karimpopal1

نوشته کریم پوپل

12جون سال2016

نامه یک دختر خانه مانده افغان وگله از جامعه سنتی اش!

۴۶ سال قبل دریک خانواده متوسط حال تولد گردیدم. زندگی کودکی من با همان شوخی آغوش مادر می‌گذشت در سن ۵ ساله بودم که با خود و محیط ماحول آشنا شدم. به همین ترتیب بهاران زندگی من یکجا با ۳ برادر دو خواهر پی هم می‌گذشت. طبق معمول در مکتب شامل شده در موقع فراغت و در خانه با مادر همکاری می‌نمودم. پدر مهربان داشتم او گاه گاهی که ما اشتباه می‌کردیم بالای ما قهر می‌شد. معمولاً به کسی که هدایت می‌داد باید اجرا می‌شد. وهم اگر کسی گپ اورا بار اول نمی‌دانست بار دوم با آواز بلند تکرار نموده در اخیر می‌گفت فهمیدی یا باز تکرار کنم. بیاد دارم در سن ۱۳ سالگی بالای خواهرم سرگیری وپا گیری آغاز شد تا آنکه بنده نیز به این سن رسیدم سر گیری بالای من نیز آغاز شد. در چنین سن در یکی از روزها دختران صنف راجع به مقبولی صحبت نموده دختر مقبول صنف را تعین کرده سپس به تعریف آن پرداختند. در برگشت بخانه متوجه خود شده در آینه قیافه خودرا دقیق دیدم که من در کدام درجه می‌آیم. قیافه‌ام مانند مردمان عادی بود. بینی متوسط چهره گندمی چشمان میشی و قد متوسط داشتم. پس از لحظه به خانه دیگر رفته متوجه قیافه‌های دو خواهرم شدم متوجه شدم که آنها از من کرده زیباتر اند. به هرصورت گفته مادرم یادم آمد زیبائی انسان اخلاقش است و هرکس نوکر طالع خود باشد. روز گار به همین‌طور عادی می‌گذشت تا اینکه بنده مکتب و انستیتیوت پیداکوژی را ختم نموده دریکی از مکتبهای شهر به صفت معلم مقرر گردیدم. به همین سلسله برادران و دو خواهرم که یکی خوردتر از من بود عروسی نمودند. با عروسی نمودن خواهر خوردتر از من ترس ودلیره در وجودم پیدا شد که چرا من عروس نشدم. ترس و دلیره روز تا روز زیاد گردیده در موقع بیکاری کنار آینه می‌نشستم بطرف خود دیده خاموشانه با چهره خود صحبت می‌کردم که کی مرد آینده من خواهد بود؟ چه وقت به خانه بخت می‌روم! در خانه چه وظایف را پیش ببرم تا فامیل شوهرم از من راضی باشند و امثال این! بعداً خودرا خود تسلیت می‌دادم که درین مورد زیاد فکر نکن روزش خواهد رسید.

گاهی فکری در خطورم پیدا می‌شد که با کسی موافقه نمایم ولی متوجه حثیت برادران پدر وفامیلم می‌شدم که از این طریق هیچ امکان ندارد و چنین توانائی را هم در خود نمی‌دیدم راه که باقی مانده بود صبربود. به همین تر تیب این صبر از روز تا روز به ماه تا ماه بالاخره سال به سال تبدیل شد ولی کسی به طلب گاری من نیامد. گاهی خودرا ملامت می‌کردم گاهی پدر ومادر گاهی تقدیر و بخت؛ گاهی خدا گاهی جنگ وبدبختی کشور و گاهی جامعه تنگ نظر خودرا. زیاده اوقات می‌ترسیدم که نشود شادابیت خودرا از دست داده خانه مانده باقی بانم. اگر پدر مادر فوت شوند چه کنم؟ اگر برادران خانه را بفروشند پس از آنچه کنم؟ این کلمه در ذهنم خطور نموده مرا روز تا روز می‌رنجاند. به همین ترتیب متوجه مادرم بودم که حال او بدتر از من بود همیشه با چشمای مهربان بطرف من دیده می‌گفت خدایا تو روشنی را به این خانه به اندازی سپس آرام و متفکر در گوشه قرار می‌گرفت. در سنین ۲۸ بودم که دیگر قید گیری و سر گیری بالای من ختم شده بود. روحیه پدرم و برادر بزرگم تغیر نموده با لبخند با من سلام علیکی کوتاه نموده پی کار خود می‌رفتند. بهترین خوشی من آمدن خواهرانم در خانه ما بود با آنها قصه‌ها نموده با اطفال شان خودرا سر گرم می ساختنم. گاهی خواهران قصه پیراهن نو و انگشترنو را می‌کردند می گفتند که بخیر در عروسی من می‌پوشند. آنها طوری وانمود می‌کردند که یک الی دوماه بعد من خانه بخت خود می‌روم. به همین ترتیب صبر من زیاد می‌شد. پس از سن ۲۸ روز تا روز به مقدار عصبانیت من زیاد می‌شد در سن ۳۰ ساله به یک دختر عصبی تبدیل گردیده بودم وقتی در خانه عصبی می‌شدم فامیلم بدون کدام حرفی با چشمان پر معنی برای من جواب می‌دادند.

