و هم اکنون با خصوصیات ویژه؛ در سراسر کائینات جریان دارد.

دانشمندان با این کشف؛ بر روی سایر یافته های عظیم ساینتفیک؛ وقوع انفجارعظیم (بیگ بانگ) را که نقطهء آغاز آفرینش جهان مادی ی ماست؛ محققانه تر اثبات نمودند.

 بر اساس همین دانش ها؛ منظومه شمسی ی ما  فقط 5/4 تا 5 میلیارد سال پیش شروع  به پیدایش نموده و زمین ما سیاره ایست چهار و نیم میلیارد ساله. با اینکه حیات در زمین از حدود سه میلیار سال پیش آغاز گردیده ؛اما تا 65 میلیون سال قبل موجوداتی چون دیناسور ها بر زمین و عالم حیات حاکم بودند و تحت آن شرایط موجوداتی مانند بشر امکان پیدایش و پایش در زمین نداشتند.

تحولات عظیمی که در حدود 65 ملیون سال پیش در زمین روی داد؛ سبب یک قیامت واقعی یعنی نابودی 90 فیصد جانداران آنوقت گردید که اینک ما فسیل ها و شواهد بیشمار باستانشناسی ی آنها را در اختیار داریم.

 حیاتی که امروزه در بخش جانوران هست؛ از بقایای 10 فیصدی ی موجودات غالباً زیر زمینی تکامل نموده است و بشر؛ یکی از آخرین ستیژ های این آفرینش دوم است و لهذا تازه ترین موجود حیهء روی زمین به اعتبار نوع خویش.

نوع بشر با کاربرد و سوء کاربرد اندام ها و استعداد های تکامل یافته خویش؛ پس از اینکه؛ کما بیش از عالم وحوش استقلال یافته و بر پای خود ایستاده است؛ موازی با ایجاد مدنیت ها و فرهنگ هایی که در عالم حیوانی سابقه  ندارد؛ علیه نوع خود و علیه طبیعت مرتکب کنش هایی گردیده است که به کلام امروز جرم خوانده میشود و چه بسا در حکم لرزاننده ترین جنایت هاست! 

 و نه اتفاقاً؛ در برایند و استنتاج از همه این تجارب جنایی؛ وحشیانه و فوق وحشیانه بود که نهایتاً  به دریافت و پایه ریزی بنیان زرینی دست یافت که «حقوق بشری» بر آن بنا گردید و تکامل پذیرفته رفت. این بنیان باشکوه و شگرف عبارت از معادلهء زیرین میباشد که تقریباً مجموعهء ادیان و فرهنگ های اصیل بشری در ایجاد آن سهیم بوده اند:

«آنچه برای خود روا نمی داری؛ برای دیگران روا مدار!» 

پیش از اینکه ابعاد دیگر این بحث را باز نمائیم لطف نموده به مقولات تهدابی ی زیر دقت نموده  و مراد تحدید شده از آنها را به خاطر بسپارید:

ـ نوع بشر (بشریت):

 مقوله دارای مفهوم عام و مجرد است و صرف عمومی ترین ممیزاتی را افاده میدارد که آدمی را از دیگر جانداران خاصتاً بوزینه های آدم نما، اورانگوتان ها، ژیبون ها … و موجودات معنوی و اساطیری جدا میسازد. لذا هیچگاه امتیاز و مشخصه ای که به نوع نسبت داده می شود؛ به طرز اوتومات و بی تحلیل و تجزیهء مشخص به  فرد  و گروه و جامعهء مشخص تعلق نمی گیرد؛ منجمله چیز های چون کرامت، اشرف المخلوقات بودن و حتی اندیشنده و کارکن و مؤلد و کشاف و مبتکر.. بودن که به آسانی نوع بشر را توصیف میکند؛ قابل تعمیم بدون دلیل و موجب و مورد به هر فرد و گروه و جماعت نیست!

جمع و جامعه:

همچنان مقولات تجریدی است، عمدتاً روابط  و مناسبات، مشخصات عام فرهنگی و جغرافیایی و اتنیکی .. را افاده میدارد. لذا صفات جمع و جامعه نیز بدون تحلیل و استدلال و اثبات؛ مستقیماً به هریک از افراد همان جمع و جامعه؛ نیز اطلاق پذیر نیست.

بدبختانه امروزه از این زاویه آشفته گی ی هولناکی نه تنها در مطبوعات و انترنیت که  در پارلمان و قضا و حکومت و احزاب سیاسی … به بدترین مقیاس ها مشهود است.

فرد و فردیت:

 این دو مقوله نیز اساساً دارای مفاهیم عام و تجریدی اند. چنانکه وقتی « فرد» میگوئیم، هیچ کس خاص و مشخص مورد نظر نیست بلکه هدف سلسله ای از خصوصیت هاست که در احاد بشر وجود  دارد و آنها را یکی تا دیگری متمایز میسازد. اساس این تمایز ها ژنتیکی و مادر زادی میباشد؛ چنانکه در میان میلیارد ها فرد بشر هم ـ به شمول دو گانه گی ها ـ جز در مقیاس ریاضی ی «احتمالات» نمیتواند دو کس به تمام و کمال همسان باشد.

فردیت ژنتیکی؛ توسط رسش بیولوژیکی و سیستم آموزش و پرورش خانواده گی، محیطی، اجتماعی … که از لحظهء تولد تا دم مرگ بر آدمی مؤثر است؛ ادامه می یابد و در عرصهء مباحث و برخورد های حقوقی؛ اصلِ « فردیت» ناشی از محیط و اجتماع است؛ و فردیت ژنتیکی تقریباً مطرح نمی باشد.

