unnamed

محمد عالم افتخار

      چرا اندیشه، چرا نوشته، چرا سخن…؟؟؟

                «…آدمی گر اندکی غفلت کند؛ خر می شود!»

سه ماه قبل؛ یک پیام برقی به من مواصلت کرد که خیلی متأثرم ساخت. بی هیچ اما و اگری اینک متن رسیده را بدون ویرایش مفهومی؛ از نظر عزیزان میگذرانم.

«اقای افتخار عزیز. هلو – سلام!

از شما هر هفته یک مطلب به ایمیل من می آید .شاید دوسال شد که این طور است. در اول ها قصد داشتم یک روز برایت عرض سپاسگذاری نمایم ولی نشد.برای ما نوشتن کار سخت است. خیر. چه دروغ بگویم زیاد مطالب را واز کرده نخوانده ام. لیکن گاه گاه دلم طاقت نکرده چیز چیز خوانده ام.

من تشکر میکنم و باز هم میگویم بفرست هرچه غمت هست به غمخانه من.

مگر از طرف خودت تشویش دارم نمیدانم با کی ضد کرده ای که اینقدر نوشته میکنی. بعضی نوشته هارا که دیده ام گمان میکنم به خاطر آنها هفته پر شب و روز غرق بوده ای. اینکه نان و آبت چطور میشود، معلوم نیست. به زن و اولاد هم وقت میماند که برسی تعجب است. خسته نمیشوی و با خسته گی چه میکنی. زندگی برای ما و تو یک بار داده شده و آنهم رو به خلاصی است. حال بهتر نیست کمی استراحت کنی به دوستها و فامیلت برسی.

من به کلی حیران استم که برایت چه بگویم. باز برای کی نوشته میکنی. این مردم را اگر سرمه چشم هم کنی؛ جایی را نمیگیرد. این وطن وطن نمیشود و قراریکه درین روز ها شنیدم استیون هاوکینگ ثابت و اعلان کرده که انقراض نسل بشر هم شروع شده زمین از جای زندگی بودن خلاص شده میرود و بقای نسل بشر به این مربوط است که در فضا  کدام سیاره دیگر برای بود و باش پیدا کند.

سیاره دیگر مثل زمین پیدا کردن به نظرم خیال و محال است. بیا خودت را اینقدر خوار و زار نکن؛ اگر کس قدر بداند همین ها را که تا حال کردی قدر کند. این را میگویم برای آنکه دلم بسیار برایت میسوزد. گپ های گفتنی دیگر هم است و لیکن؛ میگویند در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

از ما گفتن بود؛ امید دق نشوی و کدام چیز که منظور دوستت نیست؛ فکر نکنی. ارزو دارم صد سال شاد و سرشار زنده باشی.

 

امضا: …. 5/5/1395»

 

برایم آسان نبود که به این پیام پاسخ دهم. چه میگفتم؟ مگر بیمورد و غلط بود؟ مگر از کدام انگیزه بد ناشی شده بود؟ مگر دوستانه نبود؟ مگر از دوستان و آشنایان؛ چنین غمخواری ها وسواس ها را هرکسی توقع و آرزو ندارد؟

با اینهمه باز؛ چه باید میگفتم؟ اینکه؛ هی به چشم! دیگر ما را بس؛ دیگر میروم استراحت و پیک نیک … با اهل و عیال و…و…؟

خلاصه ضمن مرور به یاد داشت های آرشیفی ام؛ به خامه کتابی برخوردم که سرنامه عجولانه اش؛ “نیاز حاد به یک جهانبینی ساینسی” بوده است؛ تیتر هایی از مقدمه آنرا باز خوانی کردم؛ آنگاه تلنگری در مغزم نواخته شد؛ که میشود علی العجاله قسمت هایی را همراه با پیام عزیز یاد شده؛ آماده نشر کنم که البته پاسخ به پیام نیست به این دلیل روشن که سالها قبل از این پیام بر لوحی نقش بسته ست. ولی گذارش توأمان آنها میتواند؛ به طریقی با این پیام با اهمیت؛ تناظر و تناسب بهم رساند:

 

…چرا سخن می گوئیم؟

 

برای اینکه:

اولاً ناگزیر شده ایم؛ ثانیاً قادر شده ایم و ثالثاً دریافته ایم که این؛ حق ما و مسؤلیت ماست و رابعاً (منجمله و مخصوصاً طئ کم از کم نیم قرن آزمون های لابراتوار عظیم و خونین و آتشینی که در سرزمین مان دایر بود و هست) کشف کرده ایم که بعضی ها در شمال و غرب سیارهء زمین؛ پیش از آنکه انسان شوند و بیش از آنکه انسان شوند؛ «متمدن» شده اند؛ در نتیجه وحشیت؛ «مدرنیزه» و با تکنولوژی های مخوف مسلح شده؛ برای هستی و بقا چالش و معضله فراهم کرده است!

 

 از چه سخن می گوئیم؟

 1 ـ از اینکه به کار افتادن جزئی و یکجانبهء برخی از استعداد های بشری در غرب ـ در هیأت ساینس و تکنولوژی بر زمینهِ بهره کشی و زور ـ نتوانست حتی به اندازهء خرافات و اساطیر کهن شرق بر زمینهء فقر و بوریا نشینی؛ به انسان تر شدن بشر منتج شود و بر عکس طبیعت را به غارت و دیگر دیسه گی؛ و بقای حیات و نوع بشر را به مخاطره زوال و انقراض گرفتار ساخت

121!

 منابع عظیم انرژی و مواد را به اصراف دیوانه وار و ناعاقبت اندیشانه معروض کرد؛ ثروت های محیط زیستی چون جنگلات و باغات و دریاها و زمین های حاصلخیز و زنده گی بخش را به تباهی کشانید، بیوسفیر یا فضای زیستی را پُر از سموم مرگبار منجمله کاربن دای اکساید ساخت، به طور اوسط 4 درجهء سانتی گراد حرارت عمومی ی کرهء زمین را افزایش داده نظام نورمال بارنده گی ها و فصول پُخت و برداشت محصولات طبیعی را دگرگون نمود و میزان و شدت خشکسالی ها و سیلاب ها و توفان های آب و باد را به طور پیش بینی ناپذیر و کنترول نشدنی بالا برد و لایه ء اُزون ـ این قشر محافظ و تضمین کنندهء حیات و آفرینش در روی سیارهء زمین از اشعات سرطانزا و مرگ اورِ کیهانی ـ را تضعیف و تخریب کرد….

2 ـ از اینکه انسان بودن و انسان شدن ـ علاوه بر علوم تخصصی، ساینس و تکنولوژی، ثروت و غیرت خانواده گی، قبیله وی، قومی، ملی، مذهبی، نژادی و طبقاتی؛ و مقدم بر آ نها:

به آگاهی بر جهان، به آگاهی بر سرشت و سرنوشت و گذشته و حال و آینده ء هستی و حیات و بشر، به جهان بینی ی وثیق ضرورت انصراف ناپذیر دارد.

3 ـ از اینکه کافی نیست تنها حاکمان؛ شخصیت ها، نخبه گان، اولیا، پیران، پیامبران، نوابغ و نوادرِ محدود آگاهی و قدرت کنش و واکنش ریاضیک و دینامیک با هستی و طبیعت و اجتماع داشته باشند؛ هر فرد جامعهء انسانی؛ باید انسان باشد ـ یعنی آگاه بر معنا و مقام و غایت خود و جامعه و نوع خود؛ و بر کان و کیف و خیر و شر زیستبوم بشریت(کرهء زمین، اتموسفیر و ثروت ها و موجودات آن) ـ همراه با توانایی حدا قلِ عمل کردن بر این آگاهی!

