نگاهی به کتاب فرستاده

بخش اول

مقدمه

درین اواخرکتابی زیر عنوان فرستاده از کابل تا کاخ سفید، سفر من در جهان آشفته، از جناب دوکتور زلمی خلیل زاد بزبان انگلیسی به نشر رسیده است، که محترم هارون نجفی زاده آنرا به زبان پارسی دری برگردان نموده است. کتاب در موسسه نشراتی عازم بچاپ رسیده است و شامل 26 فصل و 344 برگه میباشد.

فرستاده بگفته ای هارون نجفی زاده مترجم کتاب، ترکیبی از زندگی نامه، گذارش سیاسی، و تحلیل و تجزیه اوضاع افغانستان و خاور میانه و بازیهای امریکا درین مناطق میباشد و عمدتاً نقش خلییزاد را در بازیهای سیا در افغانستان و خاور میانه نشان میدهد و هچنان چی باید کرد های امریکا را از دیدگاه خلیلزاد بوضوح بیان کرده است. و کتاب بیشتر کارروایی و داستانهای هیرویی بنام خلیلزاد را درین درگیری ها و شکل دادن وضیعت در منطقه ای خاور میانه و افغانستان بسود بازیهای استخباراتی امریکا دربر گرفته است.

با این پیش درآمد کوتاه، سری بزنیم به متن و محتوای کتاب فرستاده، که قهرمان داستان با یک سر و گردن بالاتر از سایر دست اندرکاران « افغانی » سازمان سیا، در سمت و سو دهی رویدادهای افغانستان، منطقه خاور میانه و جهان نقش بازی کرده است و با استفاده از هزاران رنگ و نیرنگ زمینه شکست و فروپاشی نیروهای چپ، ترقیخواه، ملی، سیکولار و میهنپرست را چی در افغانستان و چی در منطقه ای خاور میانه از طریق زمینه سازی « کمکهای بشر دوستانه ، صدور کالایی دموکراسی و حقوق بشر امریکایی » با حاتم بخشی های فراوان تسلیحاتی، استخباراتی، اقتصادی، آموزشی، پولی و هلال طلایی مواد مخدر و پیشبرد هزاران توطیه و دسایس استعماری، برای رونق بنیادگرایی اسلامی، سلفی گری و تروریزم اسلامی، برای سیطره و هژمونی امریکا در منطقه فراهم آورده است.

خلیلزاد یکی از افزارهای اجرای سیاست غارتگرانه ای امریکا در کشور ما و منطقه بوده و است، که در هم آهنگی کامل با سازمان سیا، آی، اس، آی و پادوهای منطقوی و عمال کندرو، تندرو و مزدوران امریکا، با استفاده ابزاری ازگروه های وابسته اسلام سیاسی، بنیاد گرا و تروریستان اسلامی بستر مناسب را برای تجاوز خونین و حضور نظامی، استخباراتی، سیاسی، و اقتصادی امریکا در افغانستان، خاور میانه و منطقه مساعد ساخته است و بالوسیله آن با کشتار میلیونها انسان،آوارگی ده ها ملیون و ویرانی و بربادی تعدادی از کشورها، تراژدی قرن را در افغانستان و خاور میانه و برخی از کشورهای اسلامی رقم زده است، که روزانه جان صدها تن غیر نظامی، شامل زنان، کودکان، پیرمردان و جوانان را میگیرد و همه هستی مادی و معنوی چندین هزار ساله ساخته شده بدست بشر را به تباهی ونیستی میکشاند.

پروژه های ضد انسانی و ضد بشری سرمایه سالاری جهانی با افزار خلیلزادها، سر انجام با کشتار میلیونها انسان هموطن ما، با سرهم بندی این همه لشکر ایلجاری وحشت و ترور وانفجار وانتحار گروهای اسلام سیاسی عربی و عجمی ونیروهای جاده صاف کن متفکران قبیله و پیشقراولان حضور امریکا در کشور ما، سرانجام به بار نشستند و خلیلزاد توانست سرنوشت ملی و سیاسی این مردم قتل عام شده و فاقد شده از هستی مادی و معنوی را بدست معماران سازمان جهنمی سیا بسپارد و ساختارهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، جامعه را علی الظاهر بدست مهره های درشت سیا در قالب حاکمیت سیاسی فدراسیون قبایل بگذارد و خود بحیث مهندس اصلی بازگشت حاکمیت سیاسی ــ قومی و قبیله ای وابسته و دستنگر امریکا، در پشت پرده، بحیث وایسرای امریکایی نقش اصلی را ایفا کند.

و اما مردم افغانستان و جوامع حاشیه نشین تاریخ سیاسی کشور بعد از این همه قربانی، قتل عام، غارت و چپاول و ویرانی و پشت سرگذاشتن ملیونها کشته، معلول، آواره، سرزمین ویران، بربادی نهادهای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و سرزمینهای سوخته، با جادوگری سیاسی خلیلزاد ها، شکست سیاسی میخورند. و دوباره به مسیری باز میگردند، که سرنوشت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، هویتی و تاریخی آنها در بیشتر ازیک قرن توسط امیر عبدالرحمان رقم خورده بود. گویا دورزدنهای باطل تاریخ این مردم ، تهی از تکامل است و سرنوشت ملی و سیاسی، همانست که ذریعه استعمار بریتانیا در بیشتر از یک قرن قبل طراحی شده بود. یعنی همان حاکمیت سیاسی ــ قومی، با حضور و نفوذ استعماری در زیر بنای حاکمیت سیاسی و حکومت دست نشانده، مزدور و دستنگر خارجی.

گرجه خلیلزاد، خود را درین کتاب استراتژیست و نظریه پرداز بی همتا وجادوگر ماهر سیاسی معرفی کرده است، اما در اصل خلیلزاد یکی از پیچ مهره های استخباراتی و اجرایی تابع سازمان سیا، محافل صیهونیستی، والستریت، پنتاگون و وزارت خارجه امریکا است، که بیشتر به جویدن دوباره ای تفکرات و سیاستهای محافل حاکمه افراطی امریکا، نیومحافظه کاران و محافل صیهونیستی پرداخته است و اگر « چلهای لغمانی» و تفکرات بدوی قبیله ای و قرون وسطایی خلیلزاد از متن کتاب برداشته شود، در عرصه ای تفکر و سیاست جز نشخوار تفکر وسیاست نیو محافظه کاران و محافل صیهونیستی امریکا، وگرایشهای فاشیستی برخاسته از فرهنگ، تفکر و سیاست قبیلوی محمدگل های مهمند، چیزی زیادی از جناب خلیلزاد به آن افزوده نشده است.

اما خلیلزاد درین کتاب با چسپاندنش به صف نیو محافظه کاران و محافل صیهونیستی امریکا، و تبانی با گرایشات فاشیستی و تمامیت خواهی قبیله یی و قومی تلاش کرده است، که با مهارت از همه ای این سرشکاری، پینه و وصله های ناجور و عاریتی در راستای رسیدن به قدرت شخصی، ثروت فردی وخانوادگی در امریکا بهره ببرد و همینطور به منظور به ثمر رساندن سیاستها و تفکرات فاشیستی و قبیلوی بنفع قوم و قبیله خود، از ارتش، پول و سلاح امریکا در افغانستان استفاده ابزاری کند.

خلیلزاد اضافه بر جویدن و نشخوار تفکر و سیاست گروههای حاکمه، سلطه جو و تجاوزگر امریکایی، مدیون آموزش فکری و سیاسی سلف خود مانند امیر عبدالرحمان، نادر خان، هاشم خان، و دیگر مهره هایی ریز و درشت امارتها و سلطنتهای قومی و قبیله ای خود نیز است، که توانسته بودند در منازعه قدرت و رابطه بین جوامع واقوام در حاکمیت سیاسی ــ قومی، با اتکا خارجی وحمایت تسلیحاتی، پولی، استخباراتی و سیاسی دولت استعماری انگلیس سیطره و سلطه سیاسی ــ قومی شان را بر سایر جوامع واقوام برادر کشور بگسترانند و درین مبارزه پیروز شوند و حاکمیت قومی وقبیله یی شانرا با راندن این جوامع از عرصه های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، هویتی و تاریخی تحکیم کنند.