در سن ۳۲ بودم که جنگهای داخل شهر و سرگردانی‌ها آغاز گردید این فلاکت دیگری بود که افسردگی و زندگی من تأثیر گذار بود. در زمان طالبان برادران و خواهران تیت وپاشان شدیم هرکی به هر طرفی متوجه حال خود بودند من و برادر خوردم با پدر ومادر یکجا زندگی نموده زندگی بخور نمیر داشتیم.

گاهی که غرض خرید ویا مقصدی به بیرون از خانه می برآمدم متوجه زنان و اطفال می‌شدم با خود می اندیشدم کاش من هم صاحب اولاد می‌بودم دوستش می‌داشتم و در آغوش می گرفتمش. در چنین حالت راضی بودم که با عادی‌ترین مرد خوب ازداوج نمایم ولی چنین نمی‌شد که نمی‌شد. وقتی زنان غریب و بد رنگ را می‌دیدم با ۵–۶ اولاد جای می‌روند هوسم می‌آمد با خود می‌گفتم که من از اینها کرده غریب و بد بخت هستم؟ آنها غریب هستند ولی صاحب خانواده اولاد هستند من که همین را ندارم این موضوع نیز جان مرا می‌کاهید. افسوس می‌خوردم که چرا؟

در یکی از روزها دختری را که نزدیک به سن من بود ملاقات نمودم که او حالت مرا داشت. بزودی با هم دوست شده راز ونیاز می‌نمودیم او تا حال نزد ده‌ها ملا و تعویض نویس وزیارت رفته بود ولی نتیجه بدست نیاورده بود. او هم از جامعه و فرهنگ شکایت داشت که دختران افغان همه توکل به خدا و منتظر آینده نامعلوم هستند.

پس از گم شدن طالبان با دوبرادر فامیلدار دوباره بکابل آمده بزودی صاحب کار شدم این یکی از نعمت بزرگ بود که نصیبم گشت. من علاوه بر کار بیرون متوجه نگهداشت پدر ومادر نیز بودم و طی چند سال مابعد آهسته آهسته امید شوهر نمودن از من خلاص گردیده بود. داشتم خاصیتهای مردانه را بخود می‌گرفتم. در یکی از روزها مادرم یا عزیزترین حصه از زندگی ام فوت نمود به تعقیب آن ۵ ماه بعد پدرم فوت نمود حالا دیگر تنها زندگی داشتم برادرانم هریک در گوشه از حویلی با فامیلهای خود زندگی داشتند. این روز بود که قبلاً تصورش را در ذهن پرورانیده بودم که چنین خواهد شد. چیزی دیگری که مرا به خوف می‌انداخت فروش خانه توسط برادرانم بود گاهی تصور می‌کردم اگر برادران خانه را بفروش رسانند چه حال بالایم خواهد آمد با کدام برادر در چه وضع زندگی خواهم داشت.