جنایت علیه بشریت:

جای خوشوقتی است که بشریت موجود مفاهیمی مانند «جنایت علیه بشریت» را در فرهنگ خود دارد و استثناءً مجرمانی مانند سران فاشیزم هیتلری؛ تبهکاران راوندایی و یوگوسلاوی را به محاکمه می کشاند و مجازات میکند.

اما آیا جنایت علیه بشریت فقط همین هاست؟

برای آنکه مقصود و هدف برای عوام و خواص فهما شود؛ نه دعوی ها، خود ستایی ها و اتهامات بلکه تحقیق و به روز کردن واقعیت های تاریخ بشری (گو اینکه جز بشر؛ موجود حیهء دیگر هم تاریخ دارد و تاریخ میداند!!!) نخستین ضرورت است!

بدینجهت رسیده گی کافی و کامل به چیزی چون «جنایت علیه بشریت» حوصله و مطالعه و ریسرج میخواهد و لابد نتیجه؛ چیزی کمتر از یک کتاب غالباً قطور نمیتواند باشد.

ولی اینجا در یک خلاصه؛ سخن بر سر «جنایت علیه بشریت» و درجات آن است؛ این جنایت علیه آنکه برای کتاب قطور خواندن حوصله مندی را داراست یا برای دو صفحه خواندن وقت دارد و علیه آنکه قطعاً وقت و حوصله ندارد و علیه آنکه اساساً از سواد نوشت و خوان محروم میباشد؛ به یکسان صورت گرفته است، صورت می گیرد و تا زمان های غیر قابل پیشبینی صورت خواهد گرفت.

 یعنی «جنایت علیه بشریت» به وقت و فرصت خوانش و دانش و حوصله و میل و اشتهای من و شما اصلاً کاری ندارد و اگر کاری هم دارد؛ به همان وقت نداشتن و حوصله نداشتن و سواد نداشتن و اطلاع نداشتن ما کار دارد و حتی در مسیر خود؛ خواب ناز خرگوشی و تخدیر و تحمیق جانانه برای مان فراهم میکند تا جائیکه حتی عمل جرمی یعنی همان «جنایت علیه بشریت» را هم؛ به دستان خود مان علیه خودمان به اجرا بگذارد و به انجام برساند.

گویا این سخن ها برای خیلی ها غیر محتمل و باور نکردنی است!

هه! مگر ما …. (این یا آن حیوان) ایم که کس بتواند جنایت علیه خود ما را با دستان خود ما علیه ما انجام دهد؟! ما که اهلیت شرعی و حقوقی و مدنی داریم؛ به خیر وشر خود میدانیم و حد اقل به اینکه حیات و زنده گی همه چیز ماست؛ وقوف کامل داریم. لذا کسی و نیرویی قادر نیست که ما را به دست خود ما قصابی کند و یا به دست ما پدران و مادران و خواهران و برادران ما را از تیغ بگذراند.

ما آدمیم؛ اشرف مخلوقات!!

البته که نکتهء اصلی همین جاست؛ ولو که در همین مقوله؛ عالمی از معضلات  و مشاکل هست!

ولو بپذبریم؛که آدم؛ اشرف مخلوقات است! با اینهم یعنی که در ردیف مخلوقات است منتها در صدر آنها! نه ماورای مخلوقات؛ نه همانند خداوند؛ سوا و منهای مخلوقات!

ناگفته پیداست که واژهء «اشرف» واژهء تئولوژیک و مذهبی است؛ بیشتر « باور» است تا دانش و شناخت منطقی و تجربی. معهذا واژهء والایی است و گذشته از اینکه  کاملتر و مستعدتر و برتر بودن بشر را در بین جانوران (موجودات حیه) افاده میدارد؛ خلیق و شریف و صاحب فضایل اخلاقی بودن او را نیز خاطر نشان میسازد و بیش از اینکه بشر را صاحب امتیاز نسبت به مخلوقات وانمود کند؛ او را دارای مسئولیت و وجیبه و وظیفه در برابر آنها میگرداند.

پس به هر صورت ما یک جزء، یک بخش و یک حصهء مخلوقات هستیم؛ یعنی بشر و بشریت در مجموع جزئی از مخلوقات و آفریده های آفریدگاری است؛ پس جرم و جنایت؛ نمیتواند امری مطلقاً منحصر به فرد نوع بشر باشد و به عبارهء دیگر نمیتواند مطلقاً له یا علیه بشر باشد.

یعنی جنایت علیه بشریت؛ به طرز اتوماتیک مفهومی چون جنایت علیه جانوریت (یا عالم حیوانی)، جنایت علیه نباتیت (دنیای نباتات) و جنایت علیه جمادیت (یا مابقی طبیعت) را به میان می آورد.

اینک باید «عامل جرم» را مطرح کرد؛ چرا که جرم «عمل » است و بدون «عامل» اصلاً وقوع نمی یابد.

آیا جرم و جنایت توسط  تمامی مخلوقات صورت میگیرد یا صرف توسط یکی از آنها یعنی بشر؟

ما عادت کرده ایم چنین پرسشی را بیمورد و احمقانه بدانیم؛ ولی مسلم است که پرسش احمقانه وجود ندارد؛ فقط  جواب احمقانه میتواند وجود داشته باشد و چه بسا که  فرهنگ بشری در سراسر جهان سرشار از احمقانه ترین ـ بلکه قساوت کارانه ترین!ـ جواب ها به  خردمندانه ترین پرسش هاست.

