1291712432308912313912222714114514602206549

تظاهرات میلیونی ۱۴ ژوئن در پاریس

img_39102

رسانه ها اعلام کرده بودند تظاهرات ۱۴ ژوئن جزو آخرین تلاش های ث. ژ. ت. خواهد بود. اما دفتر مرکزی این سندیکا دو تاریخ ۲۳ و ۲۸ ژوئن آینده را برای اکسیون های گسترده در سطح فرانسه در نظر گرفته است

نادر تیف – گزارش اختصاصی اخبار روز از پاریس: بیش از سه ماه است که جنبش کارگری فرانسه وارد مبارزه ای بی سابقه علیه تعرض گسترده نظم سرمایه داری علیه دستاوردهای خود شده است.
دولت حزب سوسیالیست فرانسه حدود چهار ماه پیش لایحه ای را به نام «قانون کار» یا الخمری (وزیر کنونی کار) ارائه داد. این قانون که در بیش از پانصد صفحه تهیه شده است بنیان قانون کار موجود را کاملاً به نفع کارفرمایان و سرمایه داران تغییر خواهد داد. هر چند در قانون کار موجود نیز در بیش از سی صد مورد دست و بال سرمایه دار برای اخراج کارگر، به کار واداشتن بیش تر او و غیره موجود است، اما همین قانون دارای بندهای فراوانی است که بخشی از حقوق کارگران را به یمن مبارزاتشان در بیش از یک سده تأمین می کند. اکنون رئیس جمهور فرانسوا اولاند، نخست وزیر مانوئل والس و وزیر کار مریم الخمری می خواهند همین بندها را نیز از قانون کار حذف کنند و وضعیت کاری زحمتکشان را به قرن نوزدهم میلادی عقب ببرند. البته این سه نفر در این کارزار تنها نیستند. کارفرمایان و اتحادیه اشان که «مدف» نام دارد، مجموعه ی رسانه های بزرگ فرانسه که در دست ۹ میلیاردر هستند، اتحادیه های زرد همچون ث. اف. د. ت. (کنفدراسیون دمکراتیک زحمتکشان فرانسه)، تعدادی اتاق اندیشه، حزب جمهوری خواهان (اپوزیسیون) و غیره در یک صف واحد قرار گرفته اند و هیچ ترفندی را برای تصویب قانون مذکور از نظر دور نمی کنند. آقای رئیس جمهور کارگران اعتصابگر و تظاهرکننده را اقلیتی ناچیز می داند. پی یر گاتاز، رئیس سندیکای کارفرمایان، ث. ژ. ت. (کنفدراسیون عمومی کار) را بی سروپا می نامد. هفته نامه هایی همچون لوپوآن دو دشمن فرانسه را داعش و ث. ژ. ت. تحلیل می کند. تلویزیون های خبری همچون ب. اف. ام. ت. و. کارگران مبارز را عقب مانده جلوه می دهد و یکی از سخنگویان حزب جمهوری خواهان می پندارد که ث. ژ. ت. دیوانه شده است!
هر چند کنسرت کرکننده ی دولت – کارفرمایان – رسانه های بزرگ – اتاق های اندیشه – اپوزیسیون اصلی کنونی در چارچوب حزب جمهوری خواهان در یک همنوازی بی سابقه شب و روز علیه معترضان ساز می زنند، اما نتوانستند پس از سه ماه افکار عمومی را به سمت خود بکشانند و بر اساس نظرسنجی هایی که خود اینان می کنند بیش از ۷٠ % مردم خواهان بازپس گیری لایحه موسوم به «قانون کار» هستند.
جنبش اعتراضی علیه قانون کار ابتدا با تظاهرات و اعتصابات یک روزه در ماه مارس ۲٠١۶ آغاز شد. اعتصابات در یک ماه اخیر بیش از پیش گسترده شدند و دیگر یک روزه نبودند. ترس و وحشت دولت و کارفرمایان زمانی بیش تر شد که شش پالایشگاه از هشت پالایشگاه نفتی که فرانسه دارد وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران راه آهن و قطارهای شهری از روز نهم ژوئن وارد اعتصاب نامحدود شدند. کارگران برق با روشی خاص وارد اعتصاب شدند، آنان تولید برق را کم کردند و بهای آن را برای دو میلیون خانواده پایین آوردند. کارگران برق در حرکتی نمادین به یکی از ویلاهای پی یر گاتاز، رئیس مدف، سندیکای کارفرمایان، رفتند و نه فقط برق آن را قطع کردند، بلکه کنتورش را از جا درآوردند! اعتصاب چند روزه ی رفتگران در پاریس و بلوکه کردن مراکزی که زباله ها را می سوزانند، این شهر را با مشکلات فراوانی رو به رو کرد. اعتصاب کارگران بارانداز در شمال و جنوب ترخیص و بارگیری کشتی ها را به شدت مختل کرده است.
جنگ دولت، کارفرمایان و رسانه ها علیه مبارزات جاری فقط در تبلیغاتشان خلاصه نشد. زمانی که کارگران نفتگر اعتصاب نامحدود خود را اعلام نمودند، دولت اعلام کرد که فرانسه دارای مخازن استراتژیک سوخت است که می توانند برای صد و پانزده روز بنزین و گازوئیل به پمپ بنزین ها بفرستند. شرکت نفتی توتال از سویی اعلام کرد که در آینده برای سرمایه گذاری در فرانسه بیش تر سخت گیری خواهد کرد و از سوی دیگر به دولت اعلام کرد که به جای سی صد تانکر سوخت رسانی نه صد عدد از این کامیون ها را در اختیار می گذارد، این در حالی بود که ناگهان تعداد زیادی کامیون تانکر با شماره های غیرفرانسوی پیرامون پمپ بنزین ها دیده شدند. خلاصه این که دولت حزب سوسیالیست با یاری شرکت نفتی توتال که جزو شش شرکت بزرگ نفتی جهان است توانست تا حدودی اعتصاب کارگران نفت را بشکند. شهرداری پاریس نیز که اکنون در دست حزب سوسیالیست است اعلام کرد که از شرکت های خصوصی خواسته است که زباله ها را جمع آوری کنند.
قانون کار الخمری با استفاده از ماده چهل و نهم و بند سه قانون اساسی فرانسه از پارلمان گذشت. این ماده قانون اساسی به دولت اجازه می دهد تا قانونی را بدون رأی گیری از وکلای مجلس بگذراند. دولت مانوئل والس به این بند قانون اساسی متوسل شد چرا که می دانست که علیرغم اکثریت سوسیالیست در پارلمان کنونی دست کم چهل نفر از نمایندگان حزب خودش قرار گذاشته اند که رأی منفی به این قانون بدهند. این در حالی بود که در سال ۲٠٠۶، فرانسوا اولاند که در اپوزیسیون بود همین بند قانون اساسی را ضددمکراتیک نامیده بود! این قانون برای بررسی روز سیزدهم ژوئن به مجلس سنا رفت. از آن جایی که مجلس سنا دارای اکثریتی دست راستی است، اعلام شده است که سناتورها قصد دارند این قانون را بیش از آن چه هست علیه کارگران بنویسند! چنین بود که روز سه شنبه ١۴ ژوئن ۲٠١۶ برای نخستین بار در سه ماه اخیر اتحادیه های کارگری تصمیم گرفتند تظاهرات ملی در پاریس برپا کنند. لذا کارگران از شهرهای گوناگون به پاریس آمدند. تظاهرات که از میدان ایتالیای پاریس آغاز شد در مسیری طولانی با شرکت بیش از یک میلیون نفر می خواست خود را به میدان انولید برساند، اما پلیس پیشاپیش میدان مقصد را کاملاً محاصره کرده و بسته بود. در پایان تظاهرات عده ای از کارگران بارانداز که از شهرهای جنوبی فرانسه آمده بودند با پلیس درگیر شدند. متأسفانه یکی از گلوله های گاز اشک آور که پلیس به سمت تظاهرکنندگان فرستاده مستقیماً به گردن فردی خورده و او در وضعیتی بین مرگ و زندگی است. پلیس چند ساعت پیش تر برای نخستین بار از کامیون های آب پاش استفاده کرد و طبق معمول تعداد زیادی گلوله پلاستیکی نیز شلیک شدند. عده ای از جوانان خمشگین نیز شیشه های چند بانک و مغازه های زنجیزه ای چند ملیتی را شکستند. آنان همچنین ایستگاه های اتوبوس و تابلوهای تبلیغاتی را داغان نمودند.
پیش تر فیلیپ مارتینز، دبیر عمومی ث. ژ. ت. اعلام کرده بود که برخی از شرکت های اتوبوسرانی در شهرستان ها از آوردن کارگران این اتحادیه به پاریس سرباز زده اند، با این حال بیش از شش صد اتوبوس روز ١۴ ژوئن به پاریس آمدند.
هر چند رسانه های بزرگ، دولت، کارفرمایان و اپوزیسیون سیاسی دست راستی بیش از پیش به نقش ث. ژ. ت.، این اتحادیه کارگری صد و بیست ساله، در جنبش کنونی اشاره می کنند، اما در واقع چندین اتحادیه مبارزات کنونی را به پیش می برند. به جز ث. ژ. ت. که نخستین سندیکای فرانسه است، سندیکای کارگری اف. او. (نیروی کارگری)، یک اتحادیه دانشجویی، یک اتحادیه دانش آموزی و یک اتحادیه کارمندان با هم اینترسندیکا تشکیل داده اند. به جز این ها سندیکاهای دیگری از جمله اس. یو. د. (همبستگی) . ث. ان. ت. (سندیکای ملی زحمکشان) فعالانه در جنبش شرکت دارند. برای مثال اس. یو. د. که از ث. ژ. ت. رادیکال تر است دومین سندیکای کارگران راه آهن و قطارهای شهر است و بدون آن امکان راه اندازی اعتصاب در این بخش وجود نداشت. ث. ان. ت. نیز اتحادیه ای آنارکوسندیکالیستی است وفعالانه در تظاهرات ١۴ ژوئن پاریس شرکت کرد. آنارکوسندیکالیست های ث. ان. ت. در بخش هایی همچون ساختمان سازی، کارگران نظافت و بخش رایانه فعال تر است.
تظاهرات یک میلیون نفری روز ١۴ ژوئن در پاریس و به طور کلی جنبش چند ماه اخیر در فرانسه بی شک از این جنبه در تاریخ جنبش کارگری ثبت خواهد شد که برای نخستین بار زمانی که دولتی «چپ» بر سر کار بوده است به این گستردگی جنبش اعتراضی کارگری به راه افتاده است.
رسانه های بزرگ اعلام کرده بودند که تظاهرات ١۴ ژوئن جزو آخرین تلاش های ث. ژ. ت. خواهد بود. اما دفتر مرکزی این سندیکا دو تاریخ ۲٣ و ۲۸ ژوئن آینده را برای اکسیون های گسترده در سطح فرانسه در نظر گرفته است. این در حالی است که همه روزه در گوشه و کنار این کشور اکسیون های متعددی علیه قانون کار الخمری صورت می گیرند.
کارگران برای این که بتوانند در اعتصابات و تظاهرات روزهای آینده شرکت کنند، صندوق اعتصابی به شکل انلاین ترتیب داده اند. این صندوق در طی چند روز بیش از چهارصد هزار یورو جمع آوری کرد. البته اتحادیه ها همیشه مبالغی از حق عضویت هایشان را در صندوق های اعتصاب پس انداز می کنند. کارگر نفتگری هم به خبرنگار تلویزیونی گفت که او همیشه یک ماه دستمزد برای روزهای اعتصاب پس انداز دارد. کارگر دیگری نیز گفت که یک کشاورز به پیکت کارگران نفت آمد و یک هزار کیلو سیب زمینی برایشان آورد تا به خانواده هایشان بدهند!