خلیلزاد برای برپایی دوباره حاکمیت سیاسی ــ قومی، با استفاده از تجارب اسلافش، با مهارت توانسته است از رابطه اش با سیا، محافل پرنفوذ صیهونیستی و نیو محافظه کاران امریکایی سود فراوان ببرد و ازین رابطه استخباراتی، نتنها بر علیه جوامع و اقوام برادر بخصوص تاجیکان، زبان پارسی دری و مظاهر فرهنگی وتمدنی آن در افغانستان بگونه مؤثر استفاده کند، بلکه بر آنچه رنگ و بوی و بازمانده از ایران زمین تاریخی و خراسان قدیم و تمدن شکل گرفته بر محور زبان پارسی دری بوده و میباشد به دشمنی سبعانه بر خیزد و این دشمنی را فراتر از مرزهای افغانستان به ایران و عراق و فارسی زبانان منطقه نیز بکشاند.

برای اینکه به راز و رمز ها، کاروایی فکری و سیاسی جناب دکتور خلیل زاد درین شاهکار تاریخی، سیاسی و ادبی شان که پر و مملو از نقش آفرینی این هیروی فیلم هالیودی است، بیشتر وبهتر آشنا شویم، لازم است، تا هر بخش کتاب فرستاده را جداگانه مرور، بررسی و ارزیابی کنیم تا به چهره اصلی این تکنوکرات؟! قبیله و دارای گرایشات فاشیستی و هدفی که او در افغانستان و ایران و عراق دنبال تحقق آن بود واست، پی ببریم، موضوعات کتاب را به بخشهای زیریرین تقسیم میکنیم:

یک

هدف از نوشتن کتاب

هدف خلیلزاد از نوشتن این کتاب و این همه بیزن بهادری و داستان پردازی و ارایه تفکر، سیاست و استراتیژی توسعه طلبانه امپریالیستی و راهکار فاشیستی، قومی و قبیله ای دران، بیشتر به دو منظور اساسی بوده است:

1

ــ خلیل زاد این کتاب را در آستانه انتخابات 2016 ریاست جمهوری امریکا نوشته است، که به گونه روشن پیروزی جمهوری خواهان دران انتخابات مشهود بود. یکی از

اهداف این کتاب و ارایه طرح و جمع بندی سیاستها و راهکارهای استراتژیک! دران توسط خلیلزاد در اصل بمنظورجلب نظر مساعد محافل صیهونیستی و نیو محافظه کاران جناح راست حزب جمهوریخواه برای احراز پست وزارت خارجه امریکا بوده است. در واقع بخشی ازین کتاب مانیفیست تمام و کمال دوران وزارت خارجه فرضی خلیلزاد است، که او انتظار داشت بعد از پیروزی جمهوریخواهان به این مقام نایل آید. انتشار کتاب در آستانه انتخابات نیز همین هدف را نشانه گرفته بود؛

اما بخت تا ایندم با خلیلزاد یاری نکرده است. زیرا زمام امور و گردانندگی قدرت سردمداران کاخ سپید به موج سوار دیگری تعلق گرفته است، که با پناهندگان غیر اروپایی میانه ای خوبی ندارد و چندان به دیکته نیو محافظه کاران جمهوری خواه برای جابجایی مهره های آشنای قدیمی، اعتنا و باور ندارد. در اثر این بی مهری، باوجود بسط و شرح اشغال مجدد وسیطره کامل بر جهان ذریعه برنامه های فاشیستی و ضد بشری خلیل زاد، هنوز پای این مهره ای درشت سیا، محافظه کار جدید و همکار محافل ضیهونیستی با تفکرات بدوی قبیلوی، به وزارت خارجه ای امریکا نرسیده است. و ازینرو بشریت و بخصوص کشورها و مردمان مورد تهاجم و زیر نفوذ و سلطه ای سرمایه سالاری و دشمنان ورقیبان امریکا تا این برهه زمانی، خدارا شکرگذار باشند، که حد اقل ازشر یکی از نیومحافظه کاران با تفکر و سیاستهای تجاوزگرانه، فاشیستی و فبیله ای و قرون وسطایی در امان مانده اند.

2

ــ چشم داشت دیگر خلیلزاد از نوشتن این کتاب و تمرکز روی گرایشهای فاشیستی، شؤنیستی و تمامیت خواهی دران، این بوده و ا ست، که اگر در مبارزه برای احراز پست وزارت خارجه امریکا، خلیلزاد ناکام بماند،(که تا اکنون به این مقام نرسیده است) ، بیشتر جمع بندیهای این کتاب، برای جلب حمایت تمام گروه ها، حلقه ها وگرایشهایی فاشیستی در افغانستان و حمایت جمهوریخواهان از وایسرایی دوباره خلیلزاد، در افغانستان مد نظر بوده است.

خلیلزاد با جمع بندی مبانی تیوریک و راهکارهای عملی و ارایه الگوها ورفتارهای تاریخی برای تداوم قیادت سیاسی ــ قومی و قبیله ای خود در افغانستان، در نظرداشته است تا ازیک سو ترحم قومی وقبیله ای « لر و بر » را بسوی خود جلب کند و از سوی دیگر زعامت سیاسی برآمده از انتخابات 2016 در امریکا را ترغیب کند، تا بقیادت سیاسی او بحیث حاکم امریکایی در کابل مساعدت کنند .

چنانچه گرد همایی های بنام روشنفکران؟! در امریکا، دبی، لندن، کابل و برخی از کشورهای اروپایی و بستر سازی برای حضور دوباره خلیلزاد، بیانگر تمایل این بازگشت خلیلزاد به صحنه ای سیاسی افغانستان است. کتاب فرستاده، در واقع مبناهای تیوریک و پراتیک برای این تلاشهاست و چگونگی برخورد خلیلزاد با مقوله قدرت سیاسی و رابطه جوامع و اقوام را با حاکمیت سیاسی دست ساز خلیلزاد، بخوبی نشان میدهد. جوسازی تبلیغاتی برای جمع و جورشدن تشکیلات سیاسی زیر رهبری خلیلزاد، بیشتر به منظور بازگشت دوباره ای خلیلزاد بقدرت بوده و است و خلیلزاد با ارایه این طرح های فاشیستی خواهان ایفای نقش فعال تر و بیشتر در افغانستان است.

دو

داستان کودکی و پیوستن خلیلزاد به سازمان سیا

خلیل زاد در داستانی، آوان طفولیت، طرز زندگی خود و خانواده خویش را بطرز دل انگیزی بیان کرده است و یکی از شرین ترین رومانها را از خاطرات کودکی و تقدس خانوادگی؟! از خود بیادگار گذاشته است. و در مورد پدر چنان داستان تراژیک گفته است، که گویا قهرمان داستان، کمر خدمت را به کشور محکم بسته است و برای خدمت بشر دوستانه؟! و ابراز صداقت به هم میهنان شمالش، راهی آن دیار شده بود و خانواده هم این پدر را وقف خدمت مردم؟! کردند و برایش « فاتحه نمادین » گرفتند!

خلیلزاد مینویسد: « پدرم در دهه 1930 از ولایت شرقی لغمان به مزار شریف رفته بود، بارها داستان گذر از ناحیه ای مرکزی هندوکش را تا رسیدن به مزار شریف روایت میکرد… او در جستجوی فرصت بود. که دران روز ها این مساله ای کوچکی نبود، که یک مرد جوان راه ناکجا آباد را در پیش گیرد. خانواده روز عزیمتش را مراسم نمادین فاتحه خوانی برگذار کرد، که هرگز انتظار باز گشتش را نداشتند. ماه ها وقت گرفت تا بمزار شریف رسید. بعد آمد خانواده را باخود بمزار برد و در محله نزدیک روضه مبارک جاگزین شد و …» . فرستاده، برگه

2 .