سر انجام در یکی از روزها برداران با هم نشستند و در مورد فروش خانه صحبت را آغاز نمودند. این روز سیاه را هرگز فراموش نمی‌نمایم. من با خواهرانم که در خارج زندگی داشتند تماس حاصل نمودم آنها با برادران مشوره‌های نمودند ولی برادران با آنها مشوره دادند که خانه کهنه شده باید بفروش رسد ویا دوباره اعمار شود ولی آنها اظهار نمودند مرا با خود می‌برند. حالا وقت رسید که خود بپای خود شده اقدامی نمایم در غیر خودرا با تقدیر روز گار سیاه بسپارم. تصور می‌نمودم اگر شوهر خانواده ندارم حد اقل زندگی آرام داشته باشم. برای خواهرانم زنگ زدم تا مرا نزد خود بخارج بخواهند. آنها از مشکلات خواستن بخارج مرا باخبر نمودند ولی مشوره دیگر دادند که خودرا به ترکیه برسانم از آن ببعد آنها همکاری می‌نمایند. آنها با برادرانم مشوره نمودند که حق قانونی آنهارا به من دهند برادران نیز قبول نمودند. موضوعات را با دفتر کارم با دوستانم در میان گذشتاندم یکی از دوستانم با من همکاری نمود مرا در یکی از بورسهای ترکیه معرفی نمود این روز زیبا را هرگز فراموش نمی‌کنم. در سال ۲۰۱۵ به ترکیه آمده به تعقیب آن با همکاری خواهرانم به آلمان رسیدم. پس از چند روز مهمانی و گفت شنود خودرا به پولیس آلمان تسلیم نمودم. چندی بعد پولیس مرا در کمپ برده برای من یک اتاق تنها را داد که خیلی خوش گردیدم به همین ترتیب مدت ۸ ماه را در کمپ سپری نمودم. در آنجا با دوستان جدید و خانواده‌های جدید آشنا شدم. در یکی از روزها دوستان باهم نشسته خاطرات زندگی خویشرا قصه نمودیم. در میان ما دختران زیادی در سنین مختلف بود که تا هنوز شوهر ننموده بودند. من دیگر یک دختر ۴۵ ساله بودم چندان علاقه به شوهر نداشتم کوشش می‌نمودم خودرا خوش نگهدارم.

در یکی از روزها یکی از خواهر خوانده‌هایم با مردی نسبتاً مسن با لباس مفشن دروازه اطاقم را باز نموده اجازه داخل شدن خواست. با کمال میل پذیرفتم خیال کردم که یکی از نزدیکان او است ولی بزودی متوجه شدم چرا به اطااق من! خواهر خوانده‌ام مرد را معرفی نمود. باهم نشستیم و مرد صحبت نمود که خانم با دو اولاد داشت خانمش اورا چند سال پیش ترک نموده بود وحالا می‌خواهد خانم جدید گیرد و در اخیر از من طلب گاری نمود واز تصمیم من سؤال نمود. پس از معرفت و درموقع مشایعت برای شان گفتم تصمیم خودرا بعداً برای شان اعلان می‌دارم.

موضوع را با خواهران و دوستانم در میان گذاشتم به آنها اظهار کردم که حالا دیرشده دکتورها گفته‌اند کسانی که نا وقت عروسی می‌نمایند صاحب اولاد نمی‌شود. من حالا دیگر محروم این نعمت شده‌ام. خواهرانم مشوره دادند که آرزویت تشکیل خانواده و شوهرخوب بود اینک مطابق سن وسالت پیدا شد خدا مهربان است که صاحب اولاد شوی اگر نشدی کسی را از افغانستان فرزندی بگیر تا آخر عمر با آن زندگی کنید. در حقیقت خواهرانم از دلسوزی با من مشوره می‌دادند. خوب رویمرفته پس از معلومات زیاد ، جرگه و مشوره با مرد عروسی نموده خوشبختانه چانس یکبار اولاد را یافتم که شب وروز در آغوش گرفته می بوسمش. او گنج است که پس از مشکلات بی‌انتها بدست آوردم. نصیحت من برای فامیلها و دختران به امثال من اینست که صبر را پیشه نمایند در ضمن فامیلها خاموش نه نشسته در جستجو را حل دختر شوند. در صورتیکه توانائی آنرا ندارند برای دختر خود مشوره‌های لازم را دهند تا روز شان مانند من نشوند. پدران و برادران که در خانه خود دختر همچو من دارند خانه خودرا الی تعین سرنوشت اولاد شان بفروش نرسانند. در غیر خدا می‌داند که چه می‌شود؟