4 ـ از اینکه نادانی ها، جهل های استدلالی و سفسطی، ایدیولوژی های تنگنظرانه؛ تخدیری و جنون آمیز، باور ها و سنت های سنگ شده و متعارض و متضاد و ناهماهنگ گروه ها و کتله های جداگانه در عملکرد هایی که سرنوشتِ بشریت و کرهء زمین را متأثر می سازد ـ مانند پروسه های برهم زنندهء اعتدال محیط زیست ـ منافی ی انسانیت و حتی بلای جانِ نوع بشر به مثابهء یکی از موجودات حیه است.

5 ـ از اینکه زنده گانی برای بشر: پیمودن راهی در استقامت زمان است و رفتن در هر راهی به شناختِ قبلی، نقشهء تفصیلی و محاکمهء اوضاعِ حوالی و جوانب آن راه؛ ضرورت مطلق دارد . تنها جهانبینی یک پارچهء علمی و خلاق و متکامل می تواند مکانیزم های رفتِ بشر در مسیر آینده و میتود های بیرون رفتِ وی از کجراهی ها و گمراهی ها و بیراهه ها و کوره راه ها و چاه ها و چاله هایی را که با نادانی و جهل و سفسطه و تحجر و تعصب ِ خود و همگنان خویش فراهم کرده است؛ بگشاید. علوم متفرقِ تخصصی قادر به ایفای این مهم نیستند و اصلاً این رسالت را به عهده ندارند!

6 ـ از همه آنچه که در تداوم و تکاملِ هستی؛ گذشتهِ حیات و بشر را تشکیل داده، حال آنرا به وجود آورده و آینده آنرا می آفریند!

 

 برای چه سخن می گوئیم؟

ـ برای اینکه سخن گفتن؛ مقدمه و ممیزهِ «انسان بودن» است و نیز اولین و برترین سلاح انسان در تنازع بقا و تعالی و غنا!

ـ برای اینکه ما هم در سفینه ای نشسته ایم که سیارهء زمین نام دارد؛ شمال آن جدا از جنوب یا غرب آن جدا از شرق نیست و نمی تواند باشد. این سفینه در حالیکه به سرنوشتی مانند «کلمبیا» گرفتار شود (و یا هم همینگونه نسبتاً به تدریج معروض به تخریب و فرسایش باشد؛ نه چندان دیر) همه به یکسان نابود می شوند!

 

 برای کی سخن می گوئیم؟

ـ برای بشر که واپسین ولی متکاملترین محصول آفرینش است و استعداد و افزوده ای برای انسان شدن دارد که از عالیترین غایات هستی است!

ـ برای همنوعان و همراهان و همسرنوشتان و همبندان و همزنجیران خویش!

131 

چه انگیزه و مجبوریت داریم که سخن بگوئیم؟

نه تنها به دلیل حق و سهمی که برای بودن و زیستن و تکامل کردن در دامان طبیعت داریم بلکه به دلیل فرهنگ کهن و پر بار خویش که نخستین بنا های انسانیت را قُرچ و محکم به پا داشته است؛ نه انگیزه و مجبوریت؛ که رسالت و مسؤولیت داریم؛ صدا بلند کنیم و سخن بگوئیم!

اجداد و نیاکان ما که زیر بار عظیم و وخیم امانت آفرینش در برهوت تنهایی و نوپایی به هراس و اضطراب افتاده و سؤال پیچ شده بودند؛ طئ عمر نسل ها و در بدل قربانی های بیحد و حساب؛ فریاد زدن، اندیشیدن و بالاخره سخن گفتن را یاد گرفتند و آنها را چونان ارثیه های بی بدیل برای ما به میراث گذاشتند. اینک ما ـ نوع بشر همه و بلا استثنا ـ در حالیکه همان بار عظیم و وخیم ـ یعنی: مسؤولیت انسان شدن و به غایت آفرینش؛ واقعیت بخشیدن ـ را بر دوش داریم؛ در برهوت دهشتناکتر تفرعن طلا و ماشین و تخینک و امواج دیوانه و لجام گسیختهء الکترو ـ مقناطیسی، رادیویی، رادیو اکتیفی و شیطنت ِ«نرم افزار» ها به بندش نفس، اغمای هوش و سقوط روحی گرفتار آمده ایم.