نادر تیف

پاریس – شامگاه ١۴ ژوئن

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

جای پای

شیر پیر

در افغانستان

ترجمه – حمید محوی

توضیحات مقدماتی مترجم

جهت آشنایی بیشتر خوانندگان مقالات کارل مارکس و فردریش انگلس پیرامون استعمار در آسیا، توضیحاتی چند را ضروری می دانم.

مقالاتی را که بزبان فارسی در راه توده می خوانید مجموعه ایست تحت عنوان « استعمار در آسیا: هند، پارس، افغانستان» که توسط انتشارات  MILLE ET UNE NUITS)انتشارات هزار و یک شب) از کتاب «نوشته هایی درباره استعمار» به زبان فرانسه در انتشارات پروگرس، مسکو 1977 بر گرفته و به تاریخ ژانویه 2002 منتشر شده است. تمام مقالات در این مجموعه جدید کامل هستند، جز «افغانستان» بقلم انگلس که تنها بخشی از آن انتخاب شده است و یک مقاله دیگر که هنوز فرصت ترجمه آن فراهم نیآمده است. متأسفانه از آنجایی که اصل این کتاب که مطمئنا شامل مقالات بیشتری ست هنوز در دسترسم نیست، اجبارا کار ترجمه«استعمار در آسیا» را تا اطلاع ثانوی باید به همین مجموعه محدود بدانیم. چنانکه ملاحظه خواهید کرد این مقالات مربوط به سالهای 1853 تا 1857 می باشد که جملگی در New York Daily Tribune در همان دوران به چاپ رسیده اند. فعالیت های روزنامه نگارانه کارل مارکس و فدریش انگلس حداقل به سال 1842 باز می گردد. یعنی زمانیکه برای Gazette Rhénane می نوشتند که نشریه دموکرات ها و اصلاح طلبان افراطی بود و با اقتدار گرایی دولت پروسی prussien مبارزه می کردند. این نشریات در آن دوران صفحاتی را نیز به روشنفکران اختصاص می دادند. کارل مارکس و فردریش انگلس در کادر چنین فعالیتی بود که با یکدیگر آشنا شدند.

یکی از نکات قابل توجه مربوط به نام کشور ما ایران است. بر اساس فرهنگ دهخدا نام ایران تنها از سال 1935 در عصر رضا شاه بطور رسمی ایران نامیده شد و گویا که چنین نامی را بخاطر دلبستگی های رژیم پهلوی به نظریات نژاد پرستانه در پیوند با آلمان هیتلری انتخاب کرده بوده است. کوتاه سخن اینکه در متون کارل مارکس و فردریش انگلس هنوز از ایران نام برده نمی شود – زیرا نام کشور ما در آن دوران امپراطوری فارس یا پارس بوده است. باید اعتراف کنم که برای خود من هنوز مشخص نشده است که آیا نام کشور ما فارس بوده است یا پارس یا هر دو. من در اینجا از نام پارس استفاده کردم و به این امید که چنین ابهامی توسط تاریخدانان ما روشن شود.

بمناسبت این مجموعه در انتشارات فرانسوی، ژرار فیلوش، منقد فرانسوی مؤخره ای بر این کتاب نوشته است که ترجمه آن را پس از این توضیحات خواهید خواند. امید است که این مجموعه مورد توجه عموم قرار گیرد و مقدمه ای باشد بر تأملات و پژوهش ها و گفتگوهای آینده پیرامون مسائل استعمار یا استعمار نوین و یا لیبرالیسم و یا نئولیبرالیسم. پیش از پرداختن به نقد ژرار فیلوش، توضیحات ناشر فرانسوی را نیز که کوتاه و در چند خط، پشت جلد کتاب چاپ شده ترجمه می کنم و سپس متن نقد فیلوش را می خوانید:

ناشر:

« نادر هستند نویسندگان و فلاسفه ای که چند صفحه ای را به تأملات و تحلیل های آسیا در قرن نوزدهم اختصاص داده باشند. مقالات ضد استعماری فردریش انگلس و کارل مارکس در سالهای 1850 تلاشهای بریتانیا را برای تصرف هند نشان می دهند و منازعات قدرت های حاضر در صحنه: روسیه، پارس(ایران)، فرانسه و انگلیس. ماجرای جنگ بریتانیا در افغانستان بسال 1842 -1838 نیز بتفصیل آمده است.

پرسش اینجاست که آیا قرائت مارکسیست به پایان رسیده است؟

این تحلیل های ژئواستراتژیک در قالب روزنامه نگارانه، باید گفت که هنوز از تازگی استثنایی برخورداراند.»

ژرار فیلوش:

پس از مطالعه مقالات مارکس، می توانیم این مقالات را از نگاه فردی فرضی که جنگ 2001 امریکا علیه افغانستان را شاهد بوده مرور کنیم. در چنین فرضی، ما امروز و در آغاز قرن بیست و یکم تمام خطوط مقالات کارل مارکس و فردریش انگلس را تازه و نو می یابیم.

هر یک از مقالات در مجموعه مقالات ضد استعماری دو نویسنده – مارکس و انگلس- به کمپانی هند شرقی اختصاص دارد و فعالیت های بریتانیا برای تصرف هند. به همین منوال منازعات قدرت های حاضر در صحنه، مثل روسیه، پارس (ایران)، فرانسه و انگلیس، تا جنگ بریتانیا در سال 1842_ 1838 در افغانستان. اینها همگی تداعی کننده وقایعی هستند که ما امروز و در آغاز قرن بیست و یکم نیز روی صفحه تلویزیون های سرتاسر جهان شاهد آن هستیم.