اما این مسافر دیار مولا علی چگونه بیک چشم بهم زدن، در مزارشریف صاحب کار فوق العاده، و خانه و زمین و باغ و همه آنچه در لغمان نداشت، گردید! این مساله معمایی است که خلیل زاد به اصل قضیه نپرداخته است و یک مشت اراجیف و لاطایلات را بجای حقیقت تلخ تاریخ بیعدالتی ملی و سیاسی حاکم بر کشور، و پیشبرد تبعیض سیستماتیک تاریخی توسط باباها و سلف خود، بدون ذره شرم و مراجعه به وجدانش مانند اکثر محتوای کتاب داستانی اش، جاگزین کرده است.

دریافت کار فوق العاده، زمین و خانه و جابجایی و کوچ ستمگرانه ای عده ای از قبایل پشتون دو سوی مرز دیورند به شمال و از جمله پدر جناب خلیلزاد و سایر خلیلزاد ها را در جای دیگر باید جستجو کرد. و آن جابجایی ها در حقیقت، نه دنبال فرصتها، بلکه به کاروایی ستمگرانه مزدوران انگلیس در وجود حکومت سه برادر و خلف الصدق آنها بستگی داشته است، که در کنار استبداد وحشتناک سیاسی، ستم و تبعیض اجتماعی و سیاست جنگ قومی، جابجای پشتونهارا از دوسوی مرز دیورند به شمال، مبنای حکومتداری قومی و قبیله ای خود قرار داده بودند و پشتونیزه کردن شمال، سرکوب جوامع واقوام غیر افغان، تقسیم و ترکه ملکیتهای مردم به پشتونهای دوسوی مرز دیورند وبرهم زدن ترکیب اجتماعی نفوس در شمال و مناطق غیر پشتون نشین در مرکز، شمال و غرب و آستانهای مختلف کشور را هدف اصلی حکومتداری وسیاست فرهنگی و اجتماعی واقتصادی شان قرار داده بودند.

محمدگل مومند بپاداش سرکوب و قتل عام خونین تاجیکان شمالی در 1932 یعنی همان دهه 1930 میلادی خلیلزاد، نایب الحکومه تام الاخیار شمال میشود. مهمند دران دیاری که مهد و گهواره زبان پارسی دری بوده است و فرهنگ وتمدن چندین هزاران ساله بر محور این زبان شکل گرفته بود و جایگاهش را بحیث میراث مشترک فرهنگی و تمدنی، زبان رابطه بین اقوام، زبان سیاست و داد و ستد، فرهنگ، تحقیق وپژوهش همه جوامع واقوام این سرزمین از سده های دراز باز کرده بود، منسوخ کرد و تلاش داشت آن را بدرون خانه ها و وسینه های مردم براند و از آموزش و پرورش وسیاست واداره، بکنج عزلت وانزوا بکشاند.

مهمند هرکسی راکه زبان پشتو نمیدانست از کار و ماموریت دولتی برکنارکرد و بجای آنها چری ها و کور سوادان « لر و بر » را از پشتونهای دو سوی مرز دیورند گماشت و بخش بزرگی از پشتونهای قلمرو هند برتانوی را بزور لشکر قومی و حاکمیت سیاسی ــ قومی، تحت حمایت انگلیس، در خانه و بالای زمین مردم جا بجا کرد و پدر جناب خلیلزاد یکی از آنهایست که در پرتو سیاست فرهنگی واجتماعی واقتصادی جدید حکومت سه برادر، به شمال در دهه 1930 به دستیاری مومند جابجا شده بود و صاحب ماموریت دولتی و سایر امتیازات در شمال گردیده بود.

شاد روان میر غلام محمد غبار مؤرخ شهیر کشور، در تاریخ گران ارج شان، افغانستان در مسیر تاریخ، جلد دوم برگهای 71 تا 74 و 80 تا 81 جریان مفصل ستمگری محمد گل مهمند را بیان داشته است و از جمله مینویسد مهمند یک مرد متعصب قبیله یی بود، که تعصب نژادی وزبانی را به کمال داشت، مهمند علناً و اسماً تبعیض و ترجیح از نظر زبان و نژاد را را در بین مردم ولایات شمال بمنصه اجرا گذاشت و در سال 1311 یعنی همان دهه 1930 جناب خلیلزاد، بحیث نایب الحکومه تام الاختیار به شمال رفت.

مهمند نشخوار گر گرایشات فاشیستی، شئونیستی و تمامیت خواهی در کشور و یکی از پدران فکری و سیاسی خلیل زادها، بپاداش سرکوب تاجیکان شمالی، غارت و سرکوب و قتل عام، مقام نایب الحکومه تام الاختیار آستانهای شمال را بدست می آورد.

بنقل از کتاب میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، محمدگل مهمند که پیش از تصدی پست جدید نایب الحکومگی در شمال، قبلن وزیر داخله نادر شاه بود و برای یک دوره در نایب الحکومگی قندهار مشق و تمرین دیده بود، در شمال سیاست فرهنگی رژیم سفاک نادری را بگونه خشن مورد استفاده قرار داد و به سر کوب زبان پارسی دری پرداخت. محمد گل مومند اضافه برینکه میخواست زبان پارسی دری را از اداره، سیاست، داد وستد، فرهنگ و ادب نابود کند، در تلاش بود تا آنرا از کوچه وبازار نیز بردارد. او در 1932 به آستانهای شمالی کشور به حیث نایب الحکومه و نماینده تام الاختیار، از جانب نادر خان گماشته شد و مصروف تطبیق سیاست فرهنگی شد، که شاه در نظر داشت آنرا در کشور تطبیق کند.

مهمند مردمان شمال را وادار کرد تا عرایض شانرا به پشتو بنویسند و در غیر ان به آن ترتیب اثر داده نمیشد. خانواده های بیشماری از پشتونهای پاکستان را به پیمانه وسیع با ضبط اموال مردم و توزیع به آنها به پشتونها در شمال جابجا کرد. ماموریت دولت در شمال حق پشتو زبانها بود. نامهای بسیاری از مناطق و محلات را به پشتو بر گشتاند و بخش بزرگی از آثار تاریخی کشور را مانند خلفش طالبان ویران کرد، تا آثار و میراث گذشته تاریخی از روزگار پیشین باقی نماند و درین راه حتا از شکستاندن لوحه های قبور نیز خود داری نکرد.

مهمند تلاش کرد تا تمام کارمندان دولت را در شمال از پشتونهای « لر و بر » بگمارد و دست عناصر محلی و فارسی زبان را از اداره دولت کوتاه کند و در پی تحقق همین سیاست، ملا ها و چری های پشتو زبان از دوسوی مرز دیورند را با خود بشمال برد، که بر خلاف داستان پردازی های خلیل زاد در مورد پدرش، پای او توسط محمد گل مومند به ماموریت در شمال کشیده شد. استخدام در سر گنجینه ای شمال و بدست آوردن زمین و خانه رایگان و معاش و درامد از ضبط و مصادره ای اموال و دارایی های مردم، نه ماتم فامیلی، عزاداری و مراسم « نمادین فاتحه خوانی »، بلکه جشن و پایکوبی برای خانواده های پشتون تبار دو سوی مرز دیورند بوده است، که با حمایت وسیع مالی و سیاسی و نظامی دولتهای قومی وقبیله یی افغانستان، انجام گرفته و میگیرد.

در واقع این محمد گل مهمند بود، که یکسره ماموریتهای دولتی را به پشتونها داد و پدر جناب دوکتور خلیل زاد یکی از آنها بود. مهمند در کنار عبدالمجید زابلی، محمد داود خان و محمد نعیم خان در زیر رهبری نادر و هاشم به تبلیغات همانند هیتلر در افغانستان دست زد و سر انجام این تیم توانستند طی فرمانی در 1315 خورشیدی زبان پشتو را بجای زبان پارسی دری بنشانند وزبان پارسی دری را از آموزش وپرورش بردارند.

کار مهمندها تنها جلب چری ها و ملاهای دوسوی مرز در ماموریت که پدر خلیل زاد یکی از هزاران تن آن بود، نبود، بلکه محروم کردن بومی های شمال از زمین، منابع آب و علفچر و پیشبرد تبعیض آشکار در برابر مردم غیر پشتو زبان و تحکیم مواضع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی قوم پشتون در برابر دیگران در شمال کشور بود. م. محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، جلد اول بخش دوم برگهای 635 و 636 .