ما میدانیم که جز بشر؛ جانوران دیگر در جهان مرتکب فاجعه بار ترین اعمال نسبت به نوع خود و سایر انواع به شمول بشر میشوند. کافی است حیوانات درنده در خشکی ها و اقیانوس ها را در نظر آورید! از این گذشته انواع ذره بینی (باکتری ها و ویروس ها) چه تباهی های هولناکی که در عالم حیات و منجمله عالم بشری به راه نمی اندازند!؟

چرا اعمال جانوران ریز و درشت «جرم» تعریف نمیشود، محاکمه و مجازات معینه در قبال ندارد، هم دین و هم علم درین زمینه گنگ و لال است؟؟

 جانوران توان و صلاحیت ارتکاب اعمال دارند؛ ولی مسئولیت اعمال، محاسبهء اعمال و جزا و پاداش اعمال ندارند ـ نه دراین دنیا و نه در آن دنیا!!

علت چیست، دلیل کدام است!؟

این ضروری ترین و لذا خردمندانه ترین پرسش است و احمقانه ترین پاسخ به آن؛ این میباشد که شانه بالا اندازیم و بگوئیم: حیوان؛ حیوان است!

 مگر بشر؛ حیوان نیست!؟

تنها به عمومیات اناتومی (تشریح اعضاء) و فیزیولوژی (وظایف اعضاء) بشر با سایر حیوانات؛ به ویژه حیوانات درنده نظر اندازید؛ چقدر فرق پیدا میکنید؟!

مسلماً یک چیزی در بشر هست که در سایر جانوران نیست. وجود این چیز؛ بشر را در برابر اعمالش مسئول میکند و فقدان همین چیز حدوداً 100 ملیون نوع جانور دیگر را در قبال اعمال شان غیرمسئول  میگرداند؟

این چیز را «اهلیت حقوقی» میگویند! در محدوده هایی که «حقوق» عمدتاً احکام و تأویلات دین است؛ اصطلاح «اهلیت دینی» و مماثل ها چون اهلیت شرعی و فقهی … تقریباً عین مفهوم را دارد.

پس اهلیت حقوقی چیست و از کجا منبعث و از چه ناشی میشود؟

البته «حقوق» در لغت جمع حق است؛ لذا از نظر لغوی ناگزیریم «حق» را تعریف کنیم و بشناسیم تا به حق ها و «حقوق» برسیم. ولی اصطلاح «حقوق» ـ معادل  فقه و قانون ـ مفهومی به مراتب فراتر از حوزهء لغوی دارد.

واژهء «حقوق» تمامی قرارداد های اجتماعی بشری را شامل میشود که در طول دوران حیات این نوع موجود حیه در کرهء زمین به وجود آمده و فراهم شده است.

این قرارداد های اجتماعی به اشکال سنن، رسوم، عادات، عنعنات، باور ها، ادیان، مذاهب، قوانین مدون مدنی و شرح و بسط و تعبیر و تفسیر آنها وجود  دارد.

بدینگونه «حقوق» مفهوم تاریخی است، «حقوق» تاریخ دارد و حقوق در تاریخ  قابل درک و شناخت است!

*****

 طبیعتِ موجود حیه بسته به نظامی است موسوم به متابولیزم (سوخت و ساز)!

مبداء متابولیزم دهان یا ارگانهای معادل آن است و انجام متابولیزم توسط مخرج  یا مقعد موجود حیه صورت میگیرد؛ پس به لحاظ  طبیعت نمیتوان کار دهان را به مقعد و بر عکس محول نمود؛ اما تحت شرایطی اضطراری ادخال مقداری دوا یا غذا از طریق مقعد و اخراج مقداری مدفوع از طریق دهان هم شدنی است!

هکذا طبیعت موجود حیه در استقامت روحی این است که با مغز اندیشه و تصور کند و توسط اندیشه و تصور اندام هایش را به کار اندازد؛ ولی در حالاتی میشود بدون اندیشه و تصور لازم هم اندامی حرکت کند یا از حرکت باز ایستد. (اینجا منظور چیزی غیر از سیستم خودکار بدن میباشد!)

اما طبیعتِ اندیشه و تفکر و روند های روانی ی بشر این است که از «گذشته»؛ «حال» خود را سامان دهد و «آینده»ء خویش را تصویر و تصور نماید.

همانند متابولیزم جسمانی؛ می توان این روند های معنوی ـ روانی را «میتابولیزم روحی» خواند.

متأسفانه به دلایلی که بعد تر خواهیم دید؛ بشر(در حدودی) ناگزیری هایی پیدا کرده است که متابولیزم روحی خویش را از همان مخرج آغاز کند و به همان مخرج پایان دهد.

برای چنین بشر نه تنها «حقوق» آنچه است که هست بلکه خودش هم همان میباشد که هست؛ حتی به واقع غیر ممکن است او حالات جنینی و کودکی خود را در خاطر و به محاسبه آورد!

جامعهء بشری و فرهنگ و تمدن آن نیز ناگزیرهمانچه است که هست. «بوده»، «میتوانست و باید می بود»، «میتواند وباید باشد» چون در مبداء و قدمه های نخستین متابولیزم روانی امکان ساخت و پرداخت دارد؛ مانند مزه ها و لذایذ غذا و سپس انرژی های آن ـ برای آحاد ـ متأسفانه اکثریت غالب ـ بشر معنی و مصداق و موجودیت ندارد!

گذشته گان دور ما ناگزیر بودند این مشکل و گرفتاری را به حواله کردن و نسبت دادن «آغاز»  و «انجام» به ماوراء ها و ناکجا ها قابل اغماض و درخورتحمل بسازند.