شگفت انگیز نیست اگر یک ژنرال اتحاد جماهیر شوروی، تقریبا پس از صد و پنجاه سال، با خواندن مقاله انگلس در حالی که واحد های نظامی او بین سالهای 1989 و 1879 در گل و لای افغانستان فرو رفته بودند، پس از واقعه 2001 روی Twin Towers در نیویورک، به مقامات آمریکایی توصیه می کند که تلاش نکنند افغانستان را اشغال کنند و کابل را بتصرف خود در آورند.

در مقاله ای به تاریخ 10 اوت 1857 در دائره المعارف جدید آمریکاNouvelle encyclopédie) américaine ) انگلس درباره خصوصیات بنیادی افغانستان تأکید می ورزد، کشوری که از منظر سیاسی در آسیای مرکزی حائز اهمیت فوق العاده ای است. اگر چه به قبایل مختلفی تقسیم می شود و تنها فعالیت های آنها کشاورزی و دامداری و جنگ است. افغانستان در مسیر راه ابریشم واقع شده و از دیرباز در قلب تمام تهاجمات و مهاجرت ها بوده است: تاتار، یونان، ترک، مغول، عرب…

سرزمین شورشیان نافرمان، با افکاری که پیوسته تحت تأثیر عوامل خارجی بوده و نه زیر بیرق ملّتی واحد، بلکه موزائیکی از اقوام گوناگون با زبان های مختلف و مذاهب گوناگون و جغرافیایی متباین(کوههای بلند و بیابانهای وسیع)

«افغانستان اصطلاح کاملا شاعرانه ای ست برای قبایل و دولت های مختلف و انگار که واقعا کشوری واقعی به این نام هم وجود دارد. اما دولت افغانستان وجود خارجی ندارد…» و این قضاوت مارکس درباره افغانستان است. قبیله پشتون در اکثریت است و 41 درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می دهد. پشتون ها از جمله قبایلی هستند که بیش از همه قربانی تهاجمات قدرت های متهاجم بوده اند. مارکس و انگلس منافع استعمارچیان بریتانیایی را در دورانی که در تکاپوی تصرف افغانستان هستند ترسیم می کنند و نشان می دهند که تسلط بر چنین سرزمینی به جهت ممانعت از تهاجماتی برای آنها امری ضروری و اجتناب ناپذیر بنظر می رسیده است که از سوی آسیای مرکزی و به همین منوال از سوی روسیه، خود را در خطر می دیدند.

چگونه بریتانیا بر اوضاع مسلط شد و برتری خود را تثبیت کرد؟ مارکس می پرسد و خود او پاسخ می گوید که: با آتش زدن به هیزم هندو و مسلمان و با روی در روی قرار دادن قبایل و کاست(Caste) علیه کاست و در زمانی که «همه علیه یکدیگر می جنگیدند» سربازان و مردان تجارت بریتانیایی وارد صحنه شدند. بدون هیچ تردیدی بارزترین وجه نمادین چنین سیاست استعماری و نفاق افکنانه ای را می توان در مرزبندی مصنوعی و خط مستقیمی بازیافت که هنوز افغانستان را از پاکستان جدا می سازد و در عین حال بین پشتون ها تقسیم بندی بی سابقه ای ایجاد می کند. خط «دوراند» (Durand) بنام افسر بریتانیایی مورتیمر دوراند( Mortimer Durand ) ایجاد شد. بسال 1892 تعیین نوار مرزی بین امپراتوری هند و قراول مرزیش یعنی افغانستان به مورتیمر دوراند واگذار شد. و هم او بود که پس از پیچ و واپیچ های بسیار به این طرح جامه عمل پوشاند. مسئله پشتون از این تاریخ به عنوان مسئله ای تکراری به منشأ اصلی منازعات منطقه ای تبدیل شد، و به آخرین حصار مقاومت مقابل تهاجم آمریکا به القاعده در سال 2001 و یعنی به شبکه اسامه بن لادن انجامید.

« در قرن نوزدهم در هند، بریتانیایی ها روی بزرگترین پارچه بافی و نخ ریسی جهان دست گذاشتند و سپس آنرا از بین بردند، و محصولات صنعتی خودشان را جایگزین آن ساختند. مارکس بهره برداری مستقیم از این کشور را افشا می کند و نشان می دهد که چگونه «این ثروت عظیم از راه زور و چپاول به انگلستان سرازیر می شود.»

«مصائبی که انگلیسی ها به هندوستان تحمیل کردند بشکل بنیادی متفاوت است از تمام آنچه که این کشور در طول تاریخ به خود دیده بود.»

«روستاها»، اشکال قالبی همسان زندگی اجتماعی که قدمت تاریخی آنها به اعصار بسیار دور باز می گردد و نظام خودکفای آنها بکلی از بین رفت، و چنین واقعه ای بیشتر تحت تأثیر ماشین بخار و تجارت آزاد بود تا مالیات بگیرها و سربازان بریتانیایی: جهانی شدن جهان لیبرالیست ها از همینجا آغاز می شود. (1)

مقدمتا اینطور بنظر می رسد که صنایع بریتانیا در تهدید صادرات پارچه بافی هند قرار می گیرد و سپس چنین موقعیتی به حالت معکوس تغییر می کند. «مداخلات انگلیس، نخریس و پارچه باف را از بین برد، و با تخریب چنین جوامع کم جمعیت نیمه متمدن و نیمه بربر، و با تخریب بنیاد اقتصادی آنان، موجب شد که بزرگترین و یگانه انقلاب عظیم اجتماعی که آسیا هرگز بخود ندیده بود، تحقق یابد.»(10 ژوئن 1853، مارکس)

«کمپانی هند شرقی بشکل مدرن» همانند وال استریت (Wall Street) عمل کرد. با بکاربستن اصول فئودالهای محلی، و هر اندازه که مضحک و بربر بنظر رسد، انگلستان با ایجاد ارتش هند به هزینه هند از عهدۀ هند برآمد و بر آن تسلط یافت.

ولی پرسش این است که آیا استعمار بریتانیا موجب پیشرفت هند شد؟ و این شامل بحث و جدلی ست که همواره تازگی دارد و به این علت که امروز نیز هنوز مدافعین کار نیک در رابطه با کشورهای استعمارزده قدیمی به نقل قول از مارکس تکیه می کنند که از ایجاد راه آهن تمجید بعمل آورده است و بشکل فوق العاده ای با آنچه امروز می شنویم مطابقت پیدا میکند: « چندان دور نیست زمانی که با ترکیب راه آهن و کشتی با موتور بخار فاصله بین هند و انگلستان به هشت روز برسد و به این ترتیب سرانجام این سرزمین افسانه ای به جهان غرب متصل گردد.» هواپیما و کامپیوتر در عصر حاضر- سال 2001 – این فاصله را باز هم بیش از پیش کاهش داده است و به چند ساعت و چند لحظه تقلیل بخشیده اند، ولی با اینهمه « موجب رهایی توده های مردم نخواهد شد و شرایط زیست آنان را متحول نخواهد ساخت، زیرا چنین ضروریاتی به رشد نیروهای مولد و به تصرف آن توسط مردم بستگی دارد.» 22 ژوئیه 1853 ، مارکس پس از صد و پنجاه سال هنوز بشکل هذیان آمیزی بین گذشته و حال رفت و آمد می کنیم: « نتایج اسفناک صنایع انگلیسی در رابطه با هند، کشوری به وسعت اروپا و مساحتی بیش از سه میلیون کیلومتر مربع(این رقم تقریبی است)، ملموس و دهشتناک است.» در مطالعه متن مشاهده می کنیم که مارکس تراکم ثروت (تمرکز ثروت) را به عنوان «عنصری حیاتی و بنیادی برای بقای نظام کاپیتالیست و به عنوان قدرتی مستقل بازشناسی کرده و آنرا افشا می کند.»

«نفوذ مخرب چنین تمرکزی در بازارهای جهان مبین قوانین اندامواری ست که جزء لاینفک اقتصاد سیاسی بوده و هم اکنون در گسترده ترین سطوح و در تمام شهرهای متمدن ساری و جاری ست.»

گویی که ما در حال خواندن متن فراخوان تظاهر کنندگان علیه سازمان جهانی تجارت در سیاتل Seattle بسال 1999 هستیم یا در میلو Millau بسال 2000 یا ژن Gêne یا دوها Doha بسال 2001.