خلیلزاد مانند بسیاری از روایتهای من درآوردی اش با جعل داستان پدرش در واقع به جعل تاریخ و بی اهمیت نشاندادن ستمگریهای دودمانی حکومت سه برادر و ستم شاهی پرداخته است و آنچه بر مردم غیر پشتون ( افغان ) در کشور وبویژه در شمال کشور تحمیل شده است، با داستان سرایی، کتمان نموده است.

در واقع خانواده خلیل زاد برخلاف این آب و تاب دادن خلیلزاد، نه مسافر راه نا کجا آباد برای دریافت فرصت شده بود، بلکه از طریق مهمند به ماموریت در شمال فراخوانده شده بود و بالای زمین و خانه مردم مانند سایر پشتونهای پاکستان و افغانستان اسکان داده شد وحق کار، زمین و خانه رایگان را در مزارشریف بدست اورده بود و شاید هم این خلیل اله چری و یا طالب و یا هم صاحب سواد کوری بوده باشد، که بجای یک کارمند غیر پشتون با پیروی از سیاست فرهنگی نادرخان به رهبری مهمند در شمال جا بجا شد و این داستان سرایی خلیلزاد در مورد پدرش از ریشه نادرست است.

خلیلزاد در مورد آزاد اندیشی! و صداقت و وظیفه شناسی پدرش، گزافه گویی بسیار دارد. فرستاده برگه

14 .

اما همین پدر صادق! با چند افغانی معاش ناجیز آنزمان که خرچ وخوراک عادی یک خانواده را تامین کرده نمیتوانست، در کارته چهار کابل خانه میخرد و خلیلزاد را بخانه بزرگتری در محله کارته 4 که محله لوکس و مردم پولدار بود و در بهترین جای شهر کابل موقعیت داشت میبرد؟!

آقای خلیلزاد از دوران نوجوانی یا به اساس طالع وبخت؟! و یا تصادف نیک! معرفی مهره های فعال جاسوسی امریکا در کابل سر و رازی با مرکز فرهنگی امریکا پیدا میکند. و بقول کارمندان جاسوسی ک، ج ب، در افغانستان مراکز فرهنگی امریکا و شوروی در کابل هر دو لانه ای جاسوسی بودند، ک، ج، ب در افغانستان نویسنده میتروخین برگهای 33 و 34.

وخلیل زاد توانست از طریق این مرکز فرهنگی؟! در بهترین دانشگاه های امریکا درس بخواند، به دور دنیا سفر کند و خود را به پله های بالای استخباراتی و سیاستگذاری امریکا در منطقه ای خاور میانه و افغانستان و پاکستان و آسیای میانه و سازمان ملل برساند.

خلیل زاد از طریق همین مرکز فرهنگی! از 1966 تا 1967 به امریکا میرود و بیک خانواده امریکایی جهت تعلیمات و آشنایی به راز و رمز وظایف بعدی سپرده میشود! فرستاده برگه

21.

و بعد از گذشت این دوره، برای کار دوباره به افغانستان بر میگردد ورابطه اش را با سفارت امریکا و مرکز فرهنگی؟! حفظ میکند و توسعه میدهد. جناب دوکتور خلیلزاد در مورد چنین ابراز نظر میکند: « رابطه ام با ایالات متحده از طریق امریکایی ها در کابل برقرار بود و من همیشه در مجالس که از سوی سفارت امریکا برگزار میشد حضور می یافتم و به توسعه « ای، اف، اس» در دیگر نقاط افغانستان کمک میکردم. من همچنان از دانش آموزان، آی اف اس، امریکا که برای گذراندن تابستان به افغانستان می آمدند و نیاز به میانجیگری فرهنگی؟! داشتند حمایت میکردم …» فرستاده، برگه 30 .

خوب رفت وآمد یک افغان بطور دایمی به سفارت امریکا و اشتراک مداوم در مجالس سفارت امریکا در کابل، که هیچ شغل رسمی، نه در سفارت امریکا و نه در وزارت خارجه افغانستان داشته است و کار خستگی ناپذیر برای توسعه موسسه ی فرهنگی امریکایی! در نقاط مختلف افغانستان و پذیرایی و میانجیگری از امریکایی هایی که به افغانستان می آمدند و همه هم خلیلزاد را می شناختند؟! و در اصل همه کارمندان شبکه جاسوسی سیا در افغانستان بودند، پرده از مصروفیت دایمی خلیل زاد در آوان جوانی میبردارد و تمام پرسشها در مورد صعود به سرعت نور،آقای خلیلزاد به پله های مختلف در رده بندی قدرت، در امریکا را پاسخ میدهد.

در واقع مرجع نبوغ خلیلزاد ها و متفکران درجه اول و درجه دوم جهان! سازمان سیا و سایر مراجع استخباراتی بوده و اند، که اقبال الهی و فرصت ها؟! را شامل حال خلیلزاد ها و دیگران ساخته و میسازند و استعداد تکنوکراتها و دیوان سالاران در کشور های زیر نفوذ و سلطه دولتهای استعمارگری مانند امریکا و حاکمیت های سیاسی دست نشانده و پوشالی، تنها در ید پرقدرت سازمانهای جاسوسی برای رسانیدن این ذوات به پله ها ورده های مختلف قدرت است و بس.

خلیلزاد بگفته خودش در تمام محافل دانشجویی در کابل شرکت میکرد. فرستاده برگه

30 .

وبیشتر در دانشگاه کابل بضد چپ و بسود امریکا فعال بود و در راس اتحادیه محصلین قرار گرفته بود، یا قرار داده شده بود. در حالیکه خود خارج داشگاه کابل قرار داشت. و تنها هروقت که میخواست در مبارزه به سود امریکا وارد جر وبحث برضد چپ و ملی گراها در کشور میشد وبا آزادی کامل میتوانست وارد این عرصه شود. فرستاده برگه 35 .

خلیل زاد در مورد دریافت بورسیه های تحصیلی از امریکا؟! و زمان و تعیین رشته نیز خودش تصمیم میگرفت و هر نازی که بالای سفارت امریکا میکرده است با کمال میل پذیرفته میشد. خلیلزاد میگوید: « رابرت نیومن سفیر وقت امریکا در کابل، وقتی مرا در جشن چهارم جولای در اقامتگاه خود؟! دید، به کناری مرا خواند و از من خواست یک ترم در دانشگاه امریکایی بیروت به صورت ازمایشی قبول کنم. اگر آنرا نپسندیدم راه من همیشه باز است، که برگردم و درسم را در دانشکده طب از سر بیگیرم …» فرستاده برگه 30 .

این چنین روابط ویژه راکه سفارت امریکا در کابل با خلیلزاد داشت، امریکا با وزارت خارجه افغانستان و سایر مقامات سلطنت نداشته است که هرموقع ناز و بازار آنها را بخرد؟! خلیل زاد صرف بعد از گذشتاندن یکسال در افغانستان وجذب چهره های جدید بمرکز فرهنگی امریکا؟! در کابل، دوباره با استفاده از بورسهای سخاوتمندانه امریکا به بیروت میرود.

لبنان در زمان حضور پر میمنت خلیلزاد در دانشگاه امریکایی بیروت، پایگاه استخباراتی و سیاسی امریکا در شرق میانه بود. امریکا با طرح کمر بند سبز و تعین شرق میانه بحیث منطقه تقابل امریکا با شوروی و چپ و ملی گرایی عربی ( سوسیالیزم عربی ) در جنگ سرد، در لبنان و مرکز ان بیروت سرمایه گذاری وسیع استخباراتی، آموزشی و سیاسی کرده بود، که به اساس استراتیژی و پلانهای تجاوزکارانه امریکا، درگیری با کمونیزم و شوروی، چپ و جنبشهای ملی، باید از شرق میانه شروع میشد.

