مولانا کبیر فرخاری

کلید آفتاب

از کف دست دعا محو است آثار ثواب

یا که قفل است در حریم عرش درب مستجاب

چشم دو بین را بود صحرای سوزان چشمه سار

آب می نوشد جناب شیخ از جام سر آب

شیخ با تقوی که درارد در بغل درج نماز

میدهد این نقد خود بینی به یک پیک شراب

پیچیش دستار سر ما را نمی بخشد وقار

جز هبا بیرون نریزد بشکند قصر حباب

مکر شیطان حلقه بر گوش است مزد پول پرست

بسته با تار ریا محراب مسجد شیخ و شاب

صد نیستان ناله خیزد از گریبان سحر

ریش زاهد برده‌اند بر نغمه ی تار رباب

دشمن است با کافِر مخلوق خالق بوالهوس

این اباطل را بیرون ارند از لای نقاب

پیرو بر نا را به یکسان برده‌اند بر زیر تیغ

می چکد خون از دم شمشیر اصحاب کتاب

صوفی با سیاف دین بر دوش پر خرجین کین

می‌زند بر پای کافِر تیشه ی تیز عذاب

خالق کافِر خداوند است بی چون و چرا

از خیال پوچ می‌بندی تو در پایش تناب

ایزد از چی حکم کشتن را به دوش گذاشت

یا که او هرگز نمی‌دانیست یک راه صواب

پر کند طبل شکم مشرک به پاداش عمل

مؤمن نا کاره در خوانش نیابد نان و آب

نرد بان علم کافِر را برد بام فلک

بستر نرم مسلمان،بالش گرمش تراب

طالب قاتل به کف دارد دو شمشیر ولی

از فشار خون ما تند است چرخ آسیاب

از زبونیهاست با پای خود از خود رفتنم

می‌دهم در اختیار دیگران چرخ دولاب

شو کرانی می‌شود (فرخاری) چون شیر و شکر

گر گشاید قفل این مشکل کلید آفتاب

Advertisements