مطمئنا کاپیتالیسم هنوز نقش متحول کننده و سازنده ای را ایفا می کند: « صنایع و تجارت بورژوایی شرایط مادّی دنیای جدید را به همان نحوی تحقق می بخشد که تحولات زمین شناسانه موجب دگرگونی در سطح زمین می شوند.»(22 ژوئیه 1853، مارکس)

با این وجود ضروری ست تا انقلابی بزرگ و اجتماعی فرآورده ها و پیشرفت های حاصله را تحت نظارت و تسلط خود گیرد…که بین پیشرفتهای فنی و شیوه تولید هماهنگی وجود داشته باشد…

حتی در زمینه نظامی، منتقل ساختن شیوه های ارتش بریتانیا موفقیت آمیز نبوده است: «ساخت و ساز نظام اروپایی به بربریت آسیایی پیوند خورده بود»، ولی براساس تحلیل مارکس، ارتش منظمی که بر اساس روش اروپایی در پارس (ایران) ایجاد شده بود.

بشکل مفتضحانه ای با شکست مواجه می شود و ارتش پارسی (ایرانی) با ده هزار سرباز تنها در یک حمله با ابتدائی ترین سواره نظام، کمپانی هند شرقی که شامل ششصد سوار منظم و پنجاه سوار نامنظم بود، کاملا تارومار می شود در حالیکه مقاومت مردمی در افغانستان و چین بخوبی از عهده برمی آیند. یگانه مقاومتهای مؤثر از جانب مردم بوده است: در صورتی که توده های مردم به جنگ آری بگویند، «روش هایی که توسط مردم بپا خاسته بکار بسته می شود با شاخصها و اصول متداول در جنگهای منظم قابل محاسبه نیست و نه با هیچ معیار دیگری بجز درجه تمدن مردم بپا خاسته». مارکس از گروگان گرفتن مسافرین هواپیما با تیغ مقوا بری یا ارسال سیاه زخم با پست حرف نمی زند، ولی از چینی هایی حرف میزند که نان را به ارسنیک آغشته می کنند و در هنگ کنگ بخورد استعمارگران اروپایی می دهند و یا اینکه با مخفی کردن سلاح هایشان وارد کشتی های تجارتی می شوند و سرنشینان آن ها را می کشند، بجای تسلیم شدن ترجیح میدهند در آتش بسوزند و یا اینکه با کشتی غرق شوند.

«چه کاری از عهده ارتش علیه مردمی ساخته است که به چنین روش هایی می جنگند ؟ و یا تا کجا می تواند در خاک دشمن پیشروی کند و چگونه در آنجا باقی بماند؟»

مارکس چنین پرسشی را زمانی مطرح می کند که در سال 1842 ارتش بریتانیا در افغانستان کاملا با شکست مواجه شده است و خیلی پیش از آنکه ارتش روس در سال 1989 با چنین واقعیتی مواجه شود …«فروشندگان تمدن که بر روی شهرهای بی دفاع گلوله های آتشین پرتاب می کنند و تجاوز را با قتل صرف می کنند، چنین فروشندگانی می توانند این روشها را پست و بربر و شقاوت بار بدانند. ولی چه اهمیتی برای چینی ها دارد جز اینکه در اجرای طرحشان موفق شوند؟»

برای چینی ها و افغان ها در آن دوران به هیچ عنوان امکانپذیر نبود که با ابزار جنگی عادی مقابل ابزارهای جنگی و تخریبی اروپایی مقاو مت کنند، و کارل مارکس بشکل پیامبرانه ای روی این نکته تأکید می کند. و انگلس در آخرین متنی که این مجموعه را به پایان می برد واقعه اضمحلال 12000 سرباز بریتانیایی و 40000 همراه آنان را در کابل، قندهار و جلال آباد به تفصیل بقلم می آورد. و در زمانیکه بریتانیایی ها تصور می کردند که به فتح سرزمین افغان نائل آمده اند و تصور می کردند که نیروهای افغان را واپس زده اند، با چنین تصوراتی بود که ارتش انگلیس- و – هند با نیروهای متحد تمام قبائل افغان مواجه شدند. تمام پادگانها و تمام سربازان امپراتوری در آن عصر شکست خورده و کشته شدند تا جایی که تسلیم تمام عیار آنان امری مسلّم شد: بریتانیایی ها البته در یک جنگ دیگر بسال 1898 قبائل افغان را شکست دادند…

در قرن بیست و یکم منافع آمریکا جایگزین منافع انگلیس و روس می شود، و هدف استراتژیک آن نیز کنترل عبور لوله های نفت و گاز در آسیای مرکزی است. آمریکا بخاطر ماجرای تلخ World Trade Center فرصت طلایی خود را به چنگ آورد و به بهانه دفاع از خود و سرکوب شبکه بن لادن به افغانستان حمله کرد «به محض اینکه کمپانی روی هر یک از دولت های حاکم و مستقل و یا هر منطقه ای که واجد منافع سیاسی و تجاری و طلا و ثروت است، نگاه طمعکارانه ای میاندازد، قربانی فورا به نقض واقعی و یا خیالی این و یا آن قرار داد متهم می شود. قربانی متهم می شود که عهدنامه و یا قرار دادی را زیر پا گذاشته و یا مرتکب اهانتی ابهام انگیز شده است. و دیری نمی پاید که جنگ علیه او اعلان می شود. اخبار دائمی در باب محور شرارت و به این ترتیب است که افسانه ی گرگ و گوسفند، تاریخ ملّی انگلستان را بخون آغشته می سازد…»

موضوع جنگی ست صلیبی برای حاکمفرمایی بر مرکز جهان در نقطه تقاطع روسیه، چین، هند و خلیج فارس. و چون همیشه مقابل سرزمینی انباشته از قبائل جنگجو و دهقان، و در سرزمینی که استعمار، بر خلاف هند، حتی راه آهن نیز ایجاد نکرده است. و علاوه براین باید گفت که در افغانستان حتی جاده ها نیز بسیار نادر هستند و تنها یک سوّم از جاده هایی که وجود دارد آسفالته هستند و از کابل تا جلال آباد (175 کیلومتر) هنوز شش ساعت بطول می انجامد. راههای آبی قابل کشتیرانی نیستند و اوّلین بندر در فاصله 1300 کیلومتری واقع شده است. نود درصد افغان ها بیسواد هستند و امید به زندگی از سی و نه سال تجاوز نمی کند، شصت درصد مردم به بیماری سل مبتلا هستند، یک کودک پیش از سن پنج سالگی می میرد، هشتاد و پنج درصد افغان ها با ابزارهای بدوی روی زمین کار می کنند، قحطی و خشکسالی دائمی ست و از نظر درجه پیشرفت در مقام 169 روی 174 در جهان است. ولی ایجاد لوله های نفت و گاز و صنایع وابسته به آن آینده درخشانی را برای مردم این منطقه نوید می دهد. بنابراین شانس بسیار زیادی وجود دارد که در اوّلین دهه های قرن بیست و یکم این منطقه (افغانستان و ترکمنستان و ازبکستان و تاجیکستان و قزاقستان) پس از ناپدید شدن بن لادن تا مدت ها موضوع منازعات و طمعکاری های گوناگون باشد.

در پایان این نوشته و بعنوان نتیجه در چنین چشم اندازی، جمله شگفت انگیز و پرسش برانگیز مارکس را یاد آور می شویم: « باید دانست که آیا بشریت می تواند بدون انقلابی بنیادی در موقعیت اجتماعی آسیاّ بخود تحقق ببخشد.»

توضیحات مترجم فارسی:

1 –  برجسته نمایی ها از مترجم است.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بولیوی

حرکت به سوی

سوسیالیسم ملی

با چراغ خاموش

روز نامه پراودا – ترجمه آزاده اسفندیاری

اول ماه مه 2006 رییس جمهور بولیوی” اوو مورالس” فرمان ملی کردن کلیه منابع طبیعی و معادن کشور را صادر کرد. تا این زمان منابع کشور در اختیار بخش خصوصی بود. بعد از ده سال که از ملی کردن معادن این کشور می گذرد چه نتایجی به دست آمده است؟

اگر در سال های قبل حکومت های طرفدار نئولیبرال توانستند از شرکت های خارجی علاوه بر سهم خود چهار و نیم میلیارد دلار برای کشور به دست آورند، در ده سال گذشته کابینه چپ گرای بولیوی به رهبری مورالس، این رقم را به هفت برابر یعنی 31 و نیم میلیارد دلار رسانده است. تنها در سال 2015 این کشور توانست از فروش نفت و گاز ملی شده چهار میلیارد دلار بر درآمد خود بیافزاید. در این سال ها کلیه منابع به دست آمده ، توسط حکومت صرف اجرای رشد و ترقی برنامه های اجتماعی و اقتصادی مردم این کشورشده است.