دانشگاه امریکایی در بیروت در واقع یکی از تربیت گاه های سازمان سیا در منطقه بود و جوانان وابسته به سازمان سیا را از کشورهای مختلف اسلامی و جهان سومی درین مرکز آموزش میداد، تا آنهارا در مقابله با تفکر وسیاستهای ضد امریکایی تجهیز کند. بیشتر این مرکز برای سرکوب فکری گرایش های سوسیالیستی در کشور های اسلامی، جهان سومی و بویژه جنبش های طرفدار ملی کردن نفت در کشورهای خاور میانه وکشورهای همجوار شوروی سابق مطمح نظر اساسی قرار گرفته بود.

یکی از افزار های این تفکر و سیاست، ایجاد سازمانهای بنیادگرایی اسلامی و اسلام سیاسی بوده است، که به راهکار کمربند سبز اسلامی در مبارزه با شوروی، چپ و ملی گرایی و عمدتن سوسیالیزم عربی، که نوعی از تفکر چپ و آمیخته با ملی گرایی عرب بود و منافع استعماری امریکا را در منطقه بچالش کشیده بود، کارایی اساسی داشته است .

خلیلزاد یکبار بورسیه راکه در رشته طب نبود رد میکند. اما امریکا برای افغانستان در بیروت، که مرکز تقابل خود باشوروی تعین کرده بود، طبیب تربیت نمیکرد به همین لحاظ سفیر امریکا، ازخلیلزاد را میخواهد! که حتماً به بورسیه برود؟! مگر جناب خلیلزاد در آنزمان چی مقامی داشت، که حتمن سفیر امریکا خود دست وآستین بر میزد، تا خلیلزاد ازین بورسیه استفاده کند؟ فرستاده، برگه 30 .

در واقع خلیلزاد کار پرسود را بنفع مرکز فرهنگی امریکا! بعهده داشت که باید پس از فراگیری دروس و شرایط لازم و مشق و تمرین باید به افغانستان بر گشتانده میشد. طوریکه بعدها نقش خلیل زاد در افغانستان، شرق میانه از جمله عراق و سوریه، لبنان و…، را شاهد بودیم و دیدیم. ازینرو دانش آموزی خلیل زاد در بیروت کاملن زیر نظر سازمان سیا انجام میشده است.

خلیلزاد در حالیکه در دانشگاه امریکایی بیروت مصروف آموزش بود، اما بگونه ای داوطلبانه در راس اتحادیه محصلان قرارداشت و ازین تریبیون با هرچه رنگ چپ و ملی گرایی داشت، به مخالفت برمیخاست و خود میگوید من طرفدار امریکا وبسود آنکشور فعالیت میکردم. فرستاده، برگه 35 .

خلیلزاد در آنزمان نیز آنقدر اعتبار نزد امریکایی ها داشت که بدون برگشت به افغانستان و موافقت دولت افغانستان در مورد تمدید بورس تحصیلی اش، بدوره فوق لیسانس در بیروت پرداخت و مطالعاتش را در مورد خاور میانه؟! به پایان رساند. کاری که بعدها در عراق، سوریه، لبنان،یمن وایران کارش آمد و ماموریتهای بزرگ آدمکشی و ویرانی را درین کشور ها به پیش برد. فرستاده، برگه 38 .

خلیل زاد از راه مطالعات؟! به این نتیجه گیری میرسد، که جمال عبدالناصر رهبر فقید مصر طرفدار امریکاست و اورا الگوی خود قرار میدهد و بعد ازینکه با عینک سازمان سیا در می یابد، که او فریفته سوسیالیزم عربی شده است و جانبدار امریکا نیست ازو بدش می آید. فرستاده، برگه 38 .

یعنی معیار و محک تمام حب و بغض خلیلزاد، نسبت به افراد، شخصیتهای سیاسی،احزاب، سازمانها و کشورها، جانب داری و تامین منافع امریکاست. هرکه مخالف سلطه و تجاوز و غارت کمپنی های فراملیتی امریکایی و محافل حاکمه امریکاست و بر منافع ملی خودش پا بفشارد، دشمن خلیلزاد است.

بعد از کودتای داود خان بگفته خلیلزاد« تجدد گرایی نیرومند » ، خلیلزاد به عوض برگشتن به میهن، بعد از اتمام دوره ای آموزش، بدون موافقه ای دولت افغانستان، بورسیه دوکتورا میگیرد و از بیروت راساً راه امریکا را میگیرد؟! فرستاده برگه 38 .

ودر امریکا هم خلیلزاد راساً به پروفیسور وولستتر؟ استاد دانشگاه شیکاگو و یکی از نیو محافظ کاران معرفی میشود، که در دانشگاه اضافه بر داشتن سمت استادی، همکار سیا در بخش مبارزه با شوروی و مسابقه تسلیحاتی و از همکاران وزارت دفاع نیزبوده است.

دانشجوی عادی از افغانستان برای بازیهای بعدی با چپ و جنبشهای ملی و مبارزه با سوسیالیزم و شوروی راسآ از طریق این استاد؟! به بازیهای پنتاگون کشیده شد؟! وولستتر از خلیلزاد دعوت میکند که دستیار تحقیق او شود. فرستاده برگه های 41 و 42 .

بعداً خلیلزاد، سر از وزارت دفاع در میآورد. و همین پروفیسور همکار وزارت دفاع و سازمان سیا، ریاست پایان نامه دوکتورای خلیلزاد را به عهده میگیرد و خلیلزاد همزمان از جانب او برخلاف رشته و مسلکش بوزارت دفاع معرفی میگردد. به این میگویند طالع وبخت! فرستاده، برگه 43.

این استاد دانشگاه، خلیلزاد را بگونه مسقیم به وزیر دفاع در ریاست جمهوری جرالد فورد وصل میسازد! مگر جناب خلیلزاد کدام رشته نظامی را می آموخت، که باید در وزارت دفاع به ستاژ وآموزش میپرداخت؟ روشن است، که خلیل زاد از جانب سیا اعزام شده بود. و در بخشهای مبارزه با چپ و نفوذ شوروی در افغانستان تربیت میشد. خلیلزاد بر خلاف رشته تحصیلی اش به همکار وزارت دفاع تبدیل شد و بعدن با آمدن به پاکستان در زمان حضور شوروی در افغانستان، از اموزش نظامی و استخباراتی اندوخته در سیا و وزارت دفاع امریکا، برای ویرانی افغانستان استفاده شایان بعمل آورد.

خلیل زاد ماجرایی را نقل میکند، که بگونه صریح در کنار مهره سیا بودن خودش، وابستگی حامد کرزی را نیز به سازمان سیا اثبات میکند. خلیل زاد مینویسد : « در اگست 1988 به پیشنهاد آرما کاست معاون امور سیاسی وزارت خارجه امریکا با ضیا ملاقات کردم و قرار شد که در سفر، ضیا را همراهی کنم. بعدن بطور ناگهانی برنامه سفر با ضیا تغییر خورد و برایم دستور داده شد به پشاور بروم و با رهبران افغان دیدار کنم. و من در یک مجلس نشسته بودم، که وسط ملاقات حامد کرزی تماس تیلفونی دریافت کرد. ناگهان ایستاد وبیرون شد و بعد بمن زنگ زده شد و دستور داده شد، که به صورت فوری به کنسول گری امریکا بر گردم و بعد از سانحه هوایی اطلاع یافتم، که قرار بود من نیز در آن سفر باشم. فرستاده، برگه 60 .

ازین تماس تیلفونی دو مساله کاملن مشهود بود: یک، به کرزی و خلیلزاد از عین منع یعنی سازمان سیا هدایت داده میشد و آنها زیر نظر مستقیم سازمان سیا کار و فعالیت میکردنند؛ مساله دوم، سانحه هوایی، که منجر به قتل ضیا شد و قرار بود، خلیلزاد یکی ازین مسافرین باشد، به شرکت سیا عملی واجرا شده بود. در واقع پلان ترور جنرال ضیا حاکم نظامی پاکستان با آگاهی وشرکت سیا به اجرا درآمده بود. زیرا خلیلزاد مهره ای درشت سازمان سیا بآنکه در پلان سفر بود، در دقایق آخر، سفرش لغو گردیدو بجای همراهی ضیا، به آستان بوسی نوکران ضیا پرداخت.