 همانگونه که نمیتوان هرچیز را  به نام «غذا» خورد و هضم کرد و با آن زندگی نمود؛ تحت هر شرایط نمیتوان درست اندیشید، درست شناخت و درست عمل کرد.

درین روند بشر محکوم به «آزمون و خطا» بوده، است و میباشد و برای آنکه آزمون ها و خطا های گذشتگان خود را تکرار نکند؛ محکوم به «آموختن» است. بدون آموختن؛ بشر در بهترین حالت؛ کودک باقی میماند و حتی با صد سال عمر هم؛ کودک می میرد.

ولی «آموختن» هم بدبختانه و بسیار بدبختانه؛ آب خوردن و گیاه جویدن نیست. البته مطلوب این است که ما نتیجهء «آزمون و خطا»ی گذشته گان را بیاموزیم ولی این نتیجه چگونه و از چه راهی ممکن است به دست آید؟

اگر بشر کامپیوتر بی نفس؛ ولی مستعد تولید مثل می بود؛ احتمالاً خیلی آسان بود که نتایج آزمون ها و خطا های گذشته گانش به گونهء حقیقی و واقعی روی هم انبار شود و نسل های بعدی به سهولت و بدون دردِ سر و فریب خورده گی و تحمیق شده گی بتوانند آنهمه را بیاموزند و به کار گیرند.

بدبختانه مورد بشر ـ البته به اعتبار نمونه های کنونی ـ؛ بر ضد کامپیوتر است؛ تقریباً هیچ چیزی که در دماغ بشر کنونی ثبت و ضبط  میشود؛ بدون ضمایم اغراض نفسانی یا غرایز بهیمی نیست و نمیتواند باشد .

چه بسا خود اغراض نفسانی و غرایز  بهیمی (یا مادون بشری) است که  بر جای حق و حقیقت و واقعیت می نشیند و آنگاه بدبختان فراوانی ناگزیر اند که این کثافات را مانند علم و دین و وحی و الهام ملکوتی! و یا ماحصل آزمون و خطا های نیاکان در روند تاریخ بپذیرند، فرا گیرند و به باور و مؤمن بهی خویش بدل نمایند و مقتضیات و تحکمات و الزامات و انگیزش های آنها را به مثابهء قانون و فقه وعرف و عنعنه و حق و وظیفه و فریضه… به مستندات اخلاقی و کرداری و اطواری ی خویش مبدل نمایند.

درست در همین شعاعِ بینش و باور است که جنایت و جنایت علیه بشریت؛ توجیه و حتی تقدس می یابد.

*******

حتی 300 سال پیش از این؛ یک نیم کرهء زمین (جنوب) برای نیم دیگرش (شمال) ناشناخته و غیر قابل دسترس بود؛ در حالیکه در هردو سو نوع بشر وجود داشت و از دوران تاریخی سنگ و فلز گذشته به کشت و زرع و پیشه وری و مسکن گزینی و حتی شهر نشینی رسیده مدنیت های بارز و شگفت آوری پدید آورده بودند.

ولی؛ این بدان معنی نیست که همه بشر یک نیم کرهء زمین؛ همدیگر خود را می شناختند و از همه چیز یکدیگر با خبر بودند. برعکس حتی مدنیت ها کمترین اطلاع از هم و تماس باهم داشتند؛ در ساحات غیر مدنی؛ حتی اینسوی یک کوه و دریا نسبت به سوی دیگر آن؛ دنیای دیگری تصور میشد و بزرگترین واحد های اجتماعی که قبایل بودند؛ نسبت به هم احساس و باور کهتری و مهتری؛ خودی و بیگانه گی و دوستی و دشمنی میکردند.

بنده از دوران کودکی تا نوجوانی می دیدم که حتی «بالای دریا» و «پائین دریا»؛ قشلاق پایان و قشلاق بلند… به معنای بشربودن و نابشربودن، مخاصمت و تضاد و کم از کم بیگانه گی و دوگانه گی بود.

در شرایط همچو جامعه و فرهنگ توقع اینکه  قرارداد های بیچون و چرا و واجب الاجرای حقوقی و قضایی پاگیرد و به نضج برسد؛ مطلقاً ابلهانه میباشد. صرفاً دین و سنت های افواهی و تلقینی که با تنذیر و تبشیر ماوراء الطبیعی همراه بودند؛ غنایمی به حساب می آمدند که حد اقل؛ بشر بودن را ضمانت و صیانت نمایند.

ـ حق چیست و از کجا منبعث میشود؟

حسب معمول برای تکمیل این بحث و به سنجش گرفتن اندیشه های مطرح در زمینه؛ با  سوابق  و جوانب و جوارحتتبعاتی انجام دادم که عندالموقع از آنها بهره خواهم برد؛ ولی تا جائیکه من در حیطهء منابع و مأخذ در زبان فارسی ی دری  برخوردم ـ که  طبعاً هنوز تمام  و کمال  و شامل  و کامل از هر نظر  نیست ـ  یک چیز در آنها غلبه دارد که حق گویا چیزیست که خداوند و آفریدگار برای بنی آدم مقرر فرموده است!