در این راستا، باند های جنایتکار وابسته به آمریکا که موقعیت خود را از دست داده اند به اشکال مختلف سعی در اخلال حکومت مردمی بولیوی دارند اما بر قراری عدالت اجتماعی، امنیت اجتماعی را نیز به همراه خود می آورد. حکومت برای تامین امنیت ملی مردم خود تدابیری را اتخاذ کرده است که در گزارش رئیس پلیس این کشور چنین آمده است:

بنا بر گزارش خبر گزاری ها ” ادگار تلس” رییس پلیس بولیوی در لاپاز پایتخت این کشور، ملی شدن منابع کانی بولیوی به رهبران این کشور کمک کرد تا امنیت نسبی را برای شهروندان خود تامین کنند. با بالا رفتن درآمد کشور، دولت بودجه ارگان های امنیت داخلی را افزایش داده و توانسته است برای اجرای قانون، مبارزه پی گیری را جهت سرکوب سازمان های جنایتکار در پیش بگیرد.

دولت چپ گرای بولیوی برای تقویت سازمان های مجری قانون افزایش پانزده در صدی بودجه از مالیات های مستقیم و منابع ملی شده کشور را مقرر کرده است. با بالا رفتن بودجه اداره پلیس، تلاش این ارگان، از نظر کمی و کیفی بالا رفته است. افراد پلیس در سال 2005 شامل 25400 نفر بود، این رقم در آخر سال 2015 به تعداد 36390 نفر افزایش پیدا کرد. وسایط نقلیه این افراد تا ده برابر و پاسگاه های کنترل کننده نیز به همین صورت افزایش پیدا کرده اند.

بدین ترتیب ملی شدن منابع گاز و نفت و معادن توسط دولت بولیوی علاوه بر تامین عدالت اجتماعی امنیت ملی این کشور را نیز در حد قابل توجهی بالا برده است و شهروندان این کشور در شرایط عدالتمندانه تری نسبت به سابق قرار گرفته اند

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خروج  انگلستان

از اتحادیه اروپا

و نتایج آن برای

طبقه و اقشار کار

مورنینگ استار

ترجمه ساموئل کاهر

در آستانه همه پرسی ماندن یا خارج شدن از اتحادیه اروپا در انگلستان، روزنامه مورنینگ استار سخنگوی حزب کمونیست این کشور تفسیر زیر را منتشر کرد:

فعالان اتحاديه نانوايان انگلستان در یک كنفرانس خبری گفتند كه سياست هاى نئوليبرالى در قلب سياست گذارى اتحاديه اروپا جاى گرفته است. اگر بريتانيا خواستار پايان دادن به تهديد رياضت دائمى باشد، بايد تشويق به خروج از اتحاديه اروپا شود.

أعضاء جناح چپ اتحاديه هاى كارگرى عليه اتحاديه اروپا، در بحث خود خواستار رأى به ترك “باشگاه مرد سفيد” اتحاديه اروپا در رفراندم شدند.

انريكو تورتولانو در نشست كنفرانسى نانوايان، محصولات خوراكى و متفقين اتحاديه كارگرى كه در ساوت پورت Southport  برگزار شد، ياد آور شد: بى ثباتى بازار كار، ملتزم به قرارداد ساعت صفر (یک قرارداد كارى با ویژگی خاص که ساعت اشتغال جدا از ساعت بازدهى است و آن بعنوان ساعت صفر یاد تنظیم شده است. كاركنان فقط در ارائه خدمات دستمزد دريافت ميكنند و نه بابت ساعاتى كه بايد در اختار كارفرما باشد- م) و دستمزد ناپايدار تأثيراتى است كه كميسيون اتحاديه اروپا در قوانين خود با توجيه توسعه كسب وكار بزرگ از زورمندان سرمايه  پشتيبانى ميكند.

او گفت: “ترك اتحاديه اروپا به نمود نخستين قدم در راه خرد كردن دستگاه نئوليبراليسم است كه اتحاديه اروپا حامى و پي گیرآن شده است.”  او همچنين گفت كه، اتحاديه اروپا چيزى بيشتر از “سوداگرى بازارى” نيست، چرا كه نمايندگان انتخاب شده پارلمان اروپا توسط شهروندان بريتانيايى حق وتو قوانين اتحاديه اروپا را ندارند مگر اينكه همه 28  كشور عضو به توافق برسند. او در ادامه گفت كه سياست هاى اقتصادى “متجاوز” اتحاديه اروپا با قفل رقابتى بيرون از  EEAمانع رشد اقتصادى و سهيم شدن سرزمين هاى در حال رشد آفريقايى، آسيايى و آمريكاى لاتين در بازار جهانى ميشود. او انگشت اتهام را به سوى اتحاديه اروپا نشانه مي رود و عنوان ميكند كه اولويت در تبادل كالا فقط در انحصار كشورهاى عضو اتحاديه است بدون در نظر گرفتن نيازهاى كشورهاى فقيرتر و فقط اين اتحاديه است كه تعيين ميكند چه محصولاتى را ميتوان با ديگر سرزمين ها بر پايه اولويت هاى خود تبادل كرد. او مدعيست كه در هر حال نتيجه رفراندم “به احتمال زياد” يك پيروزى كوچك خواهد بود.

مبارز همكار او، تونى مولهلم Tony Mulheam  گفت كه او از سطح “عجيب و غريب” بحث سياستمداران راست افراطى و نئوليبرال در باره رفراندم با موضع گيرى عجيب تر آنان كه ادعا مي كنند “صداى سوسياليست ها كاملا غرق شده” شوكه شده است. به عنوان مثال، دويد كامرون نخست وزير حزب محافظه كار به تازگى به بازنشستگان و كسانى كه نزديك به بازنشستگى هستند را هشدار داده كه راى به خروج از اتحاديه اروپا، همراه خواهد بود با به خطر انداختن حقوق بازنشستگى آنها.

آقاى مولهلم به كامرون  پاسخ ميدهد كه آقاى نخست وزير فراموش كرده است كه او حد اقل شش ميليون از كسانى (بازنشستگان) را كه به او راى داده اند را با حقوق بازنشستگى تهديد ميكند. او افزود: “اين طبقه كار است كه بايد در باره ماهيت اتحاديه اروپا فكر كرده و دريابد كه مبارزه عليه رياضت اقتصادى بايد ادامه يابد.”

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

پیروزی

کمونیست ها

درمجمع الجزایر

 “اوکیناوا”

اومانیته- ترجمه جعفر پویا

ائتلاف نیروهای دمکراتیک با حمایت حزب کمونیست ژاپن در انتخابات مجلس “اوکیناوا” پیروز شد. با پیروزی نیروهای مترقی در اوکیناوا مبارزه برای خروج نیروهای نظامی ایالات متحده در منطقه تشدید خواهد شد.

این پیروز نه تنها شهروندان مجمع الجزایر اوکیناوا را غرق شادی کرد بلکه تأثیر عمیقی در کل کشور ژاپن داشت. باید توجه کرد که ژاپن کشوری است که در جاده میلتاریسم گام برمیدارد و نقش محوری گذشته خود ــ دنباله روی ــ از استراتژی ایالات متحده آمریکا در آسیا و جزایر منطقه را حفظ کرده است. اکنون با اعلام نتایج انتخابات و پیروزی اپوزیسیون در “اوکیناوا” این سئوال مطرح است که ژاپن در آینده چه راهی را انتخاب خواهد کرد؟

پس از اعلام نتایج انتخابات استان های اوکیناوا ائتلاف چپ به رهبری “تاشکی اوناوا” و حزب کمونیست ژاپن موفق شد مواضع خود را در مجمع ملی (مجلس) تقویت کند. ائتلاف چپ از سال 1945 برای خروج نیروهای نظامی آمریکا مبارزه می کند و اکنون در انتخابات اخیر موفق شد 27 کرسی از 48 کرسی که 6 کرسی آن متعلق به حزب کمونیست است را بدست آورد.

اکنون اپوزیسیون مخالف نیروهای نظامی آمریکا در ژاپن در حال نفوذ بیشتر است. یکی از  نمایندگان هئیت اجرائی حزب کمونیست ژاپن بعد از اعلام نتایج انتخابات گفت: “ما تنها به نقل مکان پایگاه های فوتنما در هنوکو رضایت نمیدهیم، بلکه خواهان خروج همه نیروهای آمریکا از ژاپن هستیم. با این پیروزی ائتلاف جنبش ضد امپریالیستی به رهبری تاشکی اوناگا در توکیو از موقعیت قوی برای اعلام  اهداف اپوزیسیون برخوردار است.”