سه

موضعگیری فکری و سیاسی خلیلزاد

آقای دوکتور زلمی خلیل زاد امریکایی افغان تبار ( پشتون تبار) یکی از بازیگران اصلی سازمان جهنمی « سیا » در شرق میانه، جنوب آسیا، افغانستان و آسیای میانه بوده و است، که در رخدادهای چند دهه اخیر در فراز و فرود بازی بزرگ، جنگ سرد و قتل و کشتار بسیاری درین حوزه های جغرافیایی واز جمله در افغانستان دخیل بوده است.

آقای خلیل زاد چه در موسسه راند که یک مرکز مشاوره و سیاست گذاری نظامی بوده است ، چه در خدمت غولهای نفتی جهان، چه در نقش همکار بلند رتبه وزارت دفاع امریکا و جه بحیث مهره ای درشت سیا و وزارت خارجه، در ویرانی افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، لبنان، یمن و جاهای دیگر نقشش را برای طرح و اجرای سلطه ای امریکا برجهان بخوبی اجرا کرده است.

ویژگی دیگر این نیومحافظه کار امریکایی با سازو کار های صیهونستی در افغانستان، تمایل او به گرایش فاشییستی، تمامیت خواهی و تحکیم پایه های انحصار قومی و قبیلوی حاکمیت سیاسی جامعه برادر پشتون ویک قومی سازی تمام نماد ها ونمود های ملی است. خلیلزاد با استفاده از تمام راهکارهای تروریستی و فاشیستی وجلب حمایت «جامعه ای جهانی » برهبری امریکا بار دیگر شالوده یک حکومت متمرکز تک قومی را ریخت و دموکراسی، مردم سالاری وراه کار های جامعه شهروندی را به « دموکراسی افغانی» یعنی همان قوم سالاری و قبیله سالاری بدل کرد و با استفاده از تمامی زمینه ها و امکانات داخلی و بیرونی حاکمیت متمرکز خشن وبیروکراتیک یک قومی را بعد از شکست وریخت های اساسی، دوباره اعاده کرد.

جالب است که خلیل زاد، دشمنی قومی و قبیله یی خود را با فرهنگ و زبان پارسی دری و تاجیکان افغانستان به ایران نیز بدلیل زبان و فرهنگ و تمدن مشترک سرایت داده است و با هرچه رنگ و بوی ایرانی و نمادی از فرهنگ و تمدن پارسی در عراق داشت به دشمنی برخاست. خلیل زاد در عراق از مدتها پیش از سرنگونی صدام حسین، برای تجاوز خونین امریکا به عراق مصروف سازماندهی شورش علیه عراق بود و ازبخشهای مختلف جهان، جواسیس و نیروهای وابسته به امریکا را یکجا و گرد کرد و زمینه لشکر کشی امریکا به عراق را مانند افغانستان فراهم ساخت.

خلیلزاد در آغاز، از پیروزی اسلام گرایان سیاسی در افغانستان و ایران در مبارزه برای شکست شوروی، نیروهای چپ و ملی و ترقیخواه استفاده کرد، و اما بعد از فرو پاشی شوروی و سلطه ای بی چون و چرای امریکا بر جهان پسا شوروی، خلیلزاد به تقویه بنیاد گرایان و تروریستهای قومی خود در افغانستان و پاکستان پرداخت و با استفاده از یاران دیرین خود در آی اس آی و سران ارتش پاکستان، به تسلیح بیشتر گروه های قومی و تباری خویش دست زد و برای کمک به این جنگ قومی، از افزار امریکا و دولتهای مزدور و پادوهایی منطقه یی و کشورهای مزدورامریکا، استفاده کرد.

در ایران نیز خلیلزاد دنبال تغییر رژیم آخندی به مهره های استخباراتی دست ساز سیا است وازینرو با چنگ ودندان بجان رژیم آخندی ولایت فقیه افتاده است، تا قیادت سیاسی را از شرق میانه الی افغانستان یکدست و با مهره هایی استخباراتی امریکا پر کند و در خدمت منافع کمپنی های فراملیتی و محافل صیهونیستی امریکا قرار دهد و ایده ساختن اسراییل بزرگ و قیادت وایسراهای امریکایی عربی و حوزه ای خلیج فارس بدون دغدغه و ایجاد مشکلی برای امریکا ادامه یابد و به پیش برده شود.

بخش دوم

چهار

توجیه قبیله سالاری و جعل کاری در عرصه تاریخ نگاری خلیلزاد

جناب دوکتور خلیلزاد در کتاب فرستاده بسیاری از رویدادهای سیاسی، تاریخی، فرهنگی و ادبی کشور را بگونه تحریف شده بازتاب داده است و دربرخی موارد به جعل و وارونه سازی تاریخ روی آورده است. نگاه های زیرین خلیلزاد درین کتاب، بگونه آشکار جعل تاریخ است و خلیلزاد برداشت ها و راهکار قومی و قبیلوی خود را بجای تاریخ، و واقعیات شکل گرفته ای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ادبی درکشور نشانده است:

ــ خلیلزاد تعداد کسانی راکه مشروعیت دومانی درانی را بچالش کشیده بودند، بسیار اندک و ناچیز میشمارد؟! فرستاده، برگه 4 .

ازین برداشت جناب خلیزاد طوری استنباط میگردد، که آقای خلیلزاد یا واقعاً تاریخ افغانستان را نخوانده است و از آوان نوجوانی مصروف آموزش و بازی های استخباراتی بسود امریکا و سیا بوده است و یا هم مانند بسیاری از تاریخ نویسی های سیاسی به دست عمال قبیله و تفکرات فاشیستی و تمامیت خواهی به جعل و تحریف تاریخ پرداخته است.

مگرآقای خلیل زاد نمیداند، که به استثنای زمامداریهای تیمور شاه، امیر حبیب اله سراج و دوران ظاهر شاه، که آنهم بعد از یک دور سرکوبهای خونین و کشتار مخالفان سیاسی و حریفان اجتماعی، اختناق و قتل عامهای وحشیانه، که منجر به سکوت و نوعی آرامش در کشور شده بود، سراسر این تاریخبیشتر از دو سده ای پسین، پر از جنگهای لاینقطع، سرکوبها و منازعات سیاسی و اجتماعی برای جنگ قدرت و کشمکشهای اجتماعی برای تصرف آن و سرکوبهای اجتماعی و سیاسی خونین بوده است؟

جنگ برادران، بنی اعمام ، جابجایی های گسترده برای سرکوبهای اجتماعی و غصب حق مالکیت از مردم، سرکوب خونین ازبکها، بلوچها، پشه یی ها تاجیکان، ترکمن ها، هزاره ها و…، مظاهر نا خوشایند این کشمکشهای خونین برای سلطه بر دیگران، انحصار قدرت سیاسی و تصرف قدرت و حاکمیت سیاسی بوده است. وقتی، فرزندان، برادران، بنی اعمام و قبایل همزبان و همریشه و فرهنگ مشروعیت سیاسیی یکدگر را نپذیرفته اند، مردم چگونه این مشروعیتهای سنتی قبیلوی را پذیرفته بوده و اند؟!

از ایجاد حاکمیت متمرکز مرکزی ــ قومی، که بعنوان دولت و حاکمیت سیاسی مرکزی از امیر عبدالرحمان خان شروع شده است تاکنون نیز تاریخ افغانستان پر و مملو از کشمکشهای خونین برای برقراری نوعی حاکمیت سیاسی ــ قومی، بوده و است، که آنهم بوسیله استعمار و در بیشتر حالات مداخله قوتهای استعماری بیرون از کشور حل و فصل شده است. به شهادت سراج التواریخ کاتب هزاره، تنها در زمان امیر عبدالرحمان بالاتر از صد قیام اجتماعی و مردمی از سوی یک جامعه در برابر حاکمیت این مزدور انگلیس رخ داده است.

پایه استدلال تاریخی جناب خلیلزاد درین مورد چیست که مشروعیت درانی را همه پذیرفته بودند؟! قیامهای اجتماعی وسیع در زمان امیر عبدالرحمان، امیر امان اله خان، محمد نادر خان، سرنگونی ظاهر شاه در یک کودتای سفید و بدون هیچگونه مخالفت مردمی و اجتماعی و برداشته شدن محمد داود خان در چند ساعت، همه و همه بیانگر آن بوده است، که این حاکمان قبیلوی در میان مردم پایگاه اجتماعی نداشته و از مشروعیت سیاسی و اجتماعی برخوردار نبوده اند.