مسلم است که بر کلیت این حکم نمی توان ایرادی داشت؛ مگر ما جز از سوی خداوند و آفریدگار هم می توانیم  چیزی باشیم؛ مجازیم موجودیت داشته باشیم و حتی نفسی بکشیم؟؟؟…

و یا درست و به جاست که منجمله حق را جز از جانب چنان ذات قدر قدرت و متعالی … برای خویش حاصل شدنی و عطا شدنی بیانگاریم؟؟

به نظر این بندهء حقیر سراپا تقصیر؛ مشکل درین جا ـ یعنی در اینکه حق و حقوق ما از سوی آفریگار تعیین و تحدید گردیده است؛ نیست. مشکل در اینجاست که ما از آفریدگار چه شناخت و تعریف و هدف و مراد و منظور داریم؟

لطفاً این پرسش را با خود داشته باشید و بیائیم بر سر اینکه اینجا و در این بحث، حدیث حق از چه قرار است؟

بنده که کلیت آفرینش را منحیث آنچه که آفریدگار به انجام آن پرداخته است ـ و نیز این پروسه کماکان ادامه دارد ـ می پندارم؛ بدین باورم که آنچه در13اعشاریه 7 میلیارد سالِ محاسبه شده در عمر کیهان کنونی؛ اتفاق افتاده و اتفاق می افتد؛ همه و همه ناشی از اراده و برنامه و طرح و امر «کن فیکن» آفریدگاری است.

اما در همین حال همنوعان من در طول تاریخ که چندان زمان زیادی از درازا و پهنای هستی را در بر نمیگیرد، ناگزیر بوده اند چیز های عوضی بیشماری را به جای آفریدگار مفروض دارند و مورد پرستش و استعبداد و التجا قرار دهند. اگر شماری از این ها را اینجا ردیف نمائیم؛ مسلماً برای خیلی ها غیر قابل تحمل و بالا تر از حد برداشت می گردد.

پس در همان حدود باور ها و معتقدات رایج و افواهی و القایی «اسلامی»ی خود می مانیم. و تلاش می کنیم با همین معیار ها و هنجار ها در یابیم که حق برای ما چه هست؛ چه می بایست باشد و چه میتواند باشد؟؟؟

با اینکه بنده از اساطیر برداشت ها و دریافت های دیگری دارم؛ معهذا فرض را بر این می گذارم که ظواهر اساطیر؛ چنانکه بسیاری ها پذیرفته اند و با 14 و 72 و اصلا بیشمار روایت آن را  تکرار و تأکید فرموده اند؛ همان است که در متون دینی ی ما ـ و به درجه اول در متن قرآن مجید ـ هست.

حیات چیست و آیا مقدسات بیان آن میباشد؟

اینکه حیات چیست؛ از کجا آغازیده؛ چگونه تطور و تکامل یافته و چگونه به بشر رسیده است و هکذا اینکه آیا ممکن است در 400 میلیارد ضرب در400 میلیارد منظومهء خورشیدی و ستاره ای مکشوف و معلوم در علم کنونی بشر پیشرو، فقط زمین که حیثیت یک ذره در برابر عالم را دارد؛ میزبان حیات باشد؛ از مسایلی نیست که حتی در گروه های متخصص و متبحر در شقوق مختلفهء دانش های امروزی قابل تصور و تبیین رسا و روشن باشد. و آنگاه آیا می توان همچو دانستنی ها را از چوپانان غارنشین یا چادر نشین دارای حالت «رحلة الشتاء و الصیف» در جزیرة العرب، در«اُم القری و حولها» آنهم در 1400 سال پیش توقع کرد و انتظار داشت؟

جواب حتی به طریق کودکانه نمیتواند مثبت باشد.

حالا مسأله اینست که قرآن مجید برای هدایت همان مردم در همان زمان نزول یافته و حضرت رسول اکرم از میان همان مردم برخاسته و با همان مردم مخاطب و برای رهبری و پیشوایی همان مردم مؤظف بوده اند. پس آیا ارشادات قرآن مبین و رسالت نبی کریم بایست متناسب با توان ذهنی و قوت عقلی همان مردم می بوده یا متناسب با دانش های امروز، فردا و فردا های هنوز آنسوتر؟

یا حتی شامل تمامی «علم غیب» الله تعالی؟؟؟

جمعی متعصب و متحجر مؤمن یا مغرض و منافق همیشه وجود داشته اند و وجود دارند و چه بسا دست به شمشیر و قدرت و حاکمیت اند که می فرمایند: کلام الهی در هر حال فوق دانش های بشری است!

 دلیل این ابلهان یا مغرضان منافق این است که چون الله فوق بشر است؛ کلام او صرف نظر از زمان و مکان و مخاطبان؛ هیچگاه نمیتواند پائین تر از دانش های بشر صرف نظر از زمان و مکان باشد.

بت پرستی آیا محضاً در اشکال و اصنام است؟

ذهنیت بُت پرستانه که اسلام و پیامبر گرامی اش؛ در حقیقت مأموریتی جز مبارزه  و پیروزی بر آن ندارند و نداشته اند؛ تصور میکند که الله نیز به سان یکی از بُت های کعبه در «عصر جاهلیت» یا مخصوصاً به سان یک بشر و بشر نمای بزرگ جثه و بالدار و چنین و چنان؛ یک بُت جاندار و صاحب نفس است و تشنه و گرسنهء عبادات و قربانی ها و چه و چه آدم های حقیر و ذلیل و ناچیز این دنیا میباشد و هدفش از فرستادن پیامبران و مقرر داشتن فرایض و عبادات؛ همان ستاندن قیمت و بدلهء استعداد زنده گانی و سایر نعمت هایی است که به بشر ارزانی گردیده است!

تصوری بدین حد و خاصیت؛ جز انعکاس زمین و خاصیت های زمینی و بشری (درینجا دیار عرب و بشر عربی) بر «آسمان» و فرا تر از آن بر ماورای طبیعت نیست. و متأسفانه نوع بشر از این منجلاب حمق و سفاهت جز در استثناءات نادر تا کنون نتوانسته است بیرون جهد.