انتخابات مجلس سنا در ژوئیه آینده برگزار می‌شود. ممکن است نتایج آن انتخابات نیز شگفت انگیز شود. هم برای نخست وزیر و حزب حاکم لیبرال دمکرات ژاپن و هم برای اقلیت این حزب که در سنا حضور دارد.

مجمع الجزایر اوکیناوا که متشکل از صد جزیره و بیش از 1000 کیلومتر طول آن است رسما از سال1972 تحت سلطه دولت آمریکا نیست اما هنوز هم تحت حکومت و نفوذ نظامیان آمریکا قرار دارد. حافظه مردم هنوز حوادث پایان جنگ را فراموش نکرده است. این حافظه می گوید که آمریکا سرزمین آن‌ها را ربود و مردم را آواره کرد و به اسارت در آورد. هنوز ناامنی ناشی از حضور نظامیان امریکائی 1.4 میلیون شهروند ژاپنی را در این مجمع الجزایر رنج میدهد.

دولت ژاپن مایل نیست و نمی‌خواهد حضور نظامی ایالات متحده در ژاپن مطرح شود، اما با اعلام نتایج انتخابات اخیر مجمع الجزایر اوکیناوا رهبر اپوزیسیون اهرم جدیدی برای مخالفت با دولت مرکزی را در اختیار دارد. باراک اوباما در طول سفر خود به هیروشیما در 27 مه گذشته در یک جلسه با رهبر جنبش ضد امپریالیست “تاکشی اوناوا” در پاسخ به سئوال تاکشی اوناوا که چرا نیروهای نظامی آمریکا خاک ژاپن را ترک نمیکنند گفت: “ما معتقدیم که مسائل امنیتی و دیپلماسی باید بین دو دولت مرکزی ژاپن و ایالات متحده مورد بحث قرار گیرد.”

اکنون زیر فشار جنبش اپوزیسیون ضد امپریالیستی ژاپن نخست وزیر این کشور نیم کلام عقب برداشته و به آمریکا اعلام کرده که بهتر است ایالات متحده درباره حضور خود در ژاپن تجدید نظر کند.

در پایان جنگ دوم جهانی امپراتور ژاپن برای به تأخیر انداختن ورود نیروهای نظامی آمریکا به ژاپن جزایر اوکیناوا را قربانی کرد و مانند گوشت مقابل امریکائی ها پرت کرد. از آن زمان تا اکنون مقامات اوکیناوا روابط پیچیده سیاسی خود را با دولت مرکزی حفظ کرده‌اند، اما نارضایتی مردم از حضور نظامی ایالات متحده همچنان  ادامه دارد و اکنون مردم با جسارت بیشتری این نارضایتی را اعلام می کنند!

 .   .http://www.humanite.fr/les-anti-imperialistes-lemportent-okinawa-609203

===================================

 

پیروزی

کمونیست ها

درمجمع الجزایر

 “اوکیناوا”

اومانیته- ترجمه جعفر پویا

ائتلاف نیروهای دمکراتیک با حمایت حزب کمونیست ژاپن در انتخابات مجلس “اوکیناوا” پیروز شد. با پیروزی نیروهای مترقی در اوکیناوا مبارزه برای خروج نیروهای نظامی ایالات متحده در منطقه تشدید خواهد شد.

این پیروز نه تنها شهروندان مجمع الجزایر اوکیناوا را غرق شادی کرد بلکه تأثیر عمیقی در کل کشور ژاپن داشت. باید توجه کرد که ژاپن کشوری است که در جاده میلتاریسم گام برمیدارد و نقش محوری گذشته خود ــ دنباله روی ــ از استراتژی ایالات متحده آمریکا در آسیا و جزایر منطقه را حفظ کرده است. اکنون با اعلام نتایج انتخابات و پیروزی اپوزیسیون در “اوکیناوا” این سئوال مطرح است که ژاپن در آینده چه راهی را انتخاب خواهد کرد؟

پس از اعلام نتایج انتخابات استان های اوکیناوا ائتلاف چپ به رهبری “تاشکی اوناوا” و حزب کمونیست ژاپن موفق شد مواضع خود را در مجمع ملی (مجلس) تقویت کند. ائتلاف چپ از سال 1945 برای خروج نیروهای نظامی آمریکا مبارزه می کند و اکنون در انتخابات اخیر موفق شد 27 کرسی از 48 کرسی که 6 کرسی آن متعلق به حزب کمونیست است را بدست آورد.

اکنون اپوزیسیون مخالف نیروهای نظامی آمریکا در ژاپن در حال نفوذ بیشتر است. یکی از  نمایندگان هئیت اجرائی حزب کمونیست ژاپن بعد از اعلام نتایج انتخابات گفت: “ما تنها به نقل مکان پایگاه های فوتنما در هنوکو رضایت نمیدهیم، بلکه خواهان خروج همه نیروهای آمریکا از ژاپن هستیم. با این پیروزی ائتلاف جنبش ضد امپریالیستی به رهبری تاشکی اوناگا در توکیو از موقعیت قوی برای اعلام  اهداف اپوزیسیون برخوردار است.”

انتخابات مجلس سنا در ژوئیه آینده برگزار می‌شود. ممکن است نتایج آن انتخابات نیز شگفت انگیز شود. هم برای نخست وزیر و حزب حاکم لیبرال دمکرات ژاپن و هم برای اقلیت این حزب که در سنا حضور دارد.

مجمع الجزایر اوکیناوا که متشکل از صد جزیره و بیش از 1000 کیلومتر طول آن است رسما از سال1972 تحت سلطه دولت آمریکا نیست اما هنوز هم تحت حکومت و نفوذ نظامیان آمریکا قرار دارد. حافظه مردم هنوز حوادث پایان جنگ را فراموش نکرده است. این حافظه می گوید که آمریکا سرزمین آن‌ها را ربود و مردم را آواره کرد و به اسارت در آورد. هنوز ناامنی ناشی از حضور نظامیان امریکائی 1.4 میلیون شهروند ژاپنی را در این مجمع الجزایر رنج میدهد.

دولت ژاپن مایل نیست و نمی‌خواهد حضور نظامی ایالات متحده در ژاپن مطرح شود، اما با اعلام نتایج انتخابات اخیر مجمع الجزایر اوکیناوا رهبر اپوزیسیون اهرم جدیدی برای مخالفت با دولت مرکزی را در اختیار دارد. باراک اوباما در طول سفر خود به هیروشیما در 27 مه گذشته در یک جلسه با رهبر جنبش ضد امپریالیست “تاکشی اوناوا” در پاسخ به سئوال تاکشی اوناوا که چرا نیروهای نظامی آمریکا خاک ژاپن را ترک نمیکنند گفت: “ما معتقدیم که مسائل امنیتی و دیپلماسی باید بین دو دولت مرکزی ژاپن و ایالات متحده مورد بحث قرار گیرد.”

اکنون زیر فشار جنبش اپوزیسیون ضد امپریالیستی ژاپن نخست وزیر این کشور نیم کلام عقب برداشته و به آمریکا اعلام کرده که بهتر است ایالات متحده درباره حضور خود در ژاپن تجدید نظر کند.

در پایان جنگ دوم جهانی امپراتور ژاپن برای به تأخیر انداختن ورود نیروهای نظامی آمریکا به ژاپن جزایر اوکیناوا را قربانی کرد و مانند گوشت مقابل امریکائی ها پرت کرد. از آن زمان تا اکنون مقامات اوکیناوا روابط پیچیده سیاسی خود را با دولت مرکزی حفظ کرده‌اند، اما نارضایتی مردم از حضور نظامی ایالات متحده همچنان  ادامه دارد و اکنون مردم با جسارت بیشتری این نارضایتی را اعلام می کنند!

 .   .http://www.humanite.fr/les-anti-imperialistes-lemportent-okinawa-609203

++++++++++++++++++++++++++++++++++

مانور ناتو

برای محاصره

نظامی روسیه

اومانیته- ترجمه آذرنگ

مانورهای نظامی “ناتو” با مشارکت 19 کشور روز سه شنبه گذشته در لهستان برگزار شد. با وجود پایان جنگ سرد بین شرق و غرب بعد از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوری سابق، جنگ سرد جدیدی میان غرب و روسیه آغاز شده است  که روابط دیپلماتیک غرب و مسکو را که  با دشواری همراه بود تیره تر کرده است.