امیر عبدالرحمان بمثابه ای« امیر آهنین » در برابر مردم و مانند مومی در دست استعمار انگلیس و سایر خلف الصدق امیر، نه از مبنای مشروعیت درانی بی چالشّ، بلکه بر پایه لشکر حشری و قومی و حمایت تسلیحاتی، استخباراتی و پولی دولت هند برتانوی، حاکمیت سیاسی ــ قومی و خانوادگی شان را استقرار بخشیدند و در منازعه قدرت سیاسی ــ قومی، و خانوادگی بر حریفان سیاسی و اجتماعی پیروز شده بودند. و هرزمانیکه تکیه گاه خارجی از پشت سر خانواده ی درانی، والاحضرت و اعیحضرت برداشته شده است، این حاکمیتهای سیاسی قومی و قبیله ای بیک چشم بهم زدن فرو ریخته اند. سرنوشت امیر امان اله، محمد داود خان، نجیب اله، ملا عمر وبقیه همینگونه رقم خورده است وحامد کرزی و احمدزی نیز به تار و کاکل خارجی و حمایت همه جانبه امریکا وابسته اند، نه مشروعیت درانی، غلزایی و قومی و برادر بزرگ؟!

با وجود این همه جنگهایی خان و مان برانداز ولاینقطع، هنوز به تعبیر خلیل زاد کسی مشروعیت دود مانی درانی را بچالش نکشیده است! خلیل زاد گویا نه از قتل عام جامعه هزاره بدست امیر عبدالرحمان خبر دارد، نه از تاراج و براندازی نورستانی ها و پشه یی ها بدست این میر غضب تاریخ و نه از قتل عام تاجیکها در شمال کابل بدست نادر و هاشم و مهمند ونه از سر کوب ازبکها وترکمنهای شمال بدست جانیان اعظم و نه از قتل عام و شکنجه ای روشنفکران کشور بدست رژیم سفاک نادری، هاشم جلاد، داود و…، شاید به تعبیر خلیلزاد این روشنفکران مشروطه خواه وسایر جریانهای سیاسی، مبارزه ای سیاسی نمیکردند؛

***

ــ خلیلزاد مینویسد : « ظاهرشاه میتوانست تنها به دری گپ بزند، که گویشی از شمال کشور است… و در مورد داود خان میفرماید داودخان یک تجدد گرایی نیرومند بود…» . فرستاده، برگه 4 .

درین داوری جز اینکه حب و بغض قومی نسبت به زبان پارسی دری و برداشت شخصی خلیلزاد از تجدد خواهی مطرح باشد، هیچگوشه ای از حقیقت را در خود ندارد. درین داستان سرایی، تعصب قومی و زبانی خلیلزاد به اوجش رسیده است و پارسی ستیزی دران موج میزند. خلیلزاد با ارایه این پندار باطل، حقیقت تاریخی، فرهنگی و تمدنی این سرزمین را مسخ کرده است.

جناب خلیلزاد در سطح یک داکتر علوم سیاسی تا هنوز فرق زبان و گویش را نمیداند. آقای خلیل زاد باید بداند، که زبان پارسی دری شامل قاعده ای آوایی، معنایی و دستوری کامل است و از هزاران سال بدینسو بحیث یک زبان نتنها در افغانستان، بلکه در منطقه ما وجود داشته است و زبان گفتاری و نوشتاری منظم است و گویشهای بیشماری را در خود جا داده است.

آقای خلیلزاد! اگر این گویش شمال است، در غرب و مرکز، شرق و جنوب کشور مردم بکدام زبان حرف میزنند؟ مگر جناب خلیل زاد آگاه نبوده و نیست که زبان پارسی دری تا حضور بادارن انگلیسی اش و استعمار روس در قرن 19 ، دراین منطقه، از سینکیانگ چین در شرق تا سوریه کنونی در غرب و از آسیای میانه تا هند در جنوب زبان سیاست، فرهنگ، اداره، داد وستد، آموزش و پرورش، تحقیق و پژوهش، زبان دیوان و دفتر و زبان رابطه بین جوامع گوناگون بوده است؟ درین زبان میلیونها نسخه کتاب و اثر، از شرق میانه، تا ترکیه ، آسیای میانه و هند بچاپ رسیده است. جناب خلیل زاد نمییداند، که تا اوایل دوره ای محمد ظاهر شاه زبان پارسی دری، یگانه زبان رسمی افغانستان بوده است. و یا اینکه بگفته جناب شان گویشی از شمال کشور است؟! به این میگویند فوران بغض قبیلوی و فارسی ستیزی؟!

جناب خلیلزاد زبان پارسی دری، از شاخه زبانهای هند و اروپایی، بعدن از شاخه ای هند و ایرانی، بعدن اویستایی، وهمینطور شکل متوسط معروف آن سغدی و تخاری و بلخی وهری است وشکل موجود آن پارسی دری. در حالیکه گویش صورت متفاوت یک زبان است، گویندگان کمتری دارد، در یک منطقه محدود سخن زده میشود و چی بسا، که صورت خطی و مکتوب بگونه مستقل ندارد. و بیشتر گفتاری است، تا نوشتاری و دستور زبان منظم و تدوین شده ندارد.

در مورد محمد داود خان هم بنیاد برداشت خلیل زاد با نوگرایی و تجدد خواهی از ریشه نادرست است. محمد داود خان به ارزیابی اکثریت مورخان، ملی گرایان و تجدد خواهان مشروطه خواه، یکی از مستبدین تاریخ سیاسی افغانستان بوده است و دوره او در تاریخ، به دوره ای استبداد صغیر مشهور است، که استبداد کبیر را ولینعمتان داودخان، نادر جلاد و محمد هاشم خان، جانی اعظم به نمایش گذاشته بودند.

در بین روش حکومتداری کاکاها و برادر زاده تفاوت ماهوی چندانی وجود نداشت، این سه تن دکتاتوری خونین سیاسی، خانوادگی و قومی را در کشور رقم زدند و قدرت را در مرکز و آستانهای کشور در کف خانواده اعلیحضرت و والاحضرات ترکه وتقسیم کرده بودند.

داودخان در دوره ای اقتدار سیاسی اش از 1953 تا 1963 بحیث نخست وزیر پرقدرت و از 1973 تا 1978 بحیث رییس جمهور ارستوکراتیک کشور، جز اینکه چهره کاملن استبدادی یک حکومت خود کامه را نمایش داد و در پی تحکیم اقتدار شخصی و خانوادگی خود بود، چندان رابطه ای به نوگرایی نداشت. محمد داود خان در زمان نخست وزیری اش علیه دموکراسی نیم بند وجنبش مشروطه خواهی شامحمود صدراعظم قیام کرد، احزاب سیاسی، رسانه ها ونهاد های مدنی و روشنفکری را منحل کرد و در واقع کودتای سپید درباری را بر علیه آزادی، دموکراسی، نماد های نو گرایی وتجدد خواهی انجام داد. میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، جلد دوم، برگه های 249 تا 254 .

در دوره ای ریاست جمهوری ارستوکراتیک خود نیز به اقدامات مشابه سیاسی دست زد، وبا برپایی رژیم کودتایی، استبداد سیاسی ــ قومی، را به نمایش گذاشت و به دهه مشروطیت، آزادی های فردی واجتماعی و دموکراسی نیم بند، مصرحه در قانون اساسی 1964 پایان داد. این سردارمستبد تاریخ، به دیوانه معروف بود و در زندگی بمقام دوم راضی نمیشد و تمام عم و غمش رسیدن بمقام اول بود و قدرت را میراث خانواده میدانست و در دوره ای نخست وزیری اش، خواستار تقسیم مساویانه قدرت بین خود و ظاهرشاه بود. در واقع این سردار، در هردو بار قدرتش، جز تبدیل کردن نظام نیم بند مشروطه به خودکامه، کارنامه دیگری از تجدد خواهی و نوگرایی ندارد. م. فرهنگ. افغانستان در پنج قرن اجیر جلد اول برگه 678 .