حتی بشر در یک کُل قابل محاسبه قادر نشده است؛ بیاندیشد و باور کند که آفرینندهء هستی ـ که چه به نام الله و چه به نام های دیگری خوانده شده است و میشود ـ در عالمِ وجود؛ فقط حیوانی موسوم به آدم یا بشر نیافریده بلکه ـ تا جاییکه علماً محاسبه و تخمین شده است ـ مجموعهً 100 میلیونی موجودات حیه را آفریده است. اگر قرار بود که آن ذات هستی بخش؛ مزد خلقت خود را از مخلوقات باز ستاند؛ عین فرایض و وجایبی را که بر نوع بشر مقرر داشته بود؛ و عین همسان های فرستاده گانی را که بر بشر مبعوث داشته  بود؛ بر سایر جانوران نیز مقرر میداشت و می گماشت.

البته ما به قطعیت صد در صد گفته نمیتوانیم که ذات آفریدگار با دیگر مخلوقات خویش مطلقاً رابطه و بده و بستانی ندارد و فقط در تمام هستی مشتی جانور موسوم به بشر یا آدمی را پیش انداخته است که هله؛ شکر گذار و قدر شناس باش و حساب پس بده!

خردمندانه تر اینست که رابطهء خالق و مخلوق در هر کجا وجود دارد؛ منتها خالق هستی عین تکالیفی را که بر بشر مقرر می فرماید؛ بر جانور دیگر چون بوزینه و زاغ و زنبور و مار و ماهی… روا نمی دارد. آنان غالباً مناسباتی متناسب با درجهء تکاملی یا کیفیت خلقتی ی خود با خالق دارند.

تازه حتی تکالیف بر بشر هم ابداً یکسان نبوده است؛ چنانکه کودکان و اطفال نابالغ تقریباً از همه چیز به استثنای احترام و اطاعت معقول از پدر و مادر؛ حرمت گذاری به بزرگان و رعایت شماری از اداب خانواده گی و اجتماعی معاف اند؛ هکذا پیران بسیار کهنسال؛ افراد بیمار و معیوب و معذور و مسافر و محبوس و برده از بسا تکالیف شرعی برکنار میباشند. تکالیف شرعی ثروتمندان و قدرتمندان نسبت به افراد مشابه ولی نادارتر و ضعیف تر از آنها بیشتر و سنگین تر است.

اما مورد عمده تر و منطبق تر بر بحث کنونی این است که چون بشر پیوسته در یک سطح و سویهء تکاملی و خلقتی نبوده دایماً تکامل جسمانی و عقلانی و ذهنی و مغزی میکرده است؛ بدینجهت نیز مناسبات خالق با بشر نظر به زمان و درجه و مرتبهء تکاملی اش تفاوت به هم میرسانیده است.

بدون درک و دریافت و احساس این حقیقت بنیادی؛ ادعا ها از دینداری و خداشناسی و حتی از بشر بودن و مقام و ارج انسانی داشتن چرند منزجرکننده ای بیش نیست!

امر معروف است که جزء تابع کُل میباشد و نیز جزء تمامی خصوصیات کُل و کُل تمامی خصوصیات جزء را داراست؛ در هرجا کارایی این قانون ها ختم شود؛ دیگر تعلق جزء از کُل و تعلق کُل از جزء پایان می یابد. مثلاً در هرکدام از عناصر طبیعت مانند کوه های آهن یا سحابی ها و کرات هایدروژنی تا کوچکترین اتوم های آنها که با چشم غیر مسلح دیده شده نمیتواند؛ همان آهن یا هایدروژن است ولی به مجردیکه به هم جوشی یا از هم پاشیده گی اتومی روی داد و اتوم تجزیه گردید و یا به اتوم دیگری مبدل شد؛ از آهن بودن یا هایدروژن بودن ساقط  میشود.

 همچنان کتله های عظیم عناصر هم  یا به مرور زمان و یا در اثر عوامل و فعل و انفعالات فوق العاده طبیعی تغییر ماهیت میدهند و به کتله های عنصر دیگر مبدل میگردند؛ منجمله یورانیوم بالاخره به  سرب تبدیل میگردد و در آنصورت طبعاً با کتله ها و اتوم هایی که به این مرحله نرسیده اند شباهت خصوصیات خویش را از دست میدهد.

رابطه فرد و جامعه نیز تا حدود غالبی دارای همین قانونمندی هاست. منجمله همانگونه که فرد بشر خاصتاً پس از نطفه بندی مراحل متنوعی را طئ میکند که تکرار پروسه میلیونها سالهء تکامل است؛ جامعهء بشری هم مراحل نطفه ای، جنینی، کودکی، طفلی، نوجوانی، جوانی، میان سالی، پخته سالی و پیری را داراست و هکذا مختصاتی چون تندرستی، توانمندی، غرور، مبارزه طلبی، پریشانی، درمانده گی، بحران و بیماری ها را تجربه می کند.

لذا نه تنها روابط و مناسبات ذات آفریدگار اعلم و اکبر و محیط بر هستی بلکه روابط و مناسبات فرد اندک صاحب خرد و بینا و مدبر ممکن نیست که در همه حالات گروهی و اجتماعی بشری با آن همسان باشد؛ منجمله مثلاً با کودکان نوزاد و افراد پخته سال روزگار دیده؛ عین روش و منش و زبان و بیان … را به کار گیرد.

12400 پیغمبر؛ دلایل و اسباب!