“آناکوندا” ماری است که قربانیان خود را قبل از بلعیدن در عضلات قوی خود مارپیچ میکند و ناتو بی دلیل نیست که مانور نظامی اخیر خود را “انا کونادا” نام نهاد.

وقتی برخی از قدرت‌های پیمان نظامی ناتو در تلاش برای ادامه استراتژی محاصره روسیه هستند آیا میتوان این  مانورها را چیزی  جز قدرت طلبی قدرتمندان دانست؟

در مجموع 31 هزار نفر از 19 کشور در مانور نظامی “انا کوندا” شرکت کردند. سناریوی هجوم واقعی به اتحاد جماهیر شوروی سابق یکبار دیگر تکرار شد. مانند اتحاد غرب در سال 1949 برای مقابله با “پیمان ورشو” مرکب از جمهوری های سابق کشورهای سوسیالیستی سابق.

کشورهای حوزه بالتیک و شمال لهستان که توسط قدرت خارجی تغذیه می‌شوند اکنون فکر میکنند که جهان در دوران جنگ سرد بین شرق ــ  غرب است. این اتفاقی نیست! سرمایه داری همواره  برای منافع خود در شرق و غرب در تلاش است. اما سئوال اینست که آیا روسیه تهدیدی برای کشورهای عضواتحاد نظامی ناتو است؟ لهستان در مانور نظامی  “انا کوندا” 14 هزار نیرو و بریتانیا 8 هزار و دیگر اعضای ناتو نیز به تناسب جمعیت و موقعیت خود نیرو برای این مانور بسیج کردند. ارقام دقیق اعلام نشده است. حتی  برخی کشورها که عضو ناتو نیستند نیز در این مانور شرکت داده شدند. از جمله کشور تازه تاسیس “کوزو” که به لطف بمباران وحشتناک ناتو علیه صربستان در سال 1999 تشکیل شد. این کشور کوچک هم شماری از نیروهای نظامی خود را به لهستان اعزام کرد تا در مانوری که علیه روسیه بود شرکت کند. و یا اوکرائین که دولتی کودتائی در بخشی از آن مستقر است و “کیف” پایتخت این کشور را دراختیار دارد. گرجستان نیز قرار بود در این مانور شرکت داده شود اما در آخرین روزهای پیش از مانور رهبران این کشور خود را کنار کشیدند. مقدونیه نیز یکی دیگر از کشورهای  بالکان بود که در مانور مذکور شرکت داده شد. حتی دو کشور به اصطلاح بی‌طرف فنلاند و سوئد نیز در این مانور شرکت کردند. همه این مانورها و قدرت طلبی نظامی ناتو علیه روسیه در آستانه نشست ورشو است که در تاریخ 8 ــ 9 جولای برگزار خواهد شد. در این گرد همائی قرار است مقامات پیمان ناتو چرخش سالهای اخیر مسکو در سیاست بین‌المللی ــ از جمله مواضع مسکو در سوریه- را به عنوان دشمن غرب و خطر جدی برای منافع غربی ها بررسی کنند. دبیر کل ناتو در مصاحبه خود با روزنامه فیگارو در 2 ماه مه گفت: “ما می بینیم که روسیه بودجه نظامی خود را نسبت به سال گذشته سه برابر افزایش داده و از نیروهای نظامی خود برای تغییر مرزهای خود در اروپا و نقض حاکمیت کشور مستقل “اوکرائین” بهره برداری میکند.”

این گفتار توجیه سیاست نظامی ایالات متحده در منطقه است. در حال حاضر ایالات متحده آمریکا سپر موشکی خود را در رومانی مستقر کرده است و در تدارک راه اندازی سپر موشکی جدید در خاک لهستان است. سپرهای موشکی پیشتر بعنوان خطر ایران قرار بود راه اندازی شوند اما حالا علیرغم توافق اتمی با ایران، این سپر ها نصب می شوند و این نشان میدهد که هدف از ابتدا محاصره موشکی – اتمی روسیه بوده و ایران بهانه. به همین دلیل است که می توان گفت امریکا فرار به جلو می کند و ناتو ابزار سیاست خارجی امریکا است.

کشورهای اروپای شرقی مانور نظامی “انا کونداگ” را در خاک خود پذیرفتند تا از سیاست امریکا برای ارعاب مسکو پیروی کرده باشند.

اکنون با وجود آنکه حضور نظامی ناتو و پادگانهای نظامی این سازمان در کشورهای سابق پیمان ورشو دائمی نیست اما حضور ناتو در این کشورها مشهود است.  واحدهای نظامی ناتو برای آموزش نیروهای نظامی اوکرائین و یا کشورهای دیگر منطقه اعزام می شوند که در میان آنها نیروهای ویژه ایالات متحده قرار دارند. گویا کشورهای سابق سوسیالیستی در شرق اروپا با هم مسابقه گذاشته اند تا با پیروی از ناتو تبدیل به شاگردان ممتاز در محاصره روسیه شوند. ناتو به اعضای خود و شاگردان ممتاز خود در  کشورهای سوسیالیستی سابق هشدارمی دهد که باید حداقل 2 در صد از تولید ناخالص داخلی را برای دفاع از منافع ملی خود هزنیه نظامی کنند. معنای این سخن آنست که نه تنها از نظر نیروی نظامی بلکه از نظر مالی نیز ناتو را تقویت کنند.

http://www.humanite.fr/lotan-vient-chatouiller-la-russie-en-pologne-609207

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پیروزی

کمونیست ها

درمجمع الجزایر

 “اوکیناوا”

اومانیته- ترجمه جعفر پویا

ائتلاف نیروهای دمکراتیک با حمایت حزب کمونیست ژاپن در انتخابات مجلس “اوکیناوا” پیروز شد. با پیروزی نیروهای مترقی در اوکیناوا مبارزه برای خروج نیروهای نظامی ایالات متحده در منطقه تشدید خواهد شد.

این پیروز نه تنها شهروندان مجمع الجزایر اوکیناوا را غرق شادی کرد بلکه تأثیر عمیقی در کل کشور ژاپن داشت. باید توجه کرد که ژاپن کشوری است که در جاده میلتاریسم گام برمیدارد و نقش محوری گذشته خود ــ دنباله روی ــ از استراتژی ایالات متحده آمریکا در آسیا و جزایر منطقه را حفظ کرده است. اکنون با اعلام نتایج انتخابات و پیروزی اپوزیسیون در “اوکیناوا” این سئوال مطرح است که ژاپن در آینده چه راهی را انتخاب خواهد کرد؟

پس از اعلام نتایج انتخابات استان های اوکیناوا ائتلاف چپ به رهبری “تاشکی اوناوا” و حزب کمونیست ژاپن موفق شد مواضع خود را در مجمع ملی (مجلس) تقویت کند. ائتلاف چپ از سال 1945 برای خروج نیروهای نظامی آمریکا مبارزه می کند و اکنون در انتخابات اخیر موفق شد 27 کرسی از 48 کرسی که 6 کرسی آن متعلق به حزب کمونیست است را بدست آورد.

اکنون اپوزیسیون مخالف نیروهای نظامی آمریکا در ژاپن در حال نفوذ بیشتر است. یکی از  نمایندگان هئیت اجرائی حزب کمونیست ژاپن بعد از اعلام نتایج انتخابات گفت: “ما تنها به نقل مکان پایگاه های فوتنما در هنوکو رضایت نمیدهیم، بلکه خواهان خروج همه نیروهای آمریکا از ژاپن هستیم. با این پیروزی ائتلاف جنبش ضد امپریالیستی به رهبری تاشکی اوناگا در توکیو از موقعیت قوی برای اعلام  اهداف اپوزیسیون برخوردار است.”

انتخابات مجلس سنا در ژوئیه آینده برگزار می‌شود. ممکن است نتایج آن انتخابات نیز شگفت انگیز شود. هم برای نخست وزیر و حزب حاکم لیبرال دمکرات ژاپن و هم برای اقلیت این حزب که در سنا حضور دارد.

مجمع الجزایر اوکیناوا که متشکل از صد جزیره و بیش از 1000 کیلومتر طول آن است رسما از سال1972 تحت سلطه دولت آمریکا نیست اما هنوز هم تحت حکومت و نفوذ نظامیان آمریکا قرار دارد. حافظه مردم هنوز حوادث پایان جنگ را فراموش نکرده است. این حافظه می گوید که آمریکا سرزمین آن‌ها را ربود و مردم را آواره کرد و به اسارت در آورد. هنوز ناامنی ناشی از حضور نظامیان امریکائی 1.4 میلیون شهروند ژاپنی را در این مجمع الجزایر رنج میدهد.