 تمدن مادی و تکنولوژیک که بیش از 60 فیصد نبوغ فِعلیت یافتهء بشری را فقط قربانی ی تسلیحات و فنون جنگ و انفجار و انهدام میکند؛ با ولع وحشیانه تر از هر زمان دیگر نه تنها گوشت و پوست و استخوان طبیعتِ محدود و کوچک زمین را خورد و خمیر میدارد و مجموع جانداران گیتی به شمول خودِ بشر را می بلعد؛ بلکه با سوء کاربرد و استعمالِ غیر طبیعی و کاملا ًغیر محتاطانه و غیر مسؤلانهء امواج و اشعات ماورای دید و ماورای شنید؛ زمینه ها را حتی برای از هم پاشیدنِ نظام اتومی، بافت مالیکولی و مخصوصاً نظام سلولی ی هستی آماده می سازد.

منجمله؛ اولین و اساسی ترین بافت هستی که به حیات منتج می شود؛ مالیکولی زنجیره ای به نام دوزکسی ریبو نوکلئیک اسید (DNA) است. جهش ها ی طبیعی ی سلیم در نظامِ (DNA) غالباً موجب تنوع نامحدود حیات گردیده است. ولی جهش های ناسالم و مخصوصاً غیر طبیعی ی (DNA) حداقل انواع معیوبیت ها و نواقص ارگانیک، انواع بیماری ها و سرطان ها را موجب می شود.

141 

 کاربرد های افزاری و تجارتی ی انرژی ها و توانایی های امواج و اشعات نامرئی و نامسموع توسط بشر امروز غالباً منتج به جهش در (DNA) های تمام موجودات حیه می گردد و عواقب آن در هر حال بینهایت وحشتناک است. جهش (DNA) مخصوصاً در ویروس ها و باکتری ها قطعاً به پیدایش و تکثر بیحد و حصر انواع دیگر آنها می انجامد که چه بسا برای جانداران متکاملتر و خود نوع و نسل بشر نابود کننده تر از انواع موجود است!….

 آیا سخن گفتن هم کاریست، هنریست، ارزشی ست؟؟؟

خوب است این پرسش را واژگونه کنیم:

آیا سخن نگفتن کاری ست، هنری ست، ارزشی ست؟

معهذا حقیقت امر بالاتر و والاتر از اینهاست. سخن پرچمِ آگاهی است و آگاهی خود؛ معنای انسان است.

 بشر «موجودی حیه» می باشد ولی در غیاب سخن و آگاهی؛ انسان نیست. بشر را به مثابهء جسم و کالبد؛ اتوماسیون دینامیک طبیعت یعنی قوانین خودکار و خود انگیختهِ آن هستی می بخشد؛ چنانکه تمام جانداران حدوداَ 50 میلیون نوعی ی دیگر را هستی می بخشد ولی انسان را (چون مفهوم و اسم با مسما) قوانین پیچیدهء زیستی و اجتماعی و تاریخی که در کُل به نوع بشر منحصر است؛ می آفریند.

جانداران همه با استعداد های ویژهء خود به دنیا می آیند و در چنبرهِ جبر های معین محیطی به زیست و تنازع بقا می پردازند و در این پروسه آخرین توانایی ی استعداد های فطری خود را به کار میگیرند. بشر هم تابع عین قانونمندی هاست ولی استعداد های فطری او از جهاتی کاهش و از جهاتی افزایش دارد. لذا بشر نمی تواند به ساده گی در مقیاس دیگر جانداران؛ با محیط های متحول و متغییر زیستی تطابق کند.

اما بخش افزوده ها در استعداد به ویژه در قدرت دماغی؛ او را قادر می سازد که در وضعیت محیط؛ مداخله کرده برعکس دیگر جانداران محیط را با مقتضیات زیستی ی خویش تطابق بخشد!

 اندام های فردی ی بشر برای چنین روندی مطلقاً ضعیف و ناتوان است و در نتیجه؛ تعاملِ