 الله که نزد ما؛ افادهء همان خالق بشر و هستی است؛ بنابر همین نیاز و ضرورت و واقعیت؛ با ابنای بشر در اعصار گوناگون مناسبات و اوامر و نواهی گوناگون ولی متکامل و تعالی یابنده داشته است. چنانچه طئ حدوداً شش هزار سال 124000 پیغمبر دارای سویه ها و مأموریت های متفاوت برای اقوام و قبایل مختلف بشری می فرستد که آخرین آنان؛ به باور ما؛ بر ترین و بالا رتبه ترین و بلند مقام ترین ایشان پیامبر اکرم اسلام سیدنا محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم است.

مگر نه این است که پیامبران پیشین کلام ها و مأموریت های بسیط تر و در حوزه های به مراتب محدود تر داشته اند؟!

 مگر پیامبر بسیار اولعزم و جلیل القدر حضرت موسی کلیم الله؛ فقط به قوم بنی اسرائیل و 12 سبت یا خاندان آن؛ محدود نبوده اند و تقریباً کلام و کتاب ایشان در اساس به چوکات «ده فرمان» منحصر نبوده است و هکذا ده ها پیامبر دیگر بنی اسرائیل که تورات موسی علیه السلام را بسط داده اند یک سیر گام به گام  کامل شونده و تعالی یابنده را طئ ننموده اند؟!

آیا حضرت عیسی روح الله بدون اینکه یک «واو» تورات را تغییر بدهند کلام و ماموریت پیشرفته تر و متعالی تر را عرضه نداشته اند و آخر الامر مگر پیامبر خاتم علیه السلام این سیر پیشرونده و تکاملی را بازهم تعالی نبخشیده اند؟!

آیا در این سیر تکاملی عیان و بدون حاجت به جدل و بیان؛

ـ این الله یا خالق بشر و جهان است که تغییر پذیرفته رفته؛

ـ یا بشر و عالم مخلوق؟!

امروز این پرسش را اگر در جنگل مطرح و به زبان حیوانات تکامل یافته تر ترجمه کنیم؛ مخصوصاً جانورانی چون اورانگوتان ها و ژیبون ها و بوزینه های آدم نما… به فوریت و بی تأمل پاسخ خواهند داد که تغییر و تطور و تکامل در عالم مخلوق و منجمله در بشر است که روی داده است و روی میدهد؛ خالق متغییر و متحول و متکامل نیست و نمیتواند باشد! 

اما به راستی چرا پیامبران و صحف و کتب الهی از ساده به جانب مرکب؛ از پائین به جانب بالا و از ادنا به طرف اعلا سیر کرده و به دنبال هم یک نوع مأموریت را کمال بخشیده اند؟

اگر کلام الهی متناسب به سطح عقل روز مره و توان برداشت و گرفت مردمان هر زمان پائین و بالا نشده است؛ پس دلیل اینهمه پیامبر فرستادن و صحف و کتب گوناگون نازل کردن چه خواهد بود؟

 آیا نمی شد که همهء بشریت از «آدم» تا « خاتم» توسط همان یک کتاب و یک دین و یک پیامبر ارشاد و هدایت شوند؟

بدینگونه ما در سراسر قرآن مجید نه تنها سخنی فراتر از عقل روز مرهء مردم زمان نمی شنویم بلکه بدین حد عقلی تأکید روشن و صریحی نیز میگردد: «به شما از دانش جز اندكى داده نشده است»

کلام الهی و «عقل روزمره»ء مردم زمان:

علی الوصف آنکه سطر سطر قرآن مجید و دیگر کتب مقدس مطابق عقل روزمرهء مردم است؛ اما چون بازهم کافهء مردم حتی دریک سطح معین عقل روزمره نیز قرار ندارند؛ وعظ و تبلیغ پیامبران با اعتراض ها و انتقاد های پاسخ طلب این و آن مواجه میشود؛ اگر در مورد پیامبران پیشین میگفتند که «شما جز بشرى مانند ما نيستيد مى‏خواهيد ما را از آنچه پدرانمان مى‏پرستيدند باز داريد!» در مورد پیامبر خاتم حضرت محمد مصطفی این اتهام را نیز وارد کردند که او را بشری دانشمند و جهاندیده چون سلمان فارسی یا کدام یار غیر عربی دیگرش آموزش میدهد و در پاسخ این اتهام هم در قرآن مجید فقط عقل روزمره به چالش کشیده میشود و آن اینکه فرد مورد اشاره؛ زبان غیر عربی دارد حال آنکه قرآن که پیامبر می آورد؛ به زبان عربی روشن است.

 معلوم میشود که در سطح عقلی آن زمان؛ ترجمه پذیری زبان ها و اینکه افراد دارای زبان های مادری متفاوت هم میتوانند؛ زبان شخص دیگری را بیاموزند و با وی رابطهء فکری و عقیدتی قایم نمایند؛ هنوز گنجایش نداشته است!

نکتهء مهم که باید به خاطر داشت این است که نه تنها دانایی و توانایی الله جل جلاله هرگز با عقل روز مرهء مردم زمانه های دور و نزدیک قابل قیاس نیست بلکه به ویژه خاتم النبیین صل الله علیه و سلم به هیچوجه در سطح عقل روزمرهء مردم نبوده بلکه برعکس از همه جهات مسلط بر کوایف و حدود و ثغور این عقل بوده اند و حتی یاران نزدیک شان چون عشره مبشره نیز به مراتب فراتر از این حد و سطح عقلی قرار داشته بیشتر اندیشمندان و شخصیت های مدبر و مؤثر و مبتکری ثابت شده اند.