دولت ژاپن مایل نیست و نمی‌خواهد حضور نظامی ایالات متحده در ژاپن مطرح شود، اما با اعلام نتایج انتخابات اخیر مجمع الجزایر اوکیناوا رهبر اپوزیسیون اهرم جدیدی برای مخالفت با دولت مرکزی را در اختیار دارد. باراک اوباما در طول سفر خود به هیروشیما در 27 مه گذشته در یک جلسه با رهبر جنبش ضد امپریالیست “تاکشی اوناوا” در پاسخ به سئوال تاکشی اوناوا که چرا نیروهای نظامی آمریکا خاک ژاپن را ترک نمیکنند گفت: “ما معتقدیم که مسائل امنیتی و دیپلماسی باید بین دو دولت مرکزی ژاپن و ایالات متحده مورد بحث قرار گیرد.”

اکنون زیر فشار جنبش اپوزیسیون ضد امپریالیستی ژاپن نخست وزیر این کشور نیم کلام عقب برداشته و به آمریکا اعلام کرده که بهتر است ایالات متحده درباره حضور خود در ژاپن تجدید نظر کند.

در پایان جنگ دوم جهانی امپراتور ژاپن برای به تأخیر انداختن ورود نیروهای نظامی آمریکا به ژاپن جزایر اوکیناوا را قربانی کرد و مانند گوشت مقابل امریکائی ها پرت کرد. از آن زمان تا اکنون مقامات اوکیناوا روابط پیچیده سیاسی خود را با دولت مرکزی حفظ کرده‌اند، اما نارضایتی مردم از حضور نظامی ایالات متحده همچنان  ادامه دارد و اکنون مردم با جسارت بیشتری این نارضایتی را اعلام می کنند!

 .   .http://www.humanite.fr/les-anti-imperialistes-lemportent-okinawa-609203

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نقل انقلاب( بازگوئی داستان انقلاب)

Ignacio Ramonet

 

بايد يک روز از خود بپرسيم اين زلزله ساختاري که آنرا «انقلاب» مي ناميم، شايد پديده اي است از دوران تاريخي معين ومحدود در زمان، که بشکلي در انگلستان شروع مي شود(١٦٤٢-١٦٨٩)،و در قرن هيجدهم( عصر روشنگري) در فرانسه ادامه داشته وتا پايان عصر صنعتي در سالهاي ١٩٧٠ گسنرش مي يابد. در طول اين دو قرن ونيم، تمام انقلاب هاي بزرگ بوقوع پيوستند: انقلاب آمريکا(١٧٧٦)، انقلابهاي فرانسه(١٧٨٩-١٨٣٠)، انقلاب مکزيک(١٩١٠)، انقلابهاي روسيه( ١٩٠٥-١٩١٧)، انقلاب اسپارتاکوس آلمان(١٩١٨)، انقلابهاي اسپانيا( ١٩٣٤-١٩٣٦)، انقلاب چين(١٩٤٩)، وانقلاب کوبا(١٩٥٩)

قبل از اين دوره هيچ انقلابي نبود. از ٦٠ سال پيش تا کنون انقلاب ساختاري از همان نوع قبل بجز چند دگرگوني، اينجا وآنجا، اتفاق نيفتاده است. آيا در آينده چنين انقلابهائي پديد خواهد آمد؟ امکانش کم است اگر چه اخيرا فيدل کاسترو به مناسبت نشست اختتاميه کنگره هفتم حزب کمونيست کوبا چنين پيش بيني کرد:« نبايد هفتاد سال صبر کرد تا انقلابي نظير انقلاب روسيه اتفاق افتد و بشريت انقلاب بزرگ اجتماعي را شاهد باشد»(١).

در حال حاضر مي شود گفت يک دوره تاريخي به پايان رسيده است. بويژه در آمريکاي لاتين که سه اتفاق مهم در حال بر هم زدن چشم انداز ژئوپليتيکي اين قاره است. ابتدا اينکه خود انقلاب کوبا ناچار، از زمان برقراري رابطه جديد با آمريکا، وارد مرحله جديدي مي شود. از طرف ديگر امضاي قرار داد صلح در کلمبيا بين رئيس جمهور «سانتس» و چريکهاي مسلح انقلابي کلمبيا (فارک) که قرار است درآينده صورت گيرد، نقطه پايان« قرن چريکي» در تمام قاره خواهد بود. ودر پايان شکست هاي انتخاباتي اخير دولتهاي چپ در آرژانتين، در ونزوئلا، در بليوي- و اضافه بر اينها کودتاي پارلماني عليه رئيس جمهور خانم ديلما روسف در برزيل- حاکي از بحران چرخه مترقي است که بارسيدن به قدرت هوگو چاوز در سال ١٩٩٩ در ونزوئلا آغاز شده بود.

. روزنامه نگار و نويسنده جان لي آندرسن با اين تفکر بنيادي که زمان ترازنامه اي نه لزوما سياسي بلکه روايتي و روزنامه نگارانه ازدر گيري ها در آمريکاي لاتين رسيد ه است همايشي در آوريل گذشته در نيويورک تحت عنوان « نقل انقلاب» ، بر گزار کرد. اين سمپوزيم(همايش) با شرکت سي نفر از ناظران اين انقلاب ها ( روزنامه نگاران، عکاسان،نويسندگان، کارگردانان سينما،، استادان دانشگاه،بلاگ نويسها) سازمان داده شد. از جمله اين افراد مي توان از ريچارد گات، سوزان مزلاس،ميگل ليتن، گوستام پترو نام برد(*).جان لي آندرسن از شرکت کنندگان خواست روايت برداشت ها يشان از در گيري ها درآ مريکاي لاتين را نقل کنند. از آنها خواست که بگويند چه چيزي را تغيير مي دادند اگر از آنچه امروز مي دانيم، خبر داشتند. و اشتباهاتي که قابل احتراز بود را بيان نمايند.

جدا کردن تحليل ها از بيانات ادبي در مورد در گيري ها متفاوت آسان نبود (کلمبيا، آمريکاي مرکزي، مکزيک يا ديکتاتور ها نظامي چون آرژانتين، شيلي). گفتگو ومجادلات پر شوري در مورد انچه که هنوز از موضوعات روز است صورت گرفت(کوبا، ونزوئلا).

قابل توجه بود که نسل جديد روزنامه نگاران نگاهي بسيار انتقادي به بيشتر در گيري ها دارند. شواهد گوناگون وبرخي مباحث، اين برداشت را منعکس مي کند که : برخي شبه نظاميان واقعا قهرمانانه عمل نکرده اند و در واقع موجب فساد و استبداد شدند. ولي بطور کلي همه قبول داشتند که پس از انقلاب کوبا در سال ١٩٥٩، استفاده از مبارزه مسلحانه « اجتناب ناپذير» بود، زيرا امکان پيشنهاد برنامه هاي عدالت اجتماعي ودمکراسي واقعي از طريق صندوقهاي راي توسط آمريکا، به عنوان بخشي از« جنگ سرد»، ممنوع شده بود. تجربه تلخ ونا اميد کننده سالوادور آلنده و حکومت مردميش در شيلي تاکيدي بود بر اين روند.

همچنين مشخص شد که رسانه ها، انعکاس اين در گيري خشن وبي رحمانه را پيوسته به« جنگ بين خبر ودروغ پردازي» مبدل کردند، که امروز نيز ادامه دارد، بويژه در مورد ونزوئلا.

هدف اين همايش به هيچ وجه تحميل يک تفکر بر تفکر ديگر و آوردن در گيري در صحنه دانشگاه نيويورک نبود، اگرچه گاه به گاه لحن گفتگو بالا مي گرفت، که کاملا طبيعي بود همانگونه که دوست ما ادواردو گالانو مي گفت« زخمهاي آمريکاي لا تين هنوز باز است».

(*) – Richard Gott, Susan Meiselas, Miguel Littín, Gustavo Petro, Blanche Petrich, Francisco – Goldman, Martín Caparrós et Diego Enrique Osorno

– «گفتار کامل فيدل کاسترو در اختتاميه کنگره هفتم حزب کمونيست چين،هاوانا آوريل ٢٠١٦ (١)

(٢) – در اين همايش – که عنوان دقيق آن “داستان گويي انقلاب. روايت انقلابهاي آمريکاي لاتين بين سالهاي ١٩٥٩-٢٠١٦ ” مي باشد در مرکز خوان کارلوس اول(پادشاه اسپانيا) در دانشگاه نيويورک، ٢١ و ٢٢ آوريل ٢٠١٦ برگزار شد: « Storytelling the Revolution. Narrative and Latin American Revolutionary Politics 1959-2016 »

.