فلسفه سیاسی محمد داود خان برتری نژادی، دکتاتوری فردی و اطاعت کور کورانه از رهبر بود. داود خان با دموکراسی و آزادیهای شخصی و اجتماعی عمیقاً مخالفت داشت و یک زمامدار با گرایش فاشیستی بود. م. فرهنگ، جلد اول بخش دوم، برگه های 701 و 702 .

به جابجایی پشتونها بشمول پشتونهای پاکستان در مناطق غیر پشتونها علاقه فراوان داشت و تمامی زمینهای آبیاری شده در دو پلان اقتصادی دوره صدارت و بعداً ریاست جمهوری اش را به پشتونهای « لر و بر » و بیشتر پشتونهای پاکستان توزیع کرد.

در عرصه ای اقتصادی و سرمایه گذاری و انکشاف صنایع و موسسات تجارتی امتیاز ویژه به پشتونهای لر و بر داده شد و تبعیض آشکار و سیستماتیک را در برابر جوامع واقوام غیر پشتون بکار برد. با این اوصاف چسپاندن لقب نوگرایی و تجدد خواهی و مدرنیزم به محمد داود خان بی انصافی محض به تاریخ ونوگرایی وتجدد خواهی است.

محمد داودخان، محمد نعیم خان، عبدالمجید خان زابلی، محمد گل خان مومند وسایر دنباله روانشان به فاشیزم هیتلری گرایش داشتند و گرویده بودند و تمام عم وغم شان را قبیله گرایی، قومگرایی وخانواده پرستی تشکیل میداد. داود خان یکی از چهره های درباری بوده است که سرشتاً به دکتاتوری فردی و قومی وخانوادگی باور داشت؛

***

ــ خلیلزاد به سلسله ای تاریخ سازی های من درآوردی خود مینویسد: « تاریخ معاصر کشور را نمیتوان با شکوه گذشته مقایسه کرد، افغانها باز مانده های سلسله ای از امپراطوری های بزرگ هستند…». فرستاده، برگه 4 .

خلیلزاد بسیار شیفته این امر است، که همه چیز را مانند تاریخ، شکوه گذشته، صلابت فرهنگی و دوره اعتلای فرهنگی، علمی و ادبی گذشته پربار این سرزمین را به افغانها ( پشتونها ) بچسپاند. اما جناب خلیل زاد باید بداند، که نام این کشور در قرن 19 به افغانستان بر گردانده شده است. و این افغان بعنوان هویت جعلی بر تمامی باشندگان کشور از دوره ای ظاهر شاه بدینسو تحمیل شده است. پس این افغانها کی بودند، که شکوه گذشته داشتند؟ و این شکوه گذشته در کدام عرصه ها بوده است؟ که مردم ما ازان بی اطلاع اند؟!

واقعیت مسلم اینست که سرزمین با شکوه خراسان و آن دوران طلایی، فرهنگ وتمدن ایجاد شده بر محور زبان پارسی دری در اثر هجوم پیوسته قبایل بدوی و به ویژه بعد از قرن 18 یعنی سلطه ای سیاسی فدراسیون قبایل پشتون بر بخشی از خراسان که اکنون افغانستان مینامندش، افول کرد و از ملکوت باروری اندیشه های عرفانی، فلسفی، علمی، نجوم، صنعت، پیشه وری، فرهنگ و ادب و شعر، در هبوط اندیشه های منحمک شده قبیله گرایی، گیر افتاد و ازان زمان تاکنون ما در باتلاق تفکر، اندیشه، سیاست و دین قبیلوی دست و پا میزنیم. تاریخ افغانستان ازان زمان تا حال، وضع حال مردم را حکایه میکند و حال شان در واقع تاریخ این مردم است.

« شکوه خلیلزاد ها » در واقع تاریخ در جازدنها و خشکیدن تکامل و ارزشهای مشترک بشری درین شوره زار قبیله سالاری و قومگرایی است. جامعه درین جا با نو شدن و دگر شدن تفکر و سیاست خرد ورزانه و مردم سالاری، نوگرایی، تجدد گرایی، پرسشگری و اندیشیدن و دگر اندیشیدن آشنا نیست و درین باتلاق قبیله گرایی و قومگرایی همه چیز بی جان و بی رمق شده است.

اگر تاریخ قبل از اسلام این سرزمین را به گل روی جناب داکتر خلیلزاد ببخشیم و بعد از اسلام را مبدا تاریخ این سرزمین قرار دهیم، که جناب عالی بران اشراف کامل دارند! نه طاهری، نه صفاری، نه سامانی، نه غزنوی، نه سلجوقی، نه غوری، نه خوارزمشاهی، نه اهل کرت، نه تیموریان هرات، نتنها هیچکدام افغان نبودند، بلکه به این هویتی، که خلیلزادها در پی تحمیل جز بر کل برآمده اند، آشنا نبودند.

در عرصه دانش و فلسفه، و شعر و دین، عرفان و…، نیز نه سینا، نه بیرونی، نه فارابی، نه رازی، نه زید بلخی، نه موسای خوارزمی، نه ناصر جسرو، نه مولوی، نه سنایی، نه امام اعظم، نه نیشاپوری، نه مسلم و…، این نام پر افتخار جناب عالی را پدک نمیکشیدند. پس این شکوه گذشته افغانها! واین امپراطوری های بزرگ افغانی از کی و از کجا شروع شده بود و درین سرزمین کهنسال چی نقشی داشتند؟

حقیقت امر اینست، که این امپراطوریها و این نامهای پر افتخار علمی و فرهنگی و ادبی و عرفانی ما هیچکدام زیر این چتر تنگ « هویت افغانی » نمی گنجند و برای بازتاب این نامها باید هویت ملی فراگیر اجتماعی را جستچو کرد، که بدون شک این هویت ملی، خراسان است، که از یکطرف به همه ای جوامع واقوام ارتباط داشته و دارد و از جانب دیگر همه این اسمای با مسما، تاریخ، فرهنگ، ابهت وصلابت گذشته ای این سرزمین را بازتاب روشن میدهد و در خود میگنجاند؛

***

ــ جناب دوکتور خلیلزاد کار را ازعرصه تاریخ نویسی وگزافه گویی در مورد روال شکل گرفته ای تاریخ سیاسی، به اسلام شناسی کشیده است و در مورد اسلام و مذاهب اسلامی و از جمله شیعه و سنی مینویسد: « مزار شریف در اختلاف بین شیعه و سنی جایگاهی مهمی دارد. دو مذهبی که در جهان اسلام از آغاز ظهور این دین! تا به امروز وجود دارد. این دو دستگی به کشمکش بر سر جاگزینی حضرت محمد بر میگردد، برخی از مسلمانها که مخالفت کردند که رهبری در بیت پیامبر بماند وباور داشتند، که پیامبر شخصاً علی را بعنوان جانشین خود تعین کرده است،میخواستند علی خلیفه شود، شکست خوردند، سنی ها برنده این دعوا شدند و ابوبکر نخستین خلیفه اسلام شد و شیعیان اورا غاصب خواندند…». فرستاده، برگه 5.

تاریخ نویسی و اسلام شناسی خلیل زاد مانند عربده کشی جناب دوکتور احمدزی در مورد اسلام و مذاهب اسلامی بسیار بر هم و در هم و متاسفانه از ریشه نادرست است. اولاً مزار شریف چی ارتباطی به تقابل شیعه و سنی داشته و دارد، این شهر تا زمان سرکوبهای مذهبی بدست امیر عبدالرحمان، عمدتن منطقه ای سنی نشین بوده است. خلیلزاد پیدایش شیعه وسنی را پیش از فوت پیامبر اسلام میداند، که در زمان مرگ حضرت محمد سنی ها پیروز شدند وخلافت را بدست آوردند وشیعه ها شکست خوردند؟!! یعنی در زمان پیامبر هم دوگروه شیعه و سنی وجود داشت و بر سر خلافت دچار کشمکش سیاسی شدند؟!

اما در واقع
آریایی…

Advertisements