معهذا واقعیتِ سرسختِ همان عقل روزمره؛ بر پیامبر خاتم خود را تحمیل میکرده و در نتیجه سخنانی از این دست که «براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم و اگر غيب مى‏دانستم قطعاً خير بيشترى به خویش مى‏اندوختم و هرگز نمی گذاشتم به خودم آسيبى برسد.» چون پاسخ کارا و حتی دندانشکن بر دغدغه ها و تردید های مردم عمل می نموده است.

شخصیت و کارنامه های تاریخی ـ نه اساطیری ـ حضرت محمد مصطفی پیامبر گرامی اسلام؛ ایشان را یک نابغهء کم بدیل سیاسی و نظامی و مردم شناس و روانشناس و سازمانده و زعیم چندین بعدی ثابت کرده است و به همین دلیل هم هست که ایشان قادر میشوند از مشتی قبایل بدوی و متفرق و تشنه به خونِ هم در صحرا های خشک و سوزان در چنان سطح شعور اجتماعی و درجهء عقلی و فکری؛ نیروی متحد و منسجمی پدید آورند که دنیای باستان را دگرگون کند.

تقریباً یکی از نخستین ثبوت های بزرگ اینکه اکثر یاران نزدیک پیامبر نیز دارای سطح عقل و فکر و فرهنگ فراتر از عقل روزمرهء مردم شبه جزیره بوده اند؛ تبارز تدبیر نظامی ـ تاریخی حفر خندق دفاعی در قبال حمله آوران بر مدینه منوره است که از حضرت سلمان پارسی ثبت تاریخ اسلام و جهان شده است.

با اینهم مسلم است که جهان بشری منحیث المجموع در روزگار ظهور اسلام و ادیان ابراهیمی دیگر با تفاوت های اندکی در همان مرحلهء عقل روزمره  قرار داشت. درست است که نوادری صاحب عقل های اِشراقی و منطقی و تجربی هم در دنیای باستان وجود داشتند و از جمله؛ اندیشمندان و فلاسفه و منطقیون یونان باستان حتی آثار بزرگی پدید آورده و اکادمی ها بنیاد کرده بودند؛ معهذا همه اینها در حکم استثناءات بود. وضع عامهء قبایل و طوایف و اقوام طوری بود که حتی با عقل مشایی و اشراقی و جدلی؛ عقل منطقی و عقل تجربی نه تنها سرِ سازگاری نداشتند بلکه آن ها را غریب و باطل و خطرناک پنداشته علیه آن ها می ستیزیدند.

خیلی ها که بینش و قضاوت یکجانبه و لا اقل غیر همه جانبه دارند؛ چنین حکم و افاده میدهند که گویا ستیز علیه پیشروان خرد بشری محضاً توسط طبقات حاکمه، حکام و سلطه داران اقتصادی و سیاسی انجام می گرفته است و انجام میگیرد. این تلقی تنها یک رُویهء حقیقت است ولی رُویهء دیگر حقیقت که به دلایل بنیادی تعیین کننده است؛ درجهء رشد عقلی عامهء جهان بشری میباشد.

درجات متفاوت از رشد عقلی ی بشر:

چنانکه فیضان تقریباً استثنایی تفکر و منطق و جدل و مکاشفه و تجربه که در یونان باستان خوش درخشیده بود؛ چون دولت مستعجلی خیلی زود فروکش کرد تا جاییکه عقل روزمرهء عمومی توان آنرا هم نداشت که آثار آن جوشش فکری را که به اوضاع بالنسبه استثنایی اجتماعی ـ اقتصادی و منجمله با دموکراسی های شهری یونان آنزمان پیوند آشکار داشت؛ طور شائیسته حراست کند و چه بسا که خصمانه در جهت محو کردن آنها کوشید. چنانکه ارزش های فکری و عقلی ی بسیار شگرف یونان باستان کم از کم در هزار سال قبل از میلاد و در بیش از یک و نیم هزار سال پیش از اسلام؛ در مغاک خاموشی و فراموشی رفت و به استثنای اینکه در دوران خلافت های اسلامی عباسی به همت متفکران عمدتاً غیر عرب مسلمان اندکی مورد توجه قرار گرفت؛ دیگر تا عصر نوزایی و رونسانس در اروپا به سان چیز های متروک و گمشده ای برجا ماند.

بحث و فحص بیشتر درین راستا عجالتاً مورد ندارد؛ ولی مسلم آنست که پیامبر پُر نبوغ اسلام؛ چنین نبود که تسلیم عقل روزمرهء عامه باشند بلکه به طرز شگفت انگیزی در می یافتند که در همین حوزهء تنگ و تاریک و بی نظم و قاعدهء عقلی چطور و با چه ذرایعی میتوان عمل کرد؛ نیرو های متفرق و متضاد و در حال کشمکش های بی پایان را گرد آورد، انتظام بخشید، نگه داشت، گسترده ساخت، توانایی داد، میان آنان تقسیم کار و تقسیم وظایف به وجود آورد و محرکات و انگیزه های مادی و معنوی دور و نزدیک متداوم در آنان ایجاد کرد و رویهمرفته به جای نظم و بساط (مناسبات) و فرهنگ بدوی موجود؛ نظم و بساط و فرهنگ و اخلاق و منش نو تر را پیروز و مسلط ساخت.

با اینهم چنانکه پیشتر ها (در مورد قضایای درون خاندانی ی رسول الله ـ در کتاب معنای قرآن*) دیدیم حتی شخص حضرت پیامبر نیز گهگاه در پیچ و تاب های عقل روزمرهء مردم در این یا آن عرصه به دشواری هایی مواجه می شدند و آنگاه الله جل علی شانه توسط آیات بینات قرآن مبین ایشان را مساعدت نموده و در عبور از مخمصه ها توفی

